153- گدایی


با اینکه شهریور آنجا بودم
و با اینکه حسابی هم گدایی کردم
اما کم آوردم
نه اینکه او کم داده باشد
نیاز و توقع من روزافزون و زیاد است
او هم که کم نمی آورد
این همه ... گدا را راضی می کند
آخر او ... هم رضاست  و هم مرتضی
سلام بر تو اي علي بن موسي الرضا المرتضي


و حالا...  باز هم می روم
فقيرم و مي روم براي گدايي
می روم عجز خود را اعلام کنم
و مولايي او را اقرار...
می روم بگویم:
فقیر و خسته به درگاهت آمدم .. رحمی
که جز ولای توأم نست هيچ دستاويز

مگر نه آنكه موسم حج است ؟
و مگر نه آنکه دیدارش حج فقراست
پس می روم دست دراز کنم
و البته منتظر مزد نمی مانم
که حافظم چنین یاد داد :
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند

 

152- سايت جديد


سلام ..
اينكه دير به ديرتر خدمت مي رسم دليلش اين است كه علاوه بر گرفتاري هاي روزافزون ؛ مدتي است  مي خواهم در سايت جديدم آپ كنم اما نمي شود... خوب شد به حرف يك ماه پيش يه مسافر گوش نكردم كه مي گفت بنويس آپ بعدي در آدرس جديد انجام مي شود و گرنه همين يك مقدار آبروي نداشته مان هم به كل از بين مي رفت...

 به هر حال يك بيت از يكي از غزلهاي قديم خودم امروز زبان حال ماست

دلم تنگ است و رد پاي احساسي نمي بينم
زبانم لال .. شايد از محبت ها پشيماني

151- آی سی یو


دو ساعت بیشتر نیست که از آنجا می آیم
چه آرام کنار یکدیگر ...
اگر دست خودشان بود..
معلوم نبود اینقدر همدیگر را تحمل کنند
و زیر یک سقف نفس بکشند
هر کدام برای خودشان ادعایی داشتند
شاید با شاه هم فالوده نمی خوردند
اما حالا به هم کاری ندارند
این یکی ... ثروتش را نمی توان شمرد
آن دیگری .. فقیری بدبخت است
و هردو با یک سرم و تعدادی دستگاه الکترونیکی زنده اند
حالا ملک الموت منتظر یک اشاره است
اگر یک سیم ناقابل را قطع کنی ...
                                       الفاتحه
آی سی یو  را می گویم ..
اینها همان آدم های دیروزند ؟
به یقین ... نه
و فردا را ...
خدا به داد برسد
                                          

و باز هم رمضان..


     عجب میهمانی ای
                         و چه عظمتی ...
      
خدایا .. 
            من هم دعوتم ؟
                           

135- بیستون

 

    سلام ... اول اینکه فرا رسیدن شعبان المعظم و تمام این اعیاد بزرگ مبارک

دوم اینکه چند روزی نبودم .. توفیق اجباری یار شد تا یک سفر خانوادگی داشته باشم... از تهران، به ساوه ، کبودر آهنگ، همدان، کرمانشاه، جوانرود، روانسر، پاوه، کرمانشاه، اسلام آباد غرب، نهاوند، ملایر، اراک ، قم و بالاخره دوباره به دود و غبار تهران و گرفتاری ها و استرس های مدامش...

جاتون خالی بود .. هر چند بعضی از دیدنی ها برایم تکراری بود اما تکرارش هم خیلی زیبا بود و پر از فایده ... غار علیصدر .. مزار باباطاهر .. بو علی سینا .. بیستون ( که دیگه نگو .. ) طاق بستان .. غار قوری قلعه .. تنگه ی مرصاد و جاهای دیگری که هرکدام حال و هوای خودش را داشت و هر کدام کافی است تا آدم را برای ساعت ها در خود فرو برد ....


 حالا همه ی اینها یک طرف و بیستون و فرهادش یک طرف ... جایی که خودت بارها برایش شعر گفتی...

وقتی که عشق در دل ما ریشه می کند
فرهاد زندگی هوس تیشه می کند
در بیستون حادثه تا راه می روی
شیرین فقط به گام تو اندیشه می کند


چه زیباست که خودت را جای فرهاد بگذاری و با بیستونش راز و نیاز کنی و در گوشه ی گرائیلی دستگاه شور چنین زمزمه کنی

همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ی ما
سنگ ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ما
بهر یک جرعه ی می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ی ما دیده ی ما شیشه ی ما 

134- بی تکلیفی ...

 

 

  نه سلامم را علیکی ...

      و نه خداحافظی ام را جوابی ...

             کاش دست کم یکی را 
 
                               پاسخ می گفتی

                                          تا تکلیفم را بدانم

                                                         که رفتنی ام ...
                         
                                                         یا ماندنی ... ؟

 
                   

133- آرامش قرآنی

 

در ده دوازده متری کعبه مشرفه، یارو با یک تبختر و غروری خاص ایستاد و کفش های کثیفش را انداخت کف مسجدالحرام ... صندلی پشتی دارش ــ که نشان از رفاه طلبی این قوم دارد و مدتی است مد شده ــ  را باز کرد... یک قرآن برداشت و در حالی که پاهایش را مستقیم و با فاصله ی یک وجب به سوی قفسه ی قرآن ها و در نهایت کعبه دراز کرده بود، خیر سرش شروع کرد به قرآن خواندن...

البته در مدینه و در حرم پیامبر هم همین صحنه ها را مکرر دیده بودم ... بارها دیدم و حتما شما که مشرف شده اید نیز دیده اید که به حالت دراز کشیده و در حالی که پاهایشان را به سمت ضریح مقدس و مرقد منور نبی اکرم دراز کرده اند، مثلا قرآن می خوانند.

 

 

 

 

خیلی دلم گرفت... یاد جمله ی پیامبر افتادم که فرمود: ما اوذی نبی مثل ما اوذیت یعنی هیچ پیامبری مانند من اذیت نشده است. 

واقعا چه کشید آن نبی رحمت از دست این قوم بی فرهنگ و مغرور ؟ یک آدم با حیا و اخلاقی در برابر یک گروه یاغی و بیابانی ... بیخود نیست که خدایش گفت: انک لعلی خلق عظیم

 

بلند شدم نماز بخوانم ... اما در همین دلگیری و همین افکار غوطه ور بودم و در دل به حال پیامبر بزرگوارمان اشک می ریختم که نگاهم روی قرآنی که او می خواند افتاد. دیدم دارد سوره ی توبه و این آیه را می خواند:

الاعراب اشد کفراً و نفاقاً و اجدر الا یعلموا حدود ما انزل الله علی رسوله.. یعنی اعراب در کفر و نفاق از دیگران سرسخت تر و سزاوارترند که نسبت به حکم خدا ناآگاه باشند...

 

باور کنید دلم خیلی خنک شد ... نمازم که تمام شد خودم به خواندن قرآن مشغول شدم اما باز در همان حس بودم و مظلومی پیامبر و امامان معصوممان را در ذهن می گذراندم... در همین حال و هوا به این آیه ی سوره ی حجرات رسیدم:

قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا ولکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم... یعنی اعراب می گویند ما ایمان آورده ایم. به آنان بگو شما ایمان نیاورده اید ولی بگویید تسلیم شده ایم و هرگز ایمان در قلب هایتان وارد نشده است..

 

باورتان نمی شود که چقدر از این اتفاق خوشحال شدم و آرامش عجیبی احساس کردم

 

 

 

ایراد نگیرید که اعراب جمع عرب نیست و بلکه جمع اعرابی به معنای بادیه نشینان است... این را می دانم ... ولی مگر اینان غیر از تبار آنان هستند؟

امروز که به اصطلاح مترقی شده اند و در دنیای ارتباطات، ماهواره، اینترنت و تبادل فرهنگی هستند، هنوز قابل تحمل نیستند. هنوز آثار خشونت، بی تربیتی و غلظت قلب در اینان موج می زند، وای به آن روزی که تمام دنیا را همان شبه جزیزة العرب می دانستند و خود را برترین موجودات !!

بیخود نیست که گاهی خدا به اینان ادب می آموخت که در برابر پیامبر چگونه باشند ... ان ذلکم کان یوذی النبی فیستحیی منکم والله لا یستحیی من الحق ... و ما کان لکم ان توذوا رسول الله... یعنی این نوع کارهای شما پیامبر را آزار می دهد و او از روی شرم چیزی اظهار نمی کند اما خدا برای بیان سخن حق از شما شرم نمی کند ... و شما حق ندارید پیامبر را آزار دهید ..

 

اما چه می توان کرد که از قدیم گفته اند: نرود میخ آهنین درسنگ ... تا جایی که خدا هم معاذالله از دست ایشان خسته شده و می فرماید: و ممن حولکم من الاعراب منافقون و من اهل امدینة مردوا علی النفاق لا تعلمهم نحن نعلمعهم سنعذبهم مرتین ثم یردون الی عذاب عظیم( توبه ـ ۱۰۱) یعنی بعضی از اعراب اطراف شما منافق اند و گروهی از اهل مدینه بر نفاق ماهر و ثابتند. تو از نفاقشان آگاه نیستی و ما بر (سیرت ناپاک ) آنان آگاهیم. آنانرا دوبار عذاب می کنیم و عافبت هم به عذاب سخت نایل می گردند. 

و امروز حتی، وقتی که ما ایرانیان و سایر مسلمانان با فرهنگ، روبروی ضریح آن حضرت به نشانه ی تواضع و ادب دست بر سینه می گذارند، همین تبار بادیه نشینان بر می آشوبند و با عصبانیت هر چه تمام تر از این کار ممانعت می کنند.

 

 

پ ن حالا بگردید ریشه مقابله و خنجر از پشت زدن تبار اعراب به مقاومت لبنانی و اصولا اسلام ناب محمدی از یک سو و همکاری با صهیونیزم از سوی دیگر را جستجو کنید.. 

 

132- مظلومیت کعبه

 

سلام

به عنوان سوغاتی سفر بگذارید اول از خود کعبه بگویم و بعد از مظلومیت امروزی آن...

 

 

 چون عکس ها را با موبایل گرفته ام و آن هم با دستپاچگی ... طبیعی است که کیفیتش مطلوب نباشد

 

 

 

ظهر یکشنبه ۱/۵/۱۳۸۵ ضلع شرقی جنوبی مابین رکن حجر الاسود و رکن یمانی

 

چه عظمتی دارد کعبه ... با تمام وجود حس می کنی در مقابل یک موجود با شکوه و جاودانی قرار گرفته ای که همه چیز را می داند.. اما سکوت محض است.

 

کعبه، شاهد زمان است و سکوت استوار زمین ... کعبه را  سینه ای است  به فراخی دنیا .. و  انباشته از گفتنی ها و ناگفتنی ها ..

 

کعبه، رمز و راز تاریخ .. نه، که راز آفرینش بوده و هست و خواهد ماند. آری.. که  کعبه از آغاز، وجود داشته  و همیشه سمبل و نشانه ی خدا  روی زمین بوده است.

 

کعبه، شاهد هبوط آدم بر زمین، طوفان نوح، ذبح اسماعیل، فیلبانان سپاه ابرهه و ماجرای ابابیل و ... بوده است.

 

کعبه از آدم گرفته تا نوح و هود و لوط .. و از ابراهیم و اسماعیل گرفته تا عدنان و هاشم و عبد المطلب و ابو طالب را همراهی کرده است.

 

کعبه، هاجر و سعی او در صفا و مروه  برای یافتن آب و جوشش زمزم را زیر پای اسماعیل دیده است و ...

 

کعبه، یادش نرفته روزی را که آغوش باز کرده و فاطمه بنت اسد را پذیرفته تا شیر بیشه ی حق ... یعنی علی را به دنیا آورد.

 

کعبه، غریبی محمد (ص) را در میان قوم خود و غار نشینی او را .. فتح الفتوح مکه را .. عروج علی بر شانه های پیامبر را.. لمس کرده است.

 

کعبه ، هنوز سیاهی دوران جاهلیت و سنگینی بت های لات و عزی و هبل را بر دوش خود از یاد نبرده است. و از ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان ها و شکنجه های وحشیانه بلال و یاسر و سمیه و مصعب ها، خاطره های فراوانی دارد و ...

 

... و از هزاران ماجرای ریز و درشت تاریخی دیگر  نیز ...

 

با این حال، سکوت عاقلانه ی کعبه بسیار پر رمز و راز است و نگاهش به ما .. ؟  نگاه عاقل اندر سفیه.. یعنی که منتظر باشید و منتظر خواهم ماند...

 

یعنی که تمام تاریخ را نظاره کردم به امیدی ... آن روز سکوت را خواهم شکست که پشت بر من بگذارد و بر من تکیه کند که یا اهل العالم انا المهدی المنتظر

                                                                               و من با او فریاد خواهم زد

 

 

 

 

 

عصر یکشنبه 1/5/1385 ضلع حجر اسماعیل

 

 

 

 

عصر شنبه 31/4/1385  شمال مسجد الحرام مقابل رکن عراقی

 

هر چند شکوه کعبه معنوی و جاودنه است اما نباید شکوه ظاهری آنرا نیز نادیده گرفت... این است که در بعضی از روایات ما هست که پیرامون کعبه نباید ساخت و سازی بلندتر از آن انجام شود.اما متأسفانه پول، عظمت کعبه را ـ هر چند در ظاهر ـ به بازی گرفته است.

گویا این همه سوداگری و پول های نفتی و درآمدهای بیکران ناشی از حجاج، آقایان آل سعود را کفاف نداده است که تازگی این برج ها را در مجاورت خانه ی خدا ساخته اند و متری یک ملیون ریال می فروشند. البته اشتباه نکنید این ریال، ریال ما نیست که قند در دلتان آب شود. منظور ریال سعودی است که هر کدام آن معادل 250 تومان ماست. پس معنایش این است که متری دویست و پنجاه ملیون تومان.

 

 

131- آمدیم دوباره


سلامی دوباره و با عطر حریم یار
ما آمدیم ... هر چند دل کندن سخت بود
اما غیر تسلیم و رضا کو چاره ای... ؟ 

همه جا به یادتان بودم ...
هر جا که می بایست نمازی می خواند
و هر جا که باید السلام علیک (ی) می گفت
و هر جا که می شد از او لبیکی شنید
و هر جا که دل می شکست
و اشک (ی) جاری می شد...

شب جمعه ی گذشته که برای عمره ی مجدد به تنعیم رفتم
دوستان این دیار مجازی از کسانی بودند که برایشان احرام پوشیدم
و به نیابت از ایشان یک عمره ی مفرده کامل انجام دادم 

جالب بود که دوستان وبلاگی همیشه در نظرم بودند
چه آنان را که دیده ام و چهره شان را مرور می کردم
چه آنان که توفیق دیدنشان را نداشته ام... ولی با اسم و نشانه یادشان بودم

                                                       تا چه قبول افتد و که در نظر آید

130- وصال

 

 یکشنبه ۱۸ تیر.. 
           ساعت همین الآن...

               دیگر ساعت ها را می شماری
                                              نه روزها را ...
                                                    چه بلند است
                                                          چوب خط این ساعت ها
                                                                  و چه سخت است انتظار ...
سه شنبه ۲۰ تیرماه ...
                              ساعت ۲۴ ... فرودگاه مهرآباد
              
                                             و پرواز عشق آغاز می شود
                                             اما .. دل توی دلت نیست
                                             کی می رسی ؟ و چگونه ..

              حالا .. به جای شمارش ساعت
                                دقیقه ها را می شماری
                                             اما... مگر تمام می شود.. 

                                             همیشه با او بوده ای
                                             حسش کرده ای
                                             ولی ... امروز 
                                             می بیینی او را
                                             از نزدیک .. 
                                             و بوسه هایی است 
                                             که نثارش می کنی
               و حالا دیگر..
                      نوبت ثانیه هاست
                                    که شمارش شوند
                                         نگاهی بر ساعت داری
                                                   ونگاهی به پنجره...  

و چهارشنبه صبح ... البته اگر او بخواهد
                                      در آستانه ی بهشت
                                           روبرویش ایستاده ای
                                               و لبخندش را ...

                                                         دست بر سینه می گذاری
                                                                        السلام علیک یا رسول الله
                                                         و رو بر می گردانی
                                                                        السلام علیکم یا ائمة البقیع
                                                         و اما ... کجا باید گفت
                                                                        السلام علیک یا فاطمة الزهرا
                                                                                                       نمی دانی...

اگر زنده ماندم 
و در آن فضای معطر تنفس کردم
به یادتان هستم .. و دعاگویتان
و اگر هم نبودم ... 
شما دعایم کنید 
و حلالم نیز ...

 

129- یک سالگی لبگزه

 

دهم تیرماه و ما .. یک ساله شدیم..

پارسال بود که به سرمان زد یک وبلاگ راه بیندازیم و به اصطلاح بلاگر بشویم ... دهم تیر ماه بود که آستین بالا زدیم و اینچنین لبگزه متولد شد ..     یعنی چی ؟ 

اینک یک سال را پشت سر گذاشته ایم .. یک سالی که مثل برق گذشت.. یک سالی که پر بود از فراز و نشیب .. یک سالی که از همه جا گفتیم و از همه جا شنیدیم  ... گفتیم و شنیدیم از دغدغه های تنهایی، دل نوشته های شخصی، مسایل اجتماعی، غم ها و شادی ها و... هزاران کامنت و پست خواندیم و هزاران نیز نوشتیم ..

در این یک سال با تمام گرفتاری هایی که گاه مجال روشن کردن دستگاه هم به آدم نمی دهد، آمدیم و ارتباط مجازی را بهترین نوع تفریح ساعات فراغت و هدفمندترین آن قرار دادیم و البته تفریحی که گاه، شب ها خواب از چشمانمان ربود و به مطالعه و تحقیق و نوشتن و تایپ کردن وادارمان کرد...

در این یک سال دوستان ندیده ی زیادی پیدا کردیم .. دوستانی که بعضی شان چون گذر نسیم آمدند و عطری افشاندند و بعضاً گرد و خاکی بپا کردند و رفتند و دیگر پشت سرشان هم نگاه نکردند .. و دوستان دیگری که ماندگار شدند و هنوز که هنوز است  در فضای خانه ی مجازی مان و مهمتر از آن در سرتاسر خانه ی روحمان، شمیم دوستی و محبت می پراکنند...

به هر حال یک سال گذشت .. و البته سالی دیگر نیز خواهد گذشت .. اما آیا ما توفیق نوشتن و خواندن خواهیم داشت؟ آیا اصلاً هستیم و اگر هستیم آیا سالم هستیم که بنویسیم و بخوانیم و وبگردی کنیم؟ و از همه ی اینها مهمتر خدایمان چه ؟ آیا او این اوقات را از ما خواهد پذیرفت؟ آیا دل به او سپرده ایم که این را نیز در راه خودش بداند و در ازای آن پاداشمان دهد؟ یا اینکه دل را خدای ناکرده، خدای خویش ساخته ایم که

أرأیت الذی اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوة فمن یهدیه من بعد الله .. ( جاثیه/۲۳ )  آیا آنکس که هوای نفسش را خدای خود قرار داده است می بینی که خدا از روی علم گمراهش ساخت و گوش و قلبش را مهر کرد و بر چشمانش حجاب افکند ؟ حالا چه کسی غیر از خدا او را هدایت خواهد کرد ..

سخت است نازنین خدایی شدن .. و سخت تر است عزیز خدایی ماندن

در پایان از خانم پینکی که با محبت همیشگی و قبل از آنکه خودم حرفی بزنم امروز را یادآوری کرد، بی نهایت سپاسگزارم .. همیشه لطفشان شامل حال این برادر کوچک بوده است .. و همینطور هستی..
درود و سپاس به حضورشان

 

127- کاش ..

 

کاش شبانه روزم ۴۸ ساعت می شد ..

                   یعنی آیا باز هم وقت کم می آوردم..؟

                                                       نمی دانم ... شاید هم..

123- فوتبال ما..

سلام ...
من دارم تمام اشکالات وارده توسط دوستان در کامنت هایشان را دسته بندی می کنم ... تا بتوانم با کمک همدیگر این بحث جدی را به سامان برسانیم..

ولی فعلا و برای تنوع هم که شده.. یک درد دل ساده .... چند سال است ما گوشه نشینان خرابات الست داریم  گلو پاره می کنیم  که بابا والله این مربی با این اندیشه ی دفاعی و روحیه ی ترسو به درد ما و تیم ملی ما نمی خورد .. اما کو گوش شنوا ؟؟

تیم ما و اصولا فوتبال ایران یک فوتبال تهاجمی است ... درست هم همین است و به خاطر همین است که به تیم ایران لقب برزیل آسیا داده اند...  اما این آقا همیشه همین که یک گل می زنیم یا وقتی دنبال تساوی است .. تیم را به لاک دفاعی می برد .. و همه می دانیم که دفاع همان و گل خوردن همان... باور نمی کنید به همه ی بازی های زمان این آقا مراجعه کنید.

بازی با مکزیک را دیدید؟

ما که از اول توقع باخت داشتیم .. یا بهتر بگویم انتظار برد نداشتیم ... اما وقتی در نیمه ی اول آنقدر زیبا و منسجم بازی کردند توقعمان بالا رفت.. البته نه برای برد که حد اقل برای کسب یک مساوی و آبرو داری..

اما از این مربی که نه اندیشه و قدرت بازی خوانی دارد و نه حمیت و غیرت ایرانی گری چه توقعی داریم؟ این آقا که نه جرأت تعویض دارد و نه قدرت جایگزینی بازیکنان فسیل شده با بچه های جوان و جویای نام... مربی مکزیک گفته است من با تعویض هایم ایران را بردم .. ولی این آقا تازه بعد از بازی یادش افتاده که من باید فیلم بازی را ببینم تا بدانم که مشکل از سیستم بازی  و ارنج من بوده یا بازیکنان مان بد بازی کرده اند.. 

یکی نیست بگوید حضرت آقا صحت خواب ... فوتبال امروز یک شطرنج است که باید حین بازی ... بازی خوانی کرد و مهره ها را جابجا کرد نه اینکه منتظر بشویم بازی تمام بشود تا ما نوار بازی راببینیم و بدانیم چه باید کرد؟ اگر مربی گری این باشد که عمه ی مرحومه ی ناصرالدین شاه هم مربی خوبی است.

نیمه ی دوم را معمولا به عنوان نیمه ی مربیان می شناسند .. یعنی نتیجه ی بازیخوانی و تفکرات مربی در نیمه ی دوم خودش را نشان می دهد ... حالا شما نیمه ی اول بازی با مکزیک و نیمه ی دوم را مقایسه کنید .. نیمه ی اول یک بازی پر طراوت و روان و طوفانی .. اما نیمه ی دوم یک تیم دست و پا بسته و زیر بار فشار تیم حریف ...

درست است گل دومی که خوردیم نتیجه ی اشتباه فردی بازیکنان بود .. درست است که مثلث اشتباه های کعبی و میرزاپور و رحمان رضایی گل را برای حریف به ارمغان آورد .. اما همین اشتباه ها نتیجه ی فشار مضاعف حریف و اندیشه ی دفاعی تیم ما بود ... آری تیمی که مدام دفاع کند یا پنالتی می دهد و یا دفاع خودش گل خودی می زند و یا اینکه در شلوغی جلوی دروازه یک توپ سرگردان غل می خورد و درون دروازه می رود..

چشم مسئولان تربیت بدنی  و فدراسیون ما روشن .. چون حضرت آقا بعد از این افتضاح در مصاحبه با خبرنگاران تمایل خودش را برای قبول مربیگری در چین اعلام کرده است .. بله دیگر یک چند سالی اینجا با روانشناسی دقیق از جامعه ی ایرانی و بیانات احساسی و اینکه ایران وطن من است و از این خزعبلات...  سوار گرده ی فدراسیون ما شد و با پول این ملت برای اولین بار اعتبار نشستن روی نیمکت جام جهانی را به دست آورد .. حالا دیگر ما اخه می شویم

 ما فکر می کردیم این احساس یک عده جوان بیگانه دوست است که برایش هورا می کشند .. اما دیدیم مسئولان ورزشی ما به اندازه ی همین جوانان هم یا نمی فهمند و یا از این جوانان احساسی ترند که همین که طرف به فارسی می گوید من قورمه سبزی خیلی دوست دارم برایش سر و دست می شکنند...
بابا  جان .. اگه کاسه ای زیر نیم کاسه نیست .. دست از سر این ملت و احساساتشان بردارید و بگذارید این آقا چند صباحی هم به چین برود..

