58- ازدواج رندانه

 

شاید شنیده باشید که ژانویه ی امسال  ( 2005 )  چهارصدمین سال انتشار کتاب « دن کیشوت »  نوشته ی   " میگویل دو سروانتس " به عنوان ماندگارترین و پر فروش ترین کتاب دنیا پس از کتاب مقدس، توسط اسپانیایی ها جشن گرفته شد.

 

چند شب پیش در منزل،  با پسرم سید احمد در این باره صحبت می کردیم.. گفتم: همیشه دوست داشتم این کتاب را مطالعه کنم اما به دلیل حجم زیاد آن ( 1000  صفحه ) هرگز جرأت نکرده ام که مبادا گرفتاری های اجرایی و فعالیت های مهم تر فرهنگی ، باعث ناتمام ماندن آن شود – که  من از کار ناتمام خوشم نمی آید – ولی دوست دارم فرصتی دست دهد و آن را بخوانم و با سروانتس بیشتر آشنا شوم.

 

پسرم به اتاق خود رفت و یک کتاب آورد و گفت : اگر می خواهید با او و قلمش آشنا شوید، این هم یکی از کتاب های او  و برای  آشنایی با وی کافی است .

کتاب  « ازدواج رندانه »  با ترجمه ی  اسماعیل فلزی  که شامل چند داستان از سروانتس است.

 

توفیقی حاصل شد تا ظرف سه شب از ساعت   12   تا   2  بامداد –  آن هم در رختخواب --  دو داستان از آن  به نام های " ازدواج رندانه "  و  " کولی کوچک "  یعنی حدود 190 صفحه را مطالعه کنم... ولی  بعد از مطالعه ی این دو داستان ، کتاب را کنار گذاشتم. نه اینکه خسته شده باشم ، نه ... بلکه احساس نیاز بیشتری نکردم.

 

به نظرم رسید که ساختار داستان های سروانتس (  حد اقل در این دو داستان که من خواندم )  از قدرت ، استحکام و قصه پردازی منطقی  بر خوردار نیست. تمام داستان حول و حوش یکی دو شخصیت دور می زند که عمده ی ماجرا، گفتگوهای میان آن هاست و همین گفتگوهاست که قالب اصلی رمان را شکل می دهد و تعداد صفحات کتاب را بالا می برد... گفتگوهایی که بیشتر اخلاقی است و برداشت زودرس خواننده را به همراه دارد.

این گفتگوها  در واقع ، حدیث نفس هر انسانی است که می تواند در نزاع بین نفس اماره و نفس لوامه ی او جریان داشته باشد. نزاع بین عقل و هوس هر انسانی که می تواند شرافتمندانه یا رذیلانه زندگی کند.

 

ماجرای زندگی سروانتس  --  آنقدر که من خوانده ام  --  سربازی وی، زندانی شدن های مکرر وی، و گاه ناموفق بودنش در مشاغل دولتی و کارهای رسمی  و ... همه و همه،  تأثیر بسزائی در شکل گیری شخصیت ها  و ساختار رمان و گفتگوهای به تصویر کشیده شده دارد.

 

به یقین مجموعه ی همین فراز و نشیب ها، افت و خیزها، تحولات و د گرگونی های او  و  کنش ها  و واکنش های  دوران اوست که  هم کتاب هایش را حجیم  و هم دیالوگ ها را بسیار زیاد و گاه خسته کننده ؛  و در عین حال، به دلیل همه جانبه نگری و رو در رویی مناسب خوبی و بدی، خیر و شر  و ... آن را دلنشین و ماندگار کرده است.

 

به خاطر همین، شاید بتوان گفت که مضامین و محتوای داستان های سروانتس ، اغلب ، واگویه های او با خویشتن خویش است. و شاید به همین دلیل است که گفته اند  -- و البته نمی دانم گوینده کیست  --  که دن کیشوت را نباید کمتر از سه بار خواند:

 

یک بار باید  در جوانی  خوانده شود. چون این کتاب ، کتاب جوانان است در روزهای شادابی و احساس های جوانانه و قهقهه های مستانه.

