153- گدایی
با اینکه شهریور آنجا بودم
و با اینکه حسابی هم گدایی کردم
اما کم آوردم
نه اینکه او کم داده باشد
نیاز و توقع من روزافزون و زیاد است
او هم که کم نمی آورد
این همه ... گدا را راضی می کند
آخر او ... هم رضاست و هم مرتضی
سلام بر تو اي علي بن موسي الرضا المرتضي
و حالا... باز هم می روم
فقيرم و مي روم براي گدايي
می روم عجز خود را اعلام کنم
و مولايي او را اقرار...
می روم بگویم:
فقیر و خسته به درگاهت آمدم .. رحمی
که جز ولای توأم نست هيچ دستاويز
مگر نه آنكه موسم حج است ؟
و مگر نه آنکه دیدارش حج فقراست
پس می روم دست دراز کنم
و البته منتظر مزد نمی مانم
که حافظم چنین یاد داد :
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند



