تبليغاتX
لبگزه - 24- یه مثال

لبگزه

24- یه مثال

توی این دنیای مجازی که خیلی کسی به کسی نیست گاهی یکی پیدا می شه که مثل اینه که

صد ساله  می شناسیش... 

بعضی ها مثل من فقط دو سه خط می نویسن و اونو کپی می کنن و هر جا مه می رن همون مطلبو

کامنت می زارن... حالا با مطلب  وب سازگاری داشته باشه یا نه .. ولی بعضی ها برای نوشته های

صاحب وب ارزش قایل هستن .. هم می خونن  و هم کامنت مناسب می زارن ...

پس از پست قبلی، یه دوست خوب که از اولین دوستان من در  این فضای مجازی بود و در کمک کردن

به من چیزی کم نگذاشت  ، با این که نه می شناخت مرا و نه می شناختم اورا...  کلی وقت صرف

کرده و یه  مثال قشنگی رو برام کامنت گذاشته که من عین مطلبشو میارم اینجا .. امید که از من

نرنجه که چرا بدون اجازه اش این کارو کردم

 

سلام...یاد یه مطلبی افتادم که قبلا جایی خوندم.می نویسم برات اگه قبلا خوندی ببخش و برای طولانی بودنش هم ببخش.میگن یه روز یه جوون میره پیش یه پیر و ازش میپرسه فرق بین عشق و ازدواج چیه؟پیر ازش می خواد بره توی یه مزرعه گندم و زیباترین و طلایی ترین خوشه رو انتخاب کنه و توی مسیر هم حق نداره پشت سرش رو نگاه کنه و فقط باید رو به جلو بره.جوون میره و با دست خالی بر می گرده. پیر میپرسه پس چرا با دست خالی اومدی؟جوون میگه هر خوشه زیبایی رو که می دیدم با خودم می گفته جلوتر حتما یه دونه بهترو زیباتر هم هست...به آخر که رسیدم دستم خالی بود و مجال برگشت هم نبود.

 

پیر میگه حالا برو به جنگل و با همین شرایط که قبلا برات گفتم یه درخت سرسبز و زیبا با خودت بیار.جوون میره و با یه درخت نه چندان زیبا بر می گرده پیر میگه چی شد؟جوون جواب میده اولین درخت زیبایی رو که دیدم انتخاب کردم و آوردم که مثل دفعه قبل دست خالی نمونم.پیر جواب میده انتخاب گندم همون انتخاب عشق بود و انتخاب درخت انتخاب همسر!!!

 

به نظر من کسی که گندم و درخت زندگیش یکی باشه می تونه ادعای خوشبختی کنه و فقط و فقط کسی می تونه به این نقطه برسه که به عشق به چشم کاسب کارانه نگاه نکنه....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 13:51  توسط سید محمد رضا واحدی  |