بار دیگر در میانسالی ؛ زیرا  کتابی خاص است برای آنان در دوران تدبر و شادی های محتاطانه.

و در نهایت و برای بار سوم باید در دوران پیری خوانده شود. چون کتابی است برای دوره ی پیری و ایام تبسم های عارفانه و اندیشه های عاقلانه.

 

اگر این حرف درست باشد  به نظر من،  روح حاکم بر تمام کارهای سروانتس یکی است. البته این یک ارزیابی کلی و قضاوت زودرس به حساب می آید؛ زیرا با خواندن دو داستان کوتاه  200  صفحه ای ، نباید این گونه  شجاعانه و بی محابا داوری کرد.

 

فعلاً  همین ... شاید روزی  « دن کیشوت »  را نیز خواندم و حرف دیگری برای گفتن پیدا کردم و شاید هم خواندم و باز هم نظرم همین بود... نمی دانم..؟!!

                                                              تا نظر شما که دن کیشوت را خوانده اید، چه باشد...؟

 

 

51- ارمغان

 

درسی که ارمغان به من آموخت

 

شب نیمه ی شعبان خانواده ای میهمان ما بودند که در سفر عمره با آنان آشنا شده بودیم. جای شما خالی میهمانی و دید و بازدید ساده ی  ما به یک جلسه ی کاملا معنوی و عرفانی تبدیل شد. از احکام شرعی گرفته تا مسائل اعتقادی و کرامات امام زمان علیه السلام و ماجراهای کسانی که ایشان را دیده و مورد لطفش قرار گرفته بودند... سخن ها رد و بدل شد.

 

آری ... دوست نداشتیم وقت بگذرد و این معنویت تمام بشود. همگی آرام آرام اشک می ریختیم و از او می گفتیم و می شنیدیم. تا جایی که کودکان خردسالی هم که با ما بودند و هیچ دل مشغولی غیر از بازی نداشتند، توجهشان جلب شده بود و با ما همنشین شدند و به چشم های گریانمان نگاه می کردند.

 

بگذریم ... ارمغان ، دختر بیست و دو سه ساله ی آن خانواده  که در جمع ما بود ، هرگاه  نام مبارک آقا ( نه تنها اسم  " قائم "  بلکه هر نامی از اسامی آن حضرت ) برده می شد ، تمام قامت از جا بلند می شد و دوباره می نشست ... نه یکبار و دوبار ... هر چند بار که نامش بر زبانی رانده می شد.

 

من ابتدا متوجه نبودم. اما وقتی دلیل برخاستن و نشستن او را فهمیدم ، از خودم خجالت کشیدم و و قتی مراتب اعجاب ، درود و تقدیرم  را نثارش کردم گفت: 

من کاری نمی کنم... این تنها یک وظیفه است . وقتی ما برای یک انسان معمولی یا یک مهمان ساده از جا بلند می شویم، چطور می توانیم  وقتی نام اربابمان بر زبانی جاری و یادش بر دل و ذهنمان وارد می شود، بی تفاوت بنشینیم و از جا بر نخیزیم؟

 

 ارمغان -- که با چشم ظاهر بین در این حد و اندازه ها نیست و به قول امروزی ها تیپش به این حرف ها نمی خورد  – درسی به من داد که امیدوارم بتوانم همیشه بدان پای بند باشم .

 

                                                                          درود بر ارمغان 

 

 

50- نیمه ی شعبان

 

امروز هم غروب شد و نیامدی ...

                  دلتنگیم آقا ..   باورمان کن

                                   این نیمه ی شعبان هم آمد و بویت را شنیدیم ..