                                

آقایان .. او دلش برای ما نمی سوزد .. شما چرا؟

 

120- چقدر فاصله ..

 

 سالهاست که با شعر انسی عجیب دارم.. با این حال هرگز حاضر نمی شدم چیزی به عنوان مجموعه ی شعر چاپ کنم ... اما بالاخره با اغفال دوستان ناباب   مرتکب اشتباه شدیم و یک مجموعه ی شعر تحت عنوان " چقدر فاصله "  به دست چاپخانه دادیم و اخیرا چاپخانه آن را به دست ما.... 

 

 غزلی که نام کتاب از آن اقتباس شده را به شما عزیزان تقدیم می کنم 

 

اگر چه لب نگشودی هوای صد گله داری

و از عبور نگاهم، چقدر فاصله داری

 

به كوچه‌هاي تو ديدم هزار و يك دل زخمي

چگونه با دل مردم چنین معامله داری؟

 

اگر چه قافله‌اي از ميان معبر چشمت

یکی نرفته سلامت .. هزار قافله داری

 

نگاه مخفی و دزدانه ی تو با دل من گفت:

هنوز هم كه هنوز است قصد غائله داري

 

ملول شعر چو آتش فشان خويشم و .. اما

تو در تحمل بغضم .. عجیب حوصله داری

 

از اينكه قبله‌ي من مي‌شود هميشه نگاهت

مكن گلايه كه‌ آنجا فضاي  نافله داري

 

 تهران - مرداد ۱۳۸۱

 

مشهد مقدس

 

سلام دوستان

از کنار قبله ی دلهای شیعیان ... حرم مطهر امام مهربان و رئوف  آقا امام رضا غلیه السلام در مشهد مقدس سلام ...

در ۲۰۰ متری حرم و رو به روی گنبد باروح و با صفای حضرتش به یادتان هستم ... لیست کامنت هارو چک کردم و نایب الزیاره همه شما عزیزان ....

 

118_ چه ربطی داشت ؟

 

سلام

 

اولاً ــ آنقدر واکسن هپاتیت نزدیم .. تا امروز بچه های تیم پزشکی آمدند  اداره و ما را در اتاق گیر آوردند و   بالاخره … نشد فرار کنیم

 

ثانیاً ــ دوستان در کامنت ها ی محبت آمیزشان احوال  احمد را می پرسیدند … خوب است و الان در پادگان به سر می برد و حتماً مشغول تمرین نظام جمع و رژه و یاد گرفتن احترام نظامی و این جور حرف هاست … خیلی ها باور نمی کردند که احمد سرباز بشود و من بگذارم شب را در پادگان بخواید .. اما حالا باور می کنند.. چون چاره ای ندارند..

 

ثالثاً ــ بعضی از دوستان پرسیده بودند که کتاب « سرداری بزرگ و سربداری کوچک » را کجا می توانند تهیه کنند … البته من اگر آدرس پستی این دوستان را داشته باشم برایشان می فرستم … اما در ارتباطات اینترنتی دلیلی هم ندارد که کسی آدرسش را بدهد … من آدرس و شماره تلفن ناشر را اینجا می نویسم .. اما اگر کسی ریسک کرد و آدرس داد، ما هم برایش یک نسخه می فرستیم..

تهران ـ خیابان سمیه ـ بین شهید مفتح و فرصت ـ پلاک 109 مرکز چاپ و نشر بنیاد بعثت ..

تلفن: 88822374

 

رابعاً ــ این عکس زیری که می بینید بره کوچولویی هست که با خودمان بزرگ شده و با من و بچه ها بسیار مأنوس است … اما امروز که می خواستم شیشه ی شیر دهانش بگذارم چنان دستم را گاز گرفت که خون از آن جاری شد ..

 

 

                                                                    

                        

 

 

خامساً ــ دکتر شیری را پیدا نکردم که از او بپرسم که گاز گوسفند کزازی .. هاری ای .. چیزی می آورد یا نه .. اما دکتر ارجمندی گفت:  نگرانی ندارد مگر اینکه پیوند گوسفند و سگ باشد که احتمال هاری بدهیم ..  البته یک چیز دیگر هم گفت و آن اینکه دستی که می گویند نمک ندارد به دست تو می گویند ...

گفتم: این که گوسفند بود .. آدم های زیادی نمک خوردند و نمکدانمان را شکستند و عسل دستانمان را لیسیدند .. وقتی سیر شدند گاز گرفتند.. ولی خوشبختانه با اینکه هاری داشتند  .. ولی خدا با ما بود و هاری نگرفتیم ..

 

سادساً ــ این مطالب چه ربطی به هم داشت .. من هم نمی دانم .. اگر شما پیدا  کردید به من هم بگویید .. شاید مفید فایده قرار گیرد و یافتیم آن پرتقال فروش فراری را ..

 

                                                                                                          شاد باشید

 

116- دوم اردیبهشت می آید

 

دوم اردیبهشت می آید ... اما او می رود. اصلاً انگار دوم اردیبهشت دارد می آید تا او را ببرد

خدا حافظی اش را تصور می کنم ... سخت است
اما سخت تر از آن ... اینکه نتوانستم .. نه ... نه ...
نه خواستم و نه خواست که کمکش کنم

کمکش نکردم با اینکه می توانستم ... سفارشش نکردم .. تا مثل خیلی ها
در کنار خودم بماند... یا دست کم در نقطه ای خوش آب و هوا ...

هر چه به دوم اردیبهشت نزدیک تر می شویم.. دو حس متضاد درونم را به آشوب می کشد...

من که دستم می رسید ... پس چرا کمکش نکردم ؟ پس کو عاطفه ... ؟
از طرفی اما ... سرشارم از خرسندی و غرور ... که پارتی بازی نکردم
او را نگه نداشتم در ناز و نعمت ... زیر سایه ی خودم

پسرم را می گویم ... احمدم را

او هم یک ستوان وظیفه .. مثل هزاران هزار سرباز دیگر
که جز خدایشان امیدی ندارند
و یاوری نیز...

دوم اردیبهشت می آید ... احمدم  خدا نگهدارت

هر روز نیز می آید ... همه ی احمد هایم .. فرزندان سربازم .. خدا نگهدارتان 

113- شب

 

امشب شب را می خواهم ..
فقط شب را ...
تنهای تنها ..
عاری از هر گونه زر و زیور
ستاره ها را پاک کن از چهره ی شب
من شب را می خواهم اما ..
بی پیرایه
بدون مهتاب
بدون ستاره
می خواهم یک بار هم که شده ...
شب را آنچنان که هست درک کنم
نه آنکه ستاره را ببینم و به شب پی ببرم
ستاره قشنگ است ... آری
اما اگر شب نبود .. باز هم همین را می گفتی ؟
شب رؤیایی من ..
شب بدون مهتاب است
می فهمی .. ؟

 

106- همسفر

 

امروز در فیزیوتراپی بودم... زیر امواج دستگاه برقی... تلفن زنگ زد ... او بود.

های های گریه می کرد .. او خودش بود از کنار کعبه ... چرا گریه می کنی؟

 

کلامش که از شدت گریه واضح نبود ... اما فهمیدم همانجایی هست که دو سه ماه پیش درست در همین روزها با هم می نشستیم ..

همانجایی که عشقمان را جستجو می کردیم... همانجایی که گذر زمان را حس نمی کردیم

آری ... همانجا .. روی پله های باب الفتح ... ورودی مسجد الحرام ..

شکوه کعبه... نگاه های ملتهب ... به راست .. به چپ و باز به سوی کعبه ... و باز التماس

 

حالا هم او تنها بود آنجا .. وهم من اینجا ... هم او دلتنگ بود هم من ...

