مدتی است که از شعر عقب افتادم و فضای وبلاگ خیلی جدی شده است ... این هم یک شعر جدید

شوخي با مدرنيستها
بگو به يار پر از ذوق هيجده ساله بس است آه .. چقدر جيغ ؟ تا كجا ناله؟
براي آنكه خدا را چو خويش ميبيند چه فرق ميكند اين عمه است يا خاله!
تمام زندگياش وعدههاي توخالي هميشه و همه جا ميرود به دنبالِ >
يكي دو وعده غذاي حرام و لقمه ی چرب شراب خارجي و رقص غربي باله
بس است يار قديمي بگو به اين بابا كتاب و دفتر ما تحفهاي است از سالِ >
نهنگ،نه .. مار و موش، نه .. عقرب، نه پلنگ نه،نه، نه، نه،نه ... سال بزغاله
بگو به يار جديد هزارهي سوم شناسنامهي من مال ماه شوالِ >
هزاروسيصد و پنجاه هجري است و ..هنوز شناسنامهي تو، توي ثبت احواله!
اگر چه شعر نميفهمم و نميدانم ولي چه ميشود اينك كه ذهن جوالِ >
حقير آخر سر، کار می دهد دستم و می گذاردم آخر.. به روی تا بو.. بوت
تابوت = نقاله
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 20:29  توسط سید محمد رضا واحدی
|
دوستان عزیز سلام و طاعات قبول....
مدتی رفت و نشد که یه غزل براتون بنویسم... باور کنید خودم هم گاهی دلم برای یه قطعه شعر تنگ می شه .. به هر حال این غزل نصفه نیمه رو تقدیمتون می کنم
بهار خاطرهي ما هميشه طوفاني است
و تا كنار محبت چه راه ... طولاني است
قسم به تيرگي دلنشين شبهايم
كه با خيال تو هر شب، عشاي رباني است
غزل براي تو يك گوشه از نياز من است
ولي چه سود ؟ كه تكرار دل پريشاني است
دلم گرفته ز هستي و حيف، چشمانت
تمام هستي ما بوده است و حالا نيست
بريدهاي مگر از ما.. ؟ چنين قرار نبود !!
بريدن از تو ــ خدايا ــ خيال شيطاني است
« هزار وعده ی خوبان يكي وفا نكند »
گمان كنم كه به توصيف توست، آيا نيست؟
به زير چتر نگاهت مرا پناه بده
هواي خانه ی چشمم هنوز باراني است
شاد باشید
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 20:30  توسط سید محمد رضا واحدی
|
بعد از یک دوره ی بی شعری که می دونین برای شاعر بدتر از دوره ی بی شعوریه...
این غزل تقدیم به شما عزیزان
سيب لبخنـد
سيب لبخند تو يك خواهش بي پرهيز است
كه دل از وسوسهي چيدن آن لبريز است
كاش ميشد همهي عمر بهاري باشيم
بدترين دغدغهي خاطر من پائيز است
سخت باشد كه براي تو دل و جان ندهيم
هر چه در راه تو تقديم شود ناچیز است
گفته بودم كه دلم لك زدهي حادثهاي است
ولي امروز از اين حادثهها لبريز است
اينهمه شعر و غزل گفتم و احساس نشد
میخ کوبیدن در سنگ ملال آمیز است
مردم از كوردلاني كه نميفهمندم
کو نگاهی که پر از حس خیال انگیز است؟!
شاد باشید
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1384ساعت 22:0  توسط سید محمد رضا واحدی
|
غزلي تقديم به دوستان عزيز
بدون تو
حس مي كنم خزان خودم را بدون تو
فردا بگو چه مي شود آيا، بدون تو
آيا مرا به وادي ديگر نمي برند؟
خون واژه هاي زخم غزل ها، بدون تو
چون شمع، پاي عاشقي ام آب مي شوم
در اشتياق روي تو...
اما بدون تو
ديگر مني نمانده بنازد به عاشقي
خاكم به سر، نه، بر سر دنيا بدون تو
خود را تباه مي كند آن كس كه عمر را
آويخت پاي هرزه علف ها بدون تو
هر شب به حس بي تو شدن باز، مي شود
كابوس شهر فاجعه پيدا، بدون تو
پايان روزگار؟ نه، پايان من رسيد
يا زندگي كنار تو و ...
يا بدون تو
ديگر تمام پنجرهها خاك ميخورند
حتي ميان آبي دريا بدون تو
افتاد پلك از تپش، آئينه مات شد
دیگر نمانده روی تماشا بدون تو
تهران خرداد 1384
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 18:2  توسط سید محمد رضا واحدی
|
سلام دوستان
پريروز در انجمن شعرمان، شاعر معاصر و دوست داشتني، عباس براتي پور كه اخلاقش ، ادبش، افتادگي اش و بالاخره حس شاعرانه اش زيباست و اين خصلت هاي مردمي اوست كه اشعارش را نيز دلنشين تر مي كند. يك جلد از ديوان مرحوم عماد خراساني را به دستنويس خودش به من هديه كرد.