                                                                          و ...گذشت و باز هم .... انتظار

                                                                                                             تا کی عزیز ؟

49- امام زمان

 

سلام ... عاشقان آن عزیز سفر کرده .. سلام و نیمه ی شعبان مبارک

 آیا دوست دارید با قیافه و شکل ظاهری امام زمانمان آشنا بشویم؟ مطلب زیر را بخوانید که به نقل تحقیقات  آقای هاشمی نژاد و با استفاده از روایات و  مشاهدات کسانی که توفیقشان یار بوده که آن یار پنهان را زیارت کنند و از نزدیک او را ببینند ، آورده ام و البته با دخل و تصرف در عبارات و دسته بندی ... (منبع: مجله راه میانه ش ۵۷ ) 

۱- هر کس که خدمت او رسیده است در توصیف او می گوید جوانی بود در حدود ۴۰ سال ... دلیل جوانی آن عزیز با اینکه بیش از   ۱۱۷۰   سال از عمرش می گذرد، این است که گذر زمان در انسان های عادی اثر می کند.. اما در او که خود ولی زمان است و صاحب عصر ، چنین اثری ندارد و روزگار ،  او را در هم نمی شکند و پیرش نمی سازد.

۲- دارای قامتی موزون، کشیده ، نه خیلی بلند و نه کوتاه .. اما اندامی قوی است که وقار و هیبت از قامت رعنایش می بارد ولی در عین حال، با مردم بسیار مهربان و نزدیک ایست به گونه ای که هر کس او را دیده است اذعان دارد که هرگز دل آرام تر و با حیاتر از وی ندیده است. گردنش بلند و سفید ، شانه هایش بزرگ اما افتاده .. و یک خال بر کتف -- راست -- دارد.

۳- بسیار خوش سیما، گشاده روی و دارای چهره ای گندمگون است و نور و روشنایی چهره اش بر سیاهی موی سر و صورتش غلبه دارد.

           ای روی تو در موی تو ، ماه شب تاری              خورشید هم از آن شب تاری ، متواری ( شهریار )

۴- پیشانی اش روشن و بلند ... و اثر سجده بر رخساره اش نمایان است. ابروانش کشیده ، کمانی و بلند است و  چشمانی درشت ، سیاه و براق دارد که به خاطر گریه ی همیشگی بر مصائب جدش حسین (ع) اندکی فرو رفته اند. گونه هایش لطیف و کم گوشت است و خالی بر گونه ی راست دارد. دارای بینی باریک و کشیده و لبانی چون لبان پیامبر (ص) سرخ و عقیقی می باشد.

           تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد            حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد (...)

                                                                                               همیشه عاشق باشید و منتظر

 

48- سلام

 

دوستان گرامی  سلام

از اینکه با کامنت تبلیغاتی شما را دعوت کردم من را می بخشید .. خواستم از تغییر و تحول ها مطلع شوید ... انشاءالله از این به بعد با اسم سید محمد رضا واحدی خدمت می رسم ،  پست هایتان را می خوانم و نظرات ناقابلم را تقدیم می کنم ... البته با اجازه تون

                                                                                                          شاد باشید

47- یک قرارداد تاریخی

 

 

یک قرارداد تاریخی

 

 

نمي دانم آيا  با قراردادهاي اقتصادي استثماري،  سر و كار و آشنايي داريد يا نه؟ به عنوان مثال،  يك شركت يا يك موسسه يا يك  باشگاه  يا ... را كه داراي اسم و رسمي هست وطرفداران خودش را دارد و به اصطلاح ديروز "  سرقفلي  "  و به اصطلاح امروز " مالكيت معنوي "  پيدا كرده ، هم گران تر خريد و فروش مي شود و هم شرايط خاصي گذاشته مي شود. مثلا اينكه اسم  و رسم آن عوض نشود و به مشتري هاي سابق سرويس ارزان تر بدهد و مثلا  يك درصدي از سود حاصل از مشتري هاي جديد،  تا آخر عمر به مالك اوليه پرداخت شود و ...

 

مي گوييد:  خوب كه چي ؟    آهان ...

 ماجرا از اين قرار است كه من و صاحب سايت تريبون آزاد  با هم چنين قراردادي را امضا كرديم ... چون سايت من يعني همين لبگزه ،  داراي چنان شهرت جهاني !!!!  شده است كه  ايشان خيلي مايل بود  از آن استفاده كند و از طرفي ، من ديگر وقت اين همه ارباب رجوع !!!  را ندارم، قرار شد سايت در اختيار ايشان باشد به همان شرط هايي كه گفتم...  البته هم ايشان راضي است و هم من ...