داشتم غبطه می خوردم .. حیف نمی توانستم گریه کنم .. حیف نمی توانستم حرف بزنم ...

 

می خواستم بگویم گریه می کنی؟ تو دیگر چرا؟ تو که همسفری نازنین داری...

می خواستم بگویم دیگر زنگ نزن ... الآن هم زود قطع کن .. از ما قطع باش تا به او وصل شوی ..

می خواستم بگویم عرفات یادت نرودها ..

می خواستم بگویم اگر ندیدی اورا دیگر برنگرد... اگر سلامم را به او نرساندی دیگر نه من نه تو..

 

اما نشد .. دور و برم شلوغ بود ... نه توانستم حرف بزنم و نه توانستم گریه کنم ..

                                                                                                    آه دلتنگم خدا...

 

 

 

103- درد بي درمان سكوت

 

سلام دوستان ...

همانطور که وعده کرده بودم آمدم .. ولی چه آمدنی ؟؟ دو هفته ی گذشته خیلی عجیب گذشت ...  شرح مختصری در پست های قبلی داده ام

یک مقاله ی بیست صفحه ای نوشتم در مورد قرآن قرن ۲۱  ... تعجب نکنید این اسم را من انتخاب نکردم این اسمی است که نویسندگان آن یا بهتر بگوییم پیامبران دروغگوی این قرن ادعا کرده اند..

یک عرب فلسطینی .. با اینکه مسیحی است اما پیامبر خدایان صهیونیستش شده و در آمریکا یک کتاب نوشته به سبک و سیاق قرآن ... به نام الفرقان الحق و از مسلمان ها خواسته که آن را جایگزین قرآن های رایج میان خود کنند ...

البته این ها آنقدر احمق هستند که نمی دانند یکی از معجزات قرآن که از همان ابتدا هم هل من مبارز گفته همین است که کسی نمی تواند شبیه آن را ابداع کند ...  عجیب است که خود قرآن گفته است که اگر قرآن از ناحیه ی غیر خدا بود در آن اختلاف فراوانی یافت می شد ...

این پیش بینی دقیقاْ اتفاق افتاده ... این بابا شب یک چیزهای نوشته و روز یک چیزهای دیگری درست بر خلاف آنچه دیشب نوشته بود ... برای خندیدن خوب است

قرار است که روزنامه ی همشهری این مقاله را چاپ کند ... چند روز مهلت بدهید تا بعد از چاپ آن یا لینک روزنامه را می گذارم و یا اینکه کل مقاله را اینجا هم می آورم ...

اما درد بی درمان سکوت مسلمانهاست .. باور کنید ..

باور كنيد ... من به مصلحت يا عدم مصلحت اين موضع گيري و اظهار نظرهاي آقاي احمدي نژاد كاري ندارم .. ولي ببينيد یک کلمه در باره ی ماجرای کوره های یهود سوزی حرف زده و ابراز تردید کرده است دارند دنیا را به هم می ریزند .. اما آنان به کتاب مقدس ما توهین می کنند .. پیامبرمان را زیر سؤال مي برند و ما در خوابيم .. خواب ..

مسلمان ها !!  ... ننگ است .. ننگ ... امروز هر جاي دنيا در مورد پرچم يك كشور يا مرزهاي جغرافيايي اش يا يكي از شخصيت هايش سخن ناروايي گفته شود ... آن كشور زمين و زمان را به هم مي ريزد و آسمان و زمين را به هم مي دوزد و ...  اما قرآن ...

يادتان هست ماجراي مؤسسه نشنال جغرافي را كه اسم خليج فارس را خليج عرب نوشت؟ زماني دراز از آن كه نگذشته ...

انشاء الله شرح اين ماجرا را بزودي خواهيد خواند

 

101- چند نکته

 

سلام عزيزان ... ببخشيد من را به  خاطر اين تأخير نا خواسته

 

و اما چند نكته ...

۱- ولادت باسعادت امام رئوف حضرت ثامن ضامن را كه ما ايرانيان زير سايه اش در امن و امان  زندگي مي كنيم تبريك عرض مي كنم. و اين را بگويم كه بطلبيد از او آنچه مي خواهيد كه رد خور ندارد و خودم بارها امتحان كرده ام ... و اگر لازم شد بعضي هايش را نقل مي كنم

 

۲-  از سانحه ي هوايي هفته ي پيش همه مكدر شديم و عزادار ... اما چه مي شود كرد كه اگر دستم رسد بر چرخ گردون ... هيچ حرفي ندارم جز اينكه بگويم الهي رضاً بقضائك و تسليماً لامرك لا معبود سواك

 

۳- از دوستاني كه آمدند و نيامدن ما را بخشيدند و در صفحه ي نظرات تسليت گفتند و محبت كردند ... تشكر مي كنم و ... سپاس

 

۴- يكي از دوستان پرسيده بود چرا از كادر پرواز و شهداي ارتش مثل خبرنگاران ياد نمي كنند؟ بايد بگويم اين سؤال همه است .. از آقاي ضرغامي بايد پرسيد ... در اين ماجرا ارتش حدود ۶۰ شهيد داد ... آن هم چه عزيزاني ... نيروي هوايي ۳۰ شهيد داد از متخصصان الكترونيك و پدافند گرفته تا خلبانان و كادر پروازي  و از جوانان 24 ساله گرفته تا عناصر متخصصي كه فقط 30 سال خدمت داشتند و چند روز ديگر بازنشست مي شدند ... آيا اين رواست كه چون بلندگو دست آقاي ضرغامي و  اصحاب رسانه كه خود من نيز به نوعي از آنانم، هست در يك فاجعه ي ملي اينقدر صنفي برخورد كنيم؟

 

۵ - به شدت گرفتار بودم اين ايام ... هم درگير از دست دادن عزيزان و هم چند پروژه ي تحقيقي داشتم كه يكي از آنها در مورد قرآن قرن 21  بود و خيلي وقتم را گرفت ... انشاء الله فكر مي كنم هفته ي آينده در روزنامه ي همشهري چاپ بشود ... و البته  در وبلاگ هم مي گذارمش ...

۶- اگر دوستاني سؤالاتي كرده اند كه به دليل اين گرفتاري ها به پاسخ نرسيدم ... عذر خواهي مي كنم از نوع به شدت آن ... اگر لطف كنند و تكرار كنند با سر و جان در خدمت خواهم بود.

۷- دوست خوبمان يه مسافر نوشته كه سزار هم رفت .. هنوز فرصت نكردم چگونگي را از او سؤال كنم .. ولي اگر چنين باشد هنوز اين غم نرفته غم ديگري است كه سراغمان را می گیرد .. آن از ايليا و بعد هم هواپيما و ماجرايش و حالا هم اين از سزار .... سزار دوستي بود با دلي سوخته و قلمي آتشين و عجيب گيرا ...  سايت  امپراتور ژوليس سزار  را ببينيد

 آتش بگير تا كه ببيني چه مي كشم     احساس سوختن به تماشا نمي شود

۸- همانطور که گفته بودم تا آخر هفته درگیرم ... عذرم را بپذیرید ولی در هفته ی آینده حتماْ به خانه هایتان می آیم و در غم و شادیتان شرکت می کنم .. حتماْ ... قول می دهم ... و البته به شرط حیات..

 

92- ایاک نعبد

 

ایاک نعبد ...  ما فقط تو را می پرستیم ...

 تو که یک نفری ... چرا می گوئی ما ؟

درست ... من منم ... یک نفر ... اما باز هم   ایاک نعبد 

ما ... آری ما...  آخر من چیزی نیستم که .. من کسی نیستم که ... می ترسم ... 

                                                                                    می ترسم از شدت ناچیزی ...

ایاک نعبد ... خودم را در صف سایر بندگان جا می زنم ..

یعنی در میان این همه بنده ی خوب خدا

      که همزبان و... حتی همزمان با من می گویند یا الله ...

                                                            یکی نیست که لبیکی بشنود؟ مگر ممکن است؟

و صدای من، نماز من .. در این میان، شاید به آن کس که باید ...  برسد ...

                                                                                                    و لبیکی هم شاید به من ..

