3- دل شکسته
پريروز....
يكی كه كار و بارش كساد شده بود تصميم گرفت دلشو به حراج بزاره... و اين كارو كرد.
اون تو كوچه پس كوچه ها راه افتاد كه: آهای دلمونو حراج كرديم... حراااااا ج
چيزی نگذشت كه مردم هجوم آوردن و می خواستن دلشو بخرن... كار اونقدر بالا گرفت كه بازار سياه پيدا كرد و نزديك بود سر يه دل حراجی خون و خون ريزی بشه...
طرف كه تا همين جا كلی وضعش خوب شده بود دلشو جمع كرد گذاشت تو بقچه و گفت : منصرف شدم.
ديروز...
يكی تو كوچه داد می زد كه : آهای دل شكسته می خرم...
مردم ريختن دلاشونو بفروشن. طرف كه ديد كلی دل رو بساطش پهن شد
اما اون گفت :دلاتونو جمع كنين وبرين. من فقط دل شكسته می خرم.....
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 16:37  توسط سید محمد رضا واحدی
|