 

ما هم مي رويم دنبال يك كاسبي ديگر !!! منتهي از جمله ي آن شرط هاي كذايي اين معامله ،  يكي  اين است كه   نام دوستانم را  از  ليست  پيوندها ...  و همينطور مطالب من را كه با هزار خون دل !!!  و  دود  چراغ  نفتي  خوردن !!!!!   نوشته ام  ديليت  ( ببخشيد حذف )  نكند و  شرط ديگر اين است   كه  " پس ورد "  يا از باب پارسي را پاس بداريم  " كلمه ي عبور "  را عوض نكند تا بتوانيم گاه گاهي سركي بكشيم كه هم سرمان كلاه  نرود  !!  وهم به ياران با صفاي  قديمي خودمان در بازار مكاره ي نت سري بزنيم  و چاق سلامتي بكنيم...

بنابر اين ، اين شما و اين هم  سيد محمد رضا واحدي  كه با من هيچ  فرقي نمي كند....

 

*****

 

در ضمن اگر این مدت خدمت نرسیدیم فقط به خاطز کندی خط های ارتباطی  و مشکلات سیستم بوده است .... که مطمئنا خواهید بخشید

                                                                                                      شاد و موفق باشيد

 

46- باز هم جوان

 

                                   روز جوان بر همه ی شما جوانان عزیز مبارک 

                       

                  

سلام یاران جوان ... بخوانید فقط دلگیر نشوید

روز جوان رسید. خدا را شکر که جوان هم یک روز دارد.. هر چند ما چندین سال است که از دنیای جوانی جدا شده و با جناب میانسالی وصلت کرده ایم.. البته بهتر و درست تر این است که بگویم جوانی با  بی مهری تمام، ما را طلاق داده و به عقد اجباری جناب میانسالی در آورده است... و خواهی نخواهی به زودی چشم بر هم نگذاشته که عالیجناب بزرگسالی خواهد آمد.

از شوخی که بگذریم ... بسیاری از جوانان امروز زیاد به خود مغرورند و از تجربه های بزرگترها و پدر و مادر نه پند می گیرند و نه استفاده می کنند .... بسیاری از جوانان امروز، پدر و مادر را مربوط به نسل گذشته می بینند و خود و نسل خود را بی نیاز از راهنمایی آنان می دانند ... بسیاری از جوانان امروز، تمام عقل جهان را در وجود خویش  احساس می کنند و بزرگترها یعنی عاقلان فرزانه ی واقعی را متحجر و از رده خارج به حساب می آورند.

امیر مومنان علی علیه السلام در توصیه ای به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام می گوید: خیلی خوب بود اگر انسان دو عمر داشت که یکی را به تجربه می گذراند و در دیگری آن تجربه ها را به کار می گرفت.. اما حالا که این نیست و بیشتر از یک زندگی برای آدمی میسر نمی شود، پس بیا و سفارش های من را گوش کن که هم از تجربه های خودم و هم از تجربه های پیشینیان برایت بگویم تا فردا، دریغ و افسوس نخوری که ای کاش می شد یک بار دیگر به دنیا برمی گشتم و آزموده ها را به کار می گرفتم تا زندگی موفق تری داشته باشم...

حالا واقعا آیا بزرگتر های ما از رده خارج هستند؟ یا این که چون مثل ماها دانشگاه ندیده اند، با اینترنت و ماهواره آشنایی ندارند، به درد نمی خورند و عقلشان نمی رسد؟ به خود بیاییم ... آیا دانشگاه و کتاب و مدرسه، به تنهایی انسان ساز ند؟ چرا تجربه ها را دور بریزیم و فقط به آزمون و خطای خود دل ببندیم؟ مگر نه آن که به قول ابو علی سینا تجربه ارزشمندتر از علم و دانش است؟ 

در این زمینه حرف زیاد است و فعلا مجال کم ... 

 

45- به مناسبت روز جوان

 

۲۵ شهریور مصادف با  ۱۱ شعبان المعظم است که به مناسبت ولادت حضرت علی اکبر  " روز جوان " نامیده شده است. با تبریک این روز عزیز به همه ی  جوانان عزیز  و دختران و پسران ایرانی ...