 

60- اهل قبور

 

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

امروز اهل قبور  را دعا کنیم که فردا خود از آنانیم ... سال گذشته چه فراوان بودند دوستان و اقوامی که این دعا را می خواندند و برای مردگان آرامش و روحی شاد می طلبیدند ..  و امروز خود ، در آن زمره قرار دارند ...

و ما .. ؟ تا سال آینده .. ؟ تا آخر همین رمضان .. ؟ نمی دانم

اما این را می دانم که وقتی دستمان  از دنیا کوتاه شد نیازمان به دعا فراوان تر می شود و چشممان همواره به دعایی که یکی از گوشه ای نثارمان سازد... با صلواتی .. با فاتحه ای ... طلب آمرزشی و یا همین جمله که    اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

ای وای ... از روزی که صورتم را بر خاک نمور قبر می گذارند .. سپس سنگ لحد و خرواری خاک روی آن ... و پس از اندکی عزاداری .. همه  و همه .. حتی عزیزترین هایم من را رها می کنند و به خانه های گرم ونرم خود می روند. من می مانم و خاک .. من می مانم و تنهایی .. من می مانم و تاریکی .. من می مانم و حیوانات خاکی که کم کم سر و کله شان پیدا می شود و یکی پس از دیگری بر من هجوم می آورند ... وای .. خدا کمکم کن.

وای خدای من .. دیگر موهای زیبایم به چه درد می خورد ؟  و چشمانم که دل از خیلی ها می ربود ، چه سود دارد ؟ ابروان کمانی ام که فکر و اندیشه ی مردم را نشانه می رفت ، چی .. ؟ لبانی که مستی اش خماری را از سر هر بیننده ای می برد ، چطور ؟ وای خدای من .. اینجا نه لبی مست می ماند ..  نه چشمی خمار می نگرد ..  نه ابروانی تیر از کمان می زند .. نه موهایی تداعی شب می کند ...

وای خدای من .. تاریک است .. راه نفس نیست .. دارم خفه می شوم ..  موریانه ها و حشرات گوش و چشم و بینی و لب ودهان مرا پر کرده اند ... تنهایم خدا ..  کو یاری ؟ کو همدمی ؟

خدای من  .. انگار رمضان آمده ؟  چه خوب ...  پس این آرامش نسبی از دعای روزه داران است که می گویند:  اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

 

56- هفتم مهر

   

ببند کفشهایت را پسرم .. که راهت بس طولانی است

 

 

     چقدر شاد می گویی: خدا حافظ پدر 

              و من ...  سر حال از شادی تو : خدا حافظ عزیز

 

        خم می شوی ... و بند کفش هایت را

                                             و ... سر خوش به سوی مدرسه ...

 

       اصلاً یادت نیست ...

                             ولی من یادم هست

                                         امروز که بر گردی ... یک کیک 

                                                              و .. شمعی به شکل   ۹  ... که باید فوت کنی ..

 

                  پس سالم بمان و برگرد .. شاد شاد 

                                        و من نیز ...  با تمام خستگی، سالم خواهم ماند و شاد ...

               

                                      به عشق امروز

                                         برای دیدن چشمان سبزآبی ات که خیلی دوستشان دارم

                                                                                                  و برق شادیشان را

                                      و به یاد آن روز ...

                                            هفتم مهر هفتاد و پنج ... 

                                                         که آسمان من و مادرت، مهربان تر از همیشه بود ...

                                                                          و ستارگان، شوخ تر چشمک می زدند .. 

 

            

           

 

 

 مهدی جان ... تولدت مبارک سید کوچولو

 

 

  7/7/1382 صد سال به این سال ها

55- من و پروانه

 

   دیشب... من و پروانه بودیم  و ..  هر دو ، یارمان به کنار. قبل ار آن فکر می کردم من نیز عاشقم  و چون او در بند معشوق ... اما سحر بود که به اشتباه خویش پی بردم.

 

   پروانه ، هنوز از گرد راه نرسیده بود که به معشوق راه یافت و من ، هنوز اندر خم یک کوچه بودم.

   او لحظه ای آرام نداشت و پیوسته بر گرد رخ یار می گشت ... ولی من در استراحت بودم.

   دیشب پروانه به عشق پاسخ گفت ... ومن فقط بدان می اندیشیدم.

 

   دیشب پروانه عنان از کف داد ... دل به دریا ... نه ،  نه ، كه دل  به آتش زد ؛ سوخت  و به وصال  ره یافت  .... ولی من جانب احتیاط ،  رها نکردم و فقط از دور ...  آری از دور به یارم پیغام دادم که دوستش دارم .

 

   دیشب من و پروانه  هر دو از پرواز باز ایستادیم ... اما او بال و پر به آتش دوست باخت ... و من از ترس آتش، بال و پر بستم تا اصلاً پروازی نداشته باشم .

   آخر، او دیوانه شده بود ... ولی  من ، عقل خود را نباخته بودم.

 

   و بالأخره او  به وصال رسید و خود را به پای شمع افکند ... و من عاقلانه از خطرات راه منزل لیلی فرار کردم .

 

   و امروز .. او سال هاست که در اوج طراوت ، از آن سوها   بر من --  یعنی عاقل آن روز --  می نگرد و بر سفاهت همیشگی ام  می خندد ...

                                                                                             روحش شاد و روانش آرام  باد ...

 

 

تقدیم به هم درس ، هم دوره  و همرازم  شهید محمد تقی شرعی

که با یاد زهرای اطهر و با عشق بانو ، در عملیات کربلای پنج

از ناحیه ی پهلو زخمی و ... شهید شد.

 به مناسبت هفته ی دفاع مقدس

 

 

 

51- ارمغان

 

درسی که ارمغان به من آموخت

 

شب نیمه ی شعبان خانواده ای میهمان ما بودند که در سفر عمره با آنان آشنا شده بودیم. جای شما خالی میهمانی و دید و بازدید ساده ی  ما به یک جلسه ی کاملا معنوی و عرفانی تبدیل شد. از احکام شرعی گرفته تا مسائل اعتقادی و کرامات امام زمان علیه السلام و ماجراهای کسانی که ایشان را دیده و مورد لطفش قرار گرفته بودند... سخن ها رد و بدل شد.

 

آری ... دوست نداشتیم وقت بگذرد و این معنویت تمام بشود. همگی آرام آرام اشک می ریختیم و از او می گفتیم و می شنیدیم. تا جایی که کودکان خردسالی هم که با ما بودند و هیچ دل مشغولی غیر از بازی نداشتند، توجهشان جلب شده بود و با ما همنشین شدند و به چشم های گریانمان نگاه می کردند.

 

بگذریم ... ارمغان ، دختر بیست و دو سه ساله ی آن خانواده  که در جمع ما بود ، هرگاه  نام مبارک آقا ( نه تنها اسم  " قائم "  بلکه هر نامی از اسامی آن حضرت ) برده می شد ، تمام قامت از جا بلند می شد و دوباره می نشست ... نه یکبار و دوبار ... هر چند بار که نامش بر زبانی رانده می شد.

 

من ابتدا متوجه نبودم. اما وقتی دلیل برخاستن و نشستن او را فهمیدم ، از خودم خجالت کشیدم و و قتی مراتب اعجاب ، درود و تقدیرم  را نثارش کردم گفت: 

من کاری نمی کنم... این تنها یک وظیفه است . وقتی ما برای یک انسان معمولی یا یک مهمان ساده از جا بلند می شویم، چطور می توانیم  وقتی نام اربابمان بر زبانی جاری و یادش بر دل و ذهنمان وارد می شود، بی تفاوت بنشینیم و از جا بر نخیزیم؟

 

 ارمغان -- که با چشم ظاهر بین در این حد و اندازه ها نیست و به قول امروزی ها تیپش به این حرف ها نمی خورد  – درسی به من داد که امیدوارم بتوانم همیشه بدان پای بند باشم .

 

                                                                          درود بر ارمغان 

 

 

50- نیمه ی شعبان

 

امروز هم غروب شد و نیامدی ...

                  دلتنگیم آقا ..   باورمان کن

                                   این نیمه ی شعبان هم آمد و بویت را شنیدیم ..

                                                                          و ...گذشت و باز هم .... انتظار

                                                                                                             تا کی عزیز ؟

37- گزینش

 

الو ...