همين كه باز كردم اين غزل زيبا آمد كه الحق با سعدي خوب پا يه پا آمده است .. براي اینكه شما هم در لذت اين شعر با من سهيم باشيد برايتان مي نويسم:
گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر
امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر
مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه ي غم من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر
چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد گر به جز عشق توأم هست تمناي دگر
تا روم از پي يار دگري مي بايد جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر
نشنيده است گلي بوي تو اي غنچه ي ناز بوده ام ورنه بسي همدم گلهاي دگر
تو سيه چشم چو آيي به تماشاي چمن نگذاري به كسي چشم تماشاي دگر
باده پيش آر كه رفتند از اين مكتب راز اوستادان و فزودند معماي دگر
اين قفس را نبود روزني اي مرغ پريش آرزو ساخته بستان طرب زاي دگر
گر بهشتي است رخ توست نگارا كه در آن مي توان كرد به هر لحظه تماشاي دگر
از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر
مي فروشان همه دانند عمادا كه بود عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 16:12  توسط سید محمد رضا واحدی
|
میلاد مسعود راد مرد هستی و شیر بیشه ی عدالت ، مولود کعبه و شهید محراب امام بشریت
حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام
بر عاشقان مبارک باد
با این غزل توسط یکی از دوستان آشنا شدم. شاعرش آقای علیرضا دهقانیان هست که البته نمی شناسمشان ولی این کار زیبا و قوی ایشان باعث علاقمندی و ارادت من به وی شد و غزلشان را با نام خودشان می آورم .. و چون دسترسی نداشتم ، امید که بخاطر بی اجازه درج کردن آن من را ببخشند...
چه جا نماز پی اعتکاف بردارد
چه ذوالفقار به عزم مصاف بردارد
علی حقیقت روزست وهیچ جایزنیست
که در مقابل شب انعطاف بردارد
دو سوی این کره هر یک قلمروی دارد
نشد جدایی شان ائتلاف بردارد
شبیه خواب سحر سطحی است و زود گذر
کسی که دست از این اختلاف بردارد
دوباره مثل علی زاده می شود اما
مگر دومرتبه کعبه شکاف بردارد
اگر که حرمت مولا نبود ممکن بود
خدا ز خلق خود امر طواف بردارد
شاد باشید تا ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 19:56  توسط سید محمد رضا واحدی
|
جز غبار دروغ و فريب ...
پراكنده نيست
در هواي شهر آدمكهاي آهني
و
روباتهاي فريبا
...
اينان
با تو
راه ميروند
ميگويند
می خندند..
ولی هرگز
دل نميدهند
اينان
اصلاً دل ندارند كه . . .
***
دست و پايت را
گم ميكني
هول ميشوي
و
آب دهانت
خشك!
باور نميكني
كه اين یکی
آدم است.. نه آدمك
انسان است .. نه روبات
گريه كردن بلد است
و
اشك ميريزد
باور نميكني!
به تماشا مينشيني
اين توهم
به واقعيت
درآمده را
اين خواب
دربيداري را
***
اشك ميريزد
آری... اما
گونههاي تو را
خيس ميكند
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 23:4  توسط سید محمد رضا واحدی
|
چرا نبايد گريست؟
وقتي
تنور عقل و فلسفه
داغ است
و آتشكده عشق و دل
خاموش ...
چگونه می توان نگریست؟
وقتی
هرروز
آدمكهايي به تو لبخند ميزنند
كه زمستان عشقاند
و بهار توهم...
چرا نبايد گريست؟
وقتي آدمها
آدمك ميشوند
و انسان ها...
ماشين ..!؟
چرا نبايد گريست!؟
وقتي چشمهايمان ابريست
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 21:23  توسط سید محمد رضا واحدی
|
یک کار دیگه از خودم با همون ریتم قبلی
خسته نشید کارای دیگه ای هم هست که تقدیم حضورتون می کنم
*********
***
فريبم ميدهد هردم، فريبائي چشماني
و افسونم كند افسانهي زلف پريشاني
به روي ما كه مشتاقيم، گاهي چهرهاي بگشا
بتاب امشب به بام ما، كه مثل ماه ميماني
اگر هستم وگر مستم براي تو، به ياد توست
دريغ ازمن مكن جانا محبتهاي پنهاني
به آتش ميكشي ما را خيالي نيست ميسازم
و در مهر تو ميسوزم: كه حق داري بسوزاني
عجب موئي ، عجب روئي ، عجب آواي دلجوئي
غزال من ، چه ميگويي كه از صيدت نميداني؟
نميداني كه هر جا ميروي، دل پيش پاي توست؟
و اشكم، هر دم آرد ياد از شبهاي باراني
ميان راز ما؟ آري قلم نامحرم است اما
تو ميداني كه ميدانم و ميدانم كه ميداني
و ميدانم كه در اين دوره گرديهاي مرد افكن
به پايان ميرسد اين فصل،اين فصل زمستاني
قسم بر موج، موجم من، پر از هنگامه احساس
دلم لبريز دريا هاست، درياهاي طوفاني
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 15:23  توسط سید محمد رضا واحدی
|
با سپاس از همه ی دوستان عزیز که دوستشان دارم همیشه
**************
نه ..