                                                               ***

به راستی چه سیر و تحولی در دنیای جوانی پیش آمده است؟ سطح توقعات و انتظارات متقابل جوان و جامعه، جوان و والدین، جوان و مسئولان و جوان و ... دچار چه تغییراتی شده است؟ در مسائل مربوط به جوانان، کجا هستیم و کجا باید باشیم؟ اینها و البته ده ها پرسش دیگر وجود دارد که باید پاسخ داده شوند. اما کی و کجا و توسط کی ؟ نمی دانم ...

البته این که مسئولان ما برای جوانان چه کرده اند، باید گفت زحمات زیادی در این باره کشیده شده است. حالا این زحمات چقدر زیر بنایی و ماهوی هستند و چقدر روبنایی و شکلی... مسایلی است که نیاز به مباحث مفصل تری دارد که نه من مسئولیتی در این زمینه دارم و نه در صدد بیان آن هستم..

اما این قدر می دانم که جوان امروز ، بهترین سوژه ای است که بسیاری از مسئولان، هنگام بیکاری سخت بدان می پردازند و البته تنها در مقام حرف .... ولی در گذرگاه عمل ، جوان تنها یک پل است که هنگام نیاز و برای عبور از آن و رسیدن به مقصود، به کار می آید و پس از رسیدن به هدف از صحنه خارج و مانند پل متحرک پس از عبور از رودخانه، جمع می شود.

                                            

اجازه بدهید که بیش از این به این موضوع نپردازم و ماجرا یا درد دل خود را از زاویه ای دیگر، مورد گفتگو قرار دهم و آن این که خود جوانان برای خود چه کرده اند و حال و آینده شان را چگونه طراحی نموده اند؟

من بر این باورم که جوانان گذشته با تمام محدودیت ها و محرومیت ها و کمبودهای مادی و تحصیلی و رفاهی، بیشتر از جوانان امروز از ظرفیت ها و استعداد های بالفعل و بالقوه ی خود استفاده می کرده اند. در حالی که بسیاری از جوانان امروز یا خود را دست کم می گیرند و اصلا از این استعداد های طبیعی و خدادادی  استفاده نمی کنند و یا این که گاهی در استفاده از آن ها راه و رسم افراط  و تفریط را پیش می گیرند و هم خود  به بیراهه می روند و هم اعتماد دیگران و جامعه را نسبت به خود از دست می دهند.

البته خوب است این را بگویم که این ها نوشته ی کسی است که دیری نیست که با روزگار جوانی وداع کرده و هنوز فاصله ی او و جوانان قدری نیست که تهمت  " عدم درک جوان " بر او روا باشد ... ضمن این که هنوز روح و حس جوانی را چه در انگیزه ها  و چه در شر و شور جوانی از دست نداده است. تنها فرقش با دوران جوانی اش این است که کمی واقع بینانه تر -- و ادعا نمی کنم که عاقلانه تر -- به مسائل نگاه می کند.

بعضی از این جوانان فقط پدر و مادرشان را می شناسند و تنها مسیر اتاق خواب و مدرسه ی خود را بلدند. بسیاری از اینان با این که در علم و تحصیل نابغه می شوند اما برای یک سلام و احوالپرسی عادی می مانند، چه رسد به حضور فعال اجتماعی... و به خاطر همین خانه نشینان خوبی خواهند بود. بعضی دیگر آن قدر از محیط اطراف، بزرگترها، والدین و عاقلان قوم گریزانند که شر و شور جوانی را فقط با تکیه بر احساسات و غرور خود و هم سن و سال های خود به کار می گیرند و چه بسا که به لا ابالی گری، بی قیدی،  هرزگی و انگل شدن کشیده می شوند. بعضی دیگر  نیز هستند که  هم در تحصیل و هم در کار ، راه به جایی نمی برند و  از طرفی حجب و حیا و تربیتشان اجازه ی بی پروایی و بزهکاری به آنان نمی دهد. اینان هم گروهی هستند که منتظر معجزه می مانند شاید که دستی از غیب برون آید و کاری بکند.