پشت خط خانم دکتر بود ... سلام و احوال پرسی و .. گفت:

این دختر که داوطلب استخدام بوده، معدلش بالای 5/19 ... و با این که در آزمون ورودی قبول شده، اما در مصاحبه ی گزینش رد شده است..

پرسیدم: چرا؟ ... نمی دانست

 

الو ...

مسئول گزینش آن سوی خط جواب می داد .... خانم فلانی مشکلش چه بوده؟

گفت: ضمن این که با نمره ی بالا در آزمون قبول شده، اما با صراحت و پررویی  !!  اعلام کرده که من فقط برای ورود به این سازمان و الان برای مصاحبه چادر پوشیده ام و گر نه همیشه بدون چادر و با حجاب امروزی رفت و آمد می کنم..

گفتم: قبولش کنید .. ما  در محیط شغلی و اجتماعی خویش چنین آدم هایی می خواهیم.. صادق، صریح و با شهامت .. اینان حتی اگر منافعشان در خطر باشد، دروغ نمی گویند.. اهل دوز و کلک و خیانت به مجموعه نیستند....

خیلی ها جانماز آب می کشند و ادعا می کنند که نماز شب می خوانند و ظاهر خود را به رخ می کشند ... اما راستش را بخواهید اینان برای گذر از موانع پیش رو فقط بازیگری می کنند..

و امروز ... آن دختر در میان ماست و در محیط خصوصی خود نیز پر از وقار .... خودش می گوید.

و من ...؟ باور می کنم .. چرا که نه ؟

                                                          (برگی از خاطرات سال ها پیش)

 

36- کعبه

 

دوستان سلام

 

خواسته اید که از حال و هوای دیار وحی برایتان بگویم ... چشم

پس بگذارید حالا که از کعبه شروع کردم، این را هم بگویم.

 

واقعا کعبه عظمتی دارد .. انسان حس می کند در مقابل یک موجود با شکوه و جاودانی قرار گرفته است که همه چیز را می داند.. اما سکوت محض است.

 

کعبه، شاهد زمان است و سکوت استوار زمین ...

 

کعبه را  سینه ای است  به فراخی دنیا .. و  انباشته از گفتنی ها و ناگفتنی ها ..

 

کعبه، رمز و راز تاریخ .. نه، که راز آفرینش بوده است و هست و خواهد ماند.

 

آری.. که  کعبه از آغاز، وجود داشته  و همیشه سمبل و نشانه ی خدا  روی زمین بوده است.

 

کعبه، شاهد هبوط آدم بر زمین ، طوفان نوح ، ذبح اسماعیل ، فیلبانان سپاه ابرهه و ماجرای ابابیل و ... بوده است.

 

کعبه از آدم گرفته تا نوح و هود و لوط .. و از ابراهیم و اسماعیل گرفته تا عدنان و هاشم و عبد المطلب و ابو طالب را همراهی کرده است.

 

کعبه، هاجر و سعی او در صفا و مروه  برای یافتن آب و جوشش زمزم را زیر پای اسماعیل دیده است و ...

 

کعبه، یادش نرفته روزی را که آغوش باز کرده و فاطمه بنت اسد را پذیرفته تا شیر بیشه ی حق ... یعنی علی را به دنیا آورد.

 

کعبه، غریبی محمد (ص) را در میان قوم خود و غار نشینی او را .. فتح الفتوح مکه را .. عروج علی بر شانه های پیامبر را.. لمس کرده است.

 

کعبه ، هنوز سیاهی دوران جاهلیت و سنگینی بت های لات و عزی و هبل را بر دوش خود از یاد نبرده است.

 

کعبه، از ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان ها و شکنجه های وحشیانه بلال و یاسر و سمیه و مصعب ها، خاطره های فراوانی دارد و ...

 

... و از هزاران ماجرای ریز و درشت تاریخی دیگر  نیز ...

 

با این حال، سکوت عاقلانه ی کعبه بسیار پر رمز و راز است و نگاهش به ما .. ؟

                                                                                                       نگاه عاقل اندر سفیه

 

35- در کعبه

 

جای شما خالی ... در یکی از جاهایی که به یاد شما دوستان وبلاگی بودم، روز اول شعبان بود... وقتی که ساعت 7 صبح در کعبه باز شد... وقتی که به تعبیر روایت، یکی از مواقعی که دعای بندگان  مستجاب می شود، هنگاهی است که در کعبه باز می شود.

 

*****

 

خدایا .. چه سعادتی

خدایا .. چگونه زبان به سپاست بگشایم که امروز در این فضای ملکوتی هستم؟

خدایا .. چگونه سپاست گویم که گوش چشمی به این روسیاه کردی؟

خدایا .. همه ی خواسته هایم فراموش شده است .. حرفی ندارم .... انگار به تمام آرزوهایم رسیده ام.

خدایا ... چه آرزویی بالاتر از دیدن تو..

یعنی این منم که در خانه ات به رویم باز شده؟

باور نمی کنم ... من در خوابم؟  نه ..   آری ..... باشد خوابش هم شیرین است

خدایا ... من نمی خواهم از این خواب خوش، بیدار بشوم.

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد      وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

خدایا .. زبانم بند آمده است ...

خدایا .. گفته ای دعا کنم.. اما چه بگویم؟

خدایا ..حرفی برای گفتن نگذاشته ای ... من در اوجم .. در ملکوت .. در پرواز .. در عشق و شوریدگی

خدایا .. فقط سپاس و باز هم سپاس

اولین حرفم همین است و آخرین حرفم نیز..

سپاس از اینکه در را گشودی تا  این بنده ی جاهلت را شرمنده تر کنی

سپاس از اینکه  روح پلید مرا در این فضای عطرآگین پذیرفتی

سپاس برای همه چیز

برای قهرت

برای آشتی ات

برای میهمانی ات

برای چشمکت

و ... برای لبخندت

سپاس از اینکه راهم دادی..  نه .. نه  ....  بیشتر.. در باز کردی .. یعنی گفتی که دارمت

آری خدای عزیز.. می دانم مرا داری

خدای عزیز .. می خواهم من هم داشته باشمت و برای همیشه

 

 

*****

 

آه .. ساعت 11  است . می خواهند در کعبه را ببندند... نه  نه .. نبندید

من هنوز حرف نزده ام... هنوز دعا نکرده ام... هنوز حاجت نخواسته ام

من داشتم با خدایم عشق می کردم .. نبندید این در را

مردم ضجه می زدند گویا آن ها هم مثل من تازه فهمیدند که محو و مات بودند و زبانشان بند آمده بوده

کاش بودید  وا این ناله ها را می شنیدید ...

 

انگار همه با هم این شعر مرا می خواندند:

ای کاش خدایا در این خانه نبندند      در گوشه ی این خانه بر این خسته نخندند

ای کاش که پیمانه ز دستم نستانند     حالا که شدم مست ز مستی نرهانند

 

26- خوشحالم

 

عصر دوشنبه است ..  جاتون خالی یه جلسه ی مفصل نقد و بررسی شعر داشتم ... کلی حال کردم.

بعدش هم یه استخر جانانه رفتم ... از بس شنا نکرده بودم کم مونده بود یادم بره ... کرال .. قورباغه و ... 

چند دقیقه پیش اومدم خونه .. هیچکس نیست .. تنهای  تنها ... یه فنجون قهوه  داغ داغ ... و مقابل این کامپیوتر

کذایی و یه نوار زیبا از استاد شجریان در دستگاه چهارگاه ... اونم با این پرده ی صدایی که در اوج اوج می خونه :

                           دوش دور از رویت ای جان حانم از غم تاب داشت

                            ابر چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت

باور کنید که سیم سنتور و تار هم پاره می شه ... ولی خوب ... کار آهنگش هم از پرویز مشکاتیان هست ... اونه

 که می تونه پا به پای شجریان بیاد ...

به هر حال بگذریم ... یه خبر خوش دیدم که باعث افتخار ایرانی هاس ... شایدم شنیدین یا خودتون دیدین ..  