تو را نمی شناسند!
هرگز
و تو..
در صفحه ی شطرنجی عقل آنان
تنها یک مهره هستی
که ..
صد ها بار
نه .. نه بیشتر!
آری
هزاران بار
به بازی گرفته می شوی
و پایین می آیی
و...
دوباره پیاده می روی
....
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 19:39  توسط سید محمد رضا واحدی
|
سلام .. دوستان نازنین
امروز می خوام یه غزل از خودم براتون بنویسم
.... بی تکلف و بی ریا و فارغ از قیل و قال های شاعرانه
كجائي دوست؟ جايت سبز، تنهايم، چه ميداني؟
و لبريز توأم از چشم ما هرچند پنهاني
كجائي دوست؟احوالي؟ سراغي، گوشه چشمي
نميگفتي مگر با من هميشه سبز ميماني؟
دلم تنگ است و رد پاي احساسي نمييابم
زبانم لال ، شايد از محبت ها پشيماني
دلم ميخواست با چشم تو گاهي همسفر باشم
ولي ترسيدم از طي مسافتهاي طولاني
نمي دانم ، نمي دانم چرا روي از تو پوشيدم
خجالت ميكشيدم از تو و ديدار پاياني
ببخش اي نازنين بر من خطاي ديدگانم را
غلط كردم نفهميدم چه شد آن روز باراني
تا بعد... شاد باشید و مهتابی
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 14:6  توسط سید محمد رضا واحدی
|
زیبای زیبا از مرحوم سید حسن حسینی
شاعری بار امانت نتوانست کشید
تکیه بر بالشی از عرفان داد
تاجری اهل سلوک
با سلاح خودکار
پای منقل جان داد
* * *
شاعری وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به " نگهبانی " داد...
شاد باشید ... تا بعد
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 23:20  توسط سید محمد رضا واحدی
|
یک غزل بسیار زیبا از
سلیم تهرانی
شاعر سبک هندی دوره ی صفویه که به نظر من خیلی جلو تر از زبان شعری دوران خودش گفته
***
به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا
تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا
چو کرده نقش تو بر صفحه وجود، رقم
صد آفرین ز زبان قلم شنیده خدا
متاب روی ز هم صحبتان که تنهایی
لطیفه ایست که از بهر خود گزیده خدا
زمانه کیست که منصور را به دار کشد؟
به این وسیله بسوی خودش کشیده خدا
لباس فقر برازنده ی من است " سلیم "
که جامه ایست بر اندام من بریده خدا
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 22:30  توسط سید محمد رضا واحدی
|
اين هم يكی از کارهای قدیمی ما :
دلم برای تو تنگ است يار ديرينم
و عاشقی چه قشنگ است يار ديرينم
غزل به وصف تو - انگار - خاك بر سر شد
و پای قافيه لنگ است يار ديرينم
چه گويم از دل خويش و نگاه نازك تو
كه مثل شيشه و سنگ است يار ديرينم
ترا به لحظه پر اضطراب می خوانم
بيا چه جای درنگ است يار ديرينم
قسم به سقف نگاهی كه ريخت بر سر من
دلم برای تو تنگ است يار ديرينم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 22:27  توسط سید محمد رضا واحدی
|
تقديم به محمد علي بهمني
بزرگ شاعر ساحل و دريا
كه مي گفت: گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود
وقتي حصار غربت من تنگ مي شود .. هر لحظه بين عقل و دلم جنگ مي شود
از بس فرار كرده ام از خويش خويشتن " گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود"
گاهي به تركتازي شعرم خوشم ولي گاهي كميت شاعري ام لنگ مي شود
هرچند مي شكيبم بر عشق' باز هم گاهي دلم اسير دلي سنگ مي شود
گر يك نظر به روي شما كرد يار ما دنياي عشق با تو هماهنگ مي شود
شاد باشيد و آفتابی
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 20:30  توسط سید محمد رضا واحدی
|