آیا واقعا جامعه می تواند به این دسته از جوانان تکیه کند؟ جواب معلوم است ... و  آن وقت است که عدم درک متقابل پیش می آید و  " شکاف نسل ها "  روز افزون تر می شود. 

دلیل اصلی این ماجرا چیست ؟ نمی دانم ...

 ولی شاید این باشد که غالب جوانان امروز،  بیشتر از آنکه از خود توقع داشته باشند، از والدین، جامعه و اطرافیان توقع دارند و خود را خنثای خنثی می پندارند. اینان بیش از آن که دست بر زانوی خود بگذارند و بیش از آنکه به پتانسیل ها و نقاط قوت خود تکیه کنند و با استفاده ی از  امکانات طبیعی پیرامون خود و بهره برداری از تکنولوژی ها و مکانیزم های گوناگون و پیشرفته ی در دسترس، خالق شگفتی ها شوند و موجب افتخار خود ، خانواده و جامعه و کشور خود شوند، انتظار دارند که دیگران جاده ها را برایشان هموار کنند و آن ها در این جاده فقط به سرعت راه بروند.

                               

                                                           

جوانان امروز باید مثل جوانان دیروز باور کنند که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من ...

جوانان باید باور کنند که جاده صاف کردن حتی اگر با ریتمی کند همراه باشد هنر است، نه در جاده ی صاف و هموار با سرعت ۲۰۰ کیلومتر حرکت کردن.... خلاق و مبتکر بودن ارزش دارد نه از خلاقیت های دیگران بهره بردن و آسوده رندگی کردن ... غذا پختن را بلد بودن و بی نیاز بودن از دیگران، بهتر  است از لقمه ی آماده خوردن و ساندویچی بزرگ شدن ... و به قول معروف اگر قلاب سازی و ماهی گیری را یاد بگیریم مستقل تر و عزتمندانه تر از این است که  ماهی را از ماهی گیر به التماس بگیریم تا رفع گرسنگی کنیم ... که اگر نداد از گرسنگی  بمیریم.

جوانان امروز باید خودشان، خودشان را باور کنند نه اینکه توقع داشته باشند که دیگران آنها را باور کنند ... باید خود را دریابند و باور کنند که بسیاری از بزرگان مذهبی و  رجال علمی و تأثیر گذاران صحنه های مختلف ایران و دنیا از روستاها و بطن خانواده هایی محروم و درمانده سر بلند کرده اند...

جوانان باید باور کنند که می توانند کوه ناامیدی را از بیخ و بن برکنند ... باید باور کنند که ارده ی آنها همه چیز حتی طبیعت را به تسلیم وادار می کند ...

جوانان باید باور کنند که تقلید از دیگران تمام پتانسیل آنان نیست ... و پوشیدن تی شرت های منقوش به پرچم بیگانگان و صورتک دلقک های  آنسوی آب، نشانه ی تمدن و آزاد اندیشی نیست ...

جوانان باید باور کنند که به شکل خوانندگان و هنرمندان هندی و هالیوودی در آمدن شایسته ی جوان ایرانی نیست ...

جوانان باید باور کنند که نشریه های کذایی که مدل  و درصد رنگ  موی هنر پیشگان غربی را معرفی و بر و رو  و جسم امثال نیگول کیدمن و جنیفر لوپز را تبلیغ می کنند ، کتاب سعادت آنان نیست ...

جوانان باید باور کنند که اگر حتی در اصلاح سر و صورت و آرایش می خواهند منحصر به فرد باشند و مورد توجه دیگران، می توانند با تکیه بر خلاقیت خود و آداب و سنت های ایرانی به این مسیر گام بردارند ...

جوانان باید باور کنند که هر روز به شکلی -- آن هم از نوع اجق وجقش -- درآمدن، هرچند حس انگشت نما شدن و مورد توجه قرار کرفتن شان را ارضا می کند ولی ارزشی نیست که ماندگار باشد ....

جوانان باید باور کنند که نیاز تعلق اجتماعی آنان را وابستگی و پیروی از گروههای پانک و رپ ( این ها که قدیمی شده اند ) و هوی متال و متالیکا و ... تأمین نمی کند ...