ایرانی ها سایت ناسا رو هک کردن ولی آسیب نرسوندن و فقط صفحه ی اصلی اونو  عوض کردن تا توانایی ایرانیها

رو نشون بدن و پیام همه ایرانیهای مسلمون و غیرتمند رو برسونن..

 درود ایرانی ...  درود و سپاس

این همون صفحه ی اصلی سایت ناسا است که بچه ها اینجوریش کردن ...  ببینید :

http://www.zone-h.org/defacements/mirror/id=2757538

بچه ها اونجا نوشتن که :

 «ما سرور شما را به طور كامل در اختيار داريم، اما هيچ خرابكاري در آن نكرده‌ايم و تنها صفحه اصلي شما را از بين برده‌ايم. ما مي‌خواهيم، ايده خود را به شما و جهانيان بگوييم. مسلمانان تروريست نيستند و جنگ عراق، جنگي عليه تروريسم و ديكتاتوري نيست. اگر دولت آمريكا، واقعا خواستار دمكراسي در جهان است، از دولت‌هايي مانند اسرائيل كه سلاح‌هاي اتمي دارد و يا كشورهاي عربي مثل عربستان كه پادشاهي موروثي در آن حاكم است، حمايت نمي‌كرد.
در عربستان،‌ مجلسي وجود ندارد. زنان حق رأي و رانندگي ندارند، چندهمسري براي مردان رواج دارد، در حالي كه در ايران كاملا برعكس است».


لازم به ذکر است که سایت ناسا صفحات هک شده را حذف کرده است . اما این حمله توسط http://www.zone-h.org تایید شده است.

 به نقل از :    http://www.baztab.com/news/27688.php

 

25- عادت

 

سلام ... یاران بی ریا

می خواستم بعد از مدتها یه غزل جدید براتون بنویسم ... اما یه جورایی دلم

می خواد قلم رو  به اختیار خودش بذارم که هر چی دل تنگش می خواد بنویسه ...

آی آدم ها ...

نه .. نه ..

آی آدمک ها

با اینکه دلمو زیاد سوزوندین اما عادت نکرده ام روش مرهم بذارم .. بازم براتون دل

می سوزونم

با اینکه برام بد خواهی زیاد کردین اما عادت نکرده ام جز خیر براتون چیزی بخوام

با اینکه زخم زبون زیاد شنیدم اما عادت نکرده ام زخمی بمونم و زود خوب می شم

با اینکه وقتی کاره ای نیستم احوالمو نمی پرسین اما عادت نکرده ام در بی نیازی

احوالتونو نپرسم

با اینکه همه ی خوشیها رو تنهایی می گذرونین اما عادت نکرده ام تنهایی خوش باشم

با اینکه حاضر نیستین برام تب کنین اما عادت نکرده ام براتون نمیرم

با اینکه فقط یه آدمکین و درونتون دلی ندارین اما عادت نکرده ام آدمک ببینمتون

و دلمو بهتون ندم

با اینکه به خاطر این عادات بد ... خیلی ملامتم می کنین اما عادت نکرده ام ترک عادت

کنم ...     آخه  از قدیم گفتن :    ترک عادت موجب مرض است

خدایا .. به خاطر همه ی این عادت های بد ... ترا سپاس

24- یه مثال

توی این دنیای مجازی که خیلی کسی به کسی نیست گاهی یکی پیدا می شه که مثل اینه که

صد ساله  می شناسیش... 

بعضی ها مثل من فقط دو سه خط می نویسن و اونو کپی می کنن و هر جا مه می رن همون مطلبو

کامنت می زارن... حالا با مطلب  وب سازگاری داشته باشه یا نه .. ولی بعضی ها برای نوشته های

صاحب وب ارزش قایل هستن .. هم می خونن  و هم کامنت مناسب می زارن ...

پس از پست قبلی، یه دوست خوب که از اولین دوستان من در  این فضای مجازی بود و در کمک کردن

به من چیزی کم نگذاشت  ، با این که نه می شناخت مرا و نه می شناختم اورا...  کلی وقت صرف

کرده و یه  مثال قشنگی رو برام کامنت گذاشته که من عین مطلبشو میارم اینجا .. امید که از من

نرنجه که چرا بدون اجازه اش این کارو کردم

 

سلام...یاد یه مطلبی افتادم که قبلا جایی خوندم.می نویسم برات اگه قبلا خوندی ببخش و برای طولانی بودنش هم ببخش.میگن یه روز یه جوون میره پیش یه پیر و ازش میپرسه فرق بین عشق و ازدواج چیه؟پیر ازش می خواد بره توی یه مزرعه گندم و زیباترین و طلایی ترین خوشه رو انتخاب کنه و توی مسیر هم حق نداره پشت سرش رو نگاه کنه و فقط باید رو به جلو بره.جوون میره و با دست خالی بر می گرده. پیر میپرسه پس چرا با دست خالی اومدی؟جوون میگه هر خوشه زیبایی رو که می دیدم با خودم می گفته جلوتر حتما یه دونه بهترو زیباتر هم هست...به آخر که رسیدم دستم خالی بود و مجال برگشت هم نبود.

 

پیر میگه حالا برو به جنگل و با همین شرایط که قبلا برات گفتم یه درخت سرسبز و زیبا با خودت بیار.جوون میره و با یه درخت نه چندان زیبا بر می گرده پیر میگه چی شد؟جوون جواب میده اولین درخت زیبایی رو که دیدم انتخاب کردم و آوردم که مثل دفعه قبل دست خالی نمونم.پیر جواب میده انتخاب گندم همون انتخاب عشق بود و انتخاب درخت انتخاب همسر!!!

 

به نظر من کسی که گندم و درخت زندگیش یکی باشه می تونه ادعای خوشبختی کنه و فقط و فقط کسی می تونه به این نقطه برسه که به عشق به چشم کاسب کارانه نگاه نکنه....

 

23- دروغ

 

نمی دونم چرا ما آدمها دوست داریم از دیگران دروغ بشنویم؟

چرا سعی می کنیم از دوستمون اقرار بگیریم که دوستمون داره یا نه؟

همه اش می پرسیم: آیا دوستم داری ؟

تازه  .. بعد از پاسخ وی که معمولا هم برای دلخوشی ماست ،

بازم می پرسیم: چقدر دوستم داری ؟

و او مجبور است بگوید : خیییییییییییییییییییییییییلی

واقعا چرا؟

چرا همدیگرو گول می زنیم ؟   و چرا دروغگویی رو رواج می دیم ؟

شما می دونین چرا؟ من که نمی دونم...........

4- چي شده؟

 

  

                     

 

  ديروز  ....  

             از حراج دل و خريد و فروش آن  نوشتيم...

 

                      ولي امروز.... 

   

                                   كسي حتي همان دل شكسته رو هم نمي خره...

 

               نمي شه فهميد چه اتفاقي افتاده كه همه چيز عوض شده ....

 

  يه زماني يكي دلشو حراج كرد و يه زماني يكي ديگه دل مي خريد

                                       

                                                                 و البته شكسته شو .....

 

 امروز.....    هيچ كس حاضر نيست يه نگاه ساده به اين دلها بندازه ...

 

  با اينكه دل شكسته زياده.. خيلي زياد     چرا  ؟؟؟ 

 

                      جدي شما ميدونين  چرا ؟؟؟

 

3- دل شکسته

 

   پريروز.... 

يكی كه كار و بارش كساد شده بود تصميم گرفت دلشو به حراج بزاره... و اين كارو كرد.

اون تو كوچه پس كوچه ها راه افتاد كه: آهای دلمونو حراج كرديم... حراااااا ج

چيزی نگذشت كه مردم هجوم آوردن و می خواستن دلشو بخرن... كار اونقدر بالا گرفت كه بازار سياه پيدا كرد و نزديك بود سر يه دل حراجی خون و خون ريزی بشه...

طرف كه تا همين جا كلی وضعش خوب شده بود دلشو جمع كرد گذاشت تو بقچه و گفت : منصرف شدم.

   ديروز...

  يكی تو كوچه داد می زد كه : آهای دل شكسته می خرم...

مردم ريختن دلاشونو بفروشن. طرف كه ديد كلی دل رو بساطش پهن شد 

  اما اون گفت :دلاتونو جمع كنين  وبرين. من فقط دل شكسته می خرم.....