جوانان باید باور کنند که مایکل جاکسون ها دارای انحراف اعتقادی و اخلاقی هستند و مدوناها مبلغان عرفان صهیونیستی کابالا...

جوانان باید باور کنند که  عرفان وارداتی از مکاتب شرق آسیا و همدمی با عرفان  بودا، اشو، بورخس و کوئیلو ی برزیلی و... راه سیر وسلوک نیست و تنها توهم و خیال پردازی است ... و باید باور کنند که ما خود ریشه ی عرفان ناب هستیم و از صوفی گری و مرید بازی و مرید پروری به دور ...

جوانان باید باور کنند که اکس و اکستاسی و اشک خدا و مخدرات قرن ۲۱ آنها را به جایی نمی رساند جز به تباهی فکر و اندیشه و غیرت و عزت ...

و بالاخره جوانان باید باور کنند که این ها همه و همه دسیسه های دشمنان برای انحطاط و بی هویت کردن آنان است ... و باید باور کنند که  وابسته به جامعه ی پر افتخار ایران اسلامی با عادات و رسوم و سنت های اصیل و مایه دار خود هستند... 

و البته اینکه ما به عنوان متولیان فرهنگی کشور چقدر، در ایجاد ارتباط با جوانان موفق بوده ایم و جوانی را که به اقتضای سن و سالش دنبال حقیقت و شناخت کاملی از هستی می گردد و در مرحله ی  شکل گیری ایدئولوژیکی قرار دارد، تا چه اندازه با حقایق ناب اسلام عزیز و سنت های اصیل و جاودان ملی خویش آشنا کرده ایم ... بحثی است که بهتر است اصلا به آن نپردازیم چون ما هم باید باور کنیم که .....

                                                                                                               والسلام

 

44- مفهوم عشق 2

 

 

ادامه از پست قبلی...

گفتم: قبول ... پس تا اينجا با من راه آمده‌ايد كه ذهنتان رفت سراغ اسطوره‌ها . . . يعني چون اين عشق را تا حالا نديده‌ايد سراغ كتاب‌ها و افسانه‌ها و اساطير رفته‌ايد . . . اشكالي هم ندارد اما توجه داشته باشیم که این ها هم به نظر من واقعیت خارجی نداشته اند.

این اسطوره ها هم ساخته و پرداخته ی ذهن و قلم ادیبان و عارفان است. به خاطر همین است که در همه ی زبان ها و فرهنگ ها دو سه اسطوره ی اینچنینی در ادبیات مطرح می شوند و هر شاعر یا عارفی به نحوی به آن ها پر و بال می دهد. این هم به خاطر کمال نگری و در واقع  آرزوهای دست نایافته ی آنان در عاشقی است که این گونه نمود پیدا می کند.

آنها با این افسانه ها و اساطیر و داستان پردازی پیرامون این شخصیت های خیالی می خواهند بگویند که کاش می شد عشقبازی اینچنین بود و در نهایت چون در زمین عشق اینگونه پیدا نمی شود باید سراغ عشق معنوی و آسمانی رفت.

 

 

اما چرا در زمین چنین عشق هایی پیدا نمی شود؟

 

از قول فرانسوی ها می گویند که : وصال مرگ عشق است .. این حرف هم به نوعی درست است و هم دلیل خاص خود را دارد.زیرا انسان تا به معشوقش نرسیده و او را لمس نکرده و با ظرفیت هایش آشنا نشده و خوب و بد او را ندیده است ، در تصورات خویش از او یک فرشته،  یک  موجود ایده آل، یک موجود آسمانی و خوب کاملا مطلق پدید آورده ... اما همین که با او دمخور شد، تازه نقاط تفاوت و اختلاف آنها ، خودش را نشان می دهد

 

 .......   "یعنی تازه  " من "   و    " تو "  ها شروع می شوند ... و این یعنی نقطه ی افول عشق .. زیرا طبیعی است که  انسان عشقش را برای  خود می خواهد نه خود را برای عشقش...

 

و همین امر ، اگر نگوییم سر آغاز اختلاف و جدایی است .. ولی می تواند سر آغاز کمرنگ شدن عشق باشد ..

 بنابر این تا آدم به موجودی نرسیده که  با همدیگر یک وحدت مطلق داشته باشند نمی تواند ادعا کند که من عاشق شدم.... جایی که دیگر من و تویی در کار نباشد و هر چه هست فقط  " ما "  باشد  .... نه .. نه ... ما ؟ نه .. فقط  " تو "  باشد ... اصلا منی در کار نباشد..

 

اگر در انتخاب هایمان و در شرایطی که : یکی درد ، یکی درمان ، یکی وصل و یکی هجران پسندد رسیدیم به این نقطه که :من از درمان و درد و وصل و هجران ، پسندم آن چه را جانان پسندد میتوانیم بگوییم عاشق شده ایم ... چون دیگر منی در کار نیست 

 

یک معنای وحدت وجود همین است . نیست؟

 

.. این است که می شود گفت: عشق های امروزی چیزی بیشتر از یک دوست داشتن نیست... دوست داشتنی که با یک قوره سردی اش می شود و با یک مویز گرمی اش ...  پس نام  مقدس عشق را  خراب نکنیم...   

 شاد باشید تا دیداری دوباره

43- مفهوم عشق 1

 

ادامه از پست قبلی....

حالا نوبت من بود که از عشق بگویم و همه منتظر بودند... من گفتم:

عشق يعني خود را نديدن،‌ عشق يعني " من "  ديگر مفهوم ندارد. هر چه هست " او "  هست ... حتي " ما " نيست.

عشق يعني ديگر  " من "   و   " تو "  وجود ندارد، نه اينكه  " ما " بشود،  نه . . . هر چه هست " تو " مي‌شود. من هم تو مي‌شوم. در  عشق واقعی اينكه من چه مي‌گويم تو چه مي‌گوئي نيست . . . اينكه من به خاطر تو از حق خودم  مي‌گذرم نيست.  منت گذاشتن نیست و تازه ، منت کشیدن هم هست. . . اينكه ما چه مي‌گوئيم هم نيست . . . در عشق اصلاً هر چه تو مي‌گوئي هست و هر چه  تو  مي‌گوئي انگار من مي‌‌گويم . . . نه اينكه خواسته‌ي تو را قبول دارم. این که عشق نیست . . .  عشق یعنی اصلاً خواسته‌اي غير از خواسته‌ي تو ندارم.

 

نه به خاطر تو . . .که به خاطر خودم. چون تو ، من هستي و آن چه مطلوب توست خواسته‌ي من است.

 

 

                                                 يكي درد و يكي درمان پسندد

                                                 يكي وصل و يكي هجران پسندد

                                                من از درمان و درد و وصل و هجران

                                                  پسندم آنچه را جانان پسندد

 

يعني اگر دوست، درد مرا هم بپسندد،‌ درد براي من شيرين تر است. اگر هجران هم بپسندد همان هجران براي من شيرين است. نه اينكه به خاطر او تحمل كنم نه،  نه، اصلاً شيرين است چون " من " وجود ندارد و اين  " من " اوست و خواسته‌ي اوست  كه براي من شيرين است. حالا واقعاً آيا در عشق‌هاي زميني چنين چيزي پيدا مي‌شود؟

 

يكي از حاضران گفت: آري پدر و مادر من چنين حالتي دارند . . .

 

پرسيدم: ‌يعني چه؟ آيا آن قدر در همديگر ذوب هستند كه اصلاً داراي اختلاف سليقه نيستند؟

 

گفت: نه، اختلاف سليقه دارند ولي به نفع يكديگر كوتاه مي‌آيند.

 

گفتم:‌ نشد . . . كوتاه آمدن با عشق فرق مي‌كند. ممكن است در زندگي، دو نفر با هم اختلاف  سليقه زياد داشته باشند اما به دلايلي از جمله محبت به یكديگر تحمل مي‌كنند و ‌كوتاه مي‌آيند. اين با شيرين بودن اراده‌ي ديگري فرق مي‌كند . . . ممكن است شيرين هم باشد اما نه از باب اينكه چون او مي‌خواهد بلكه شيرين است به خاطر اينكه توانسته‌ام خواسته‌ي او را بپذيرم با اينكه خلاف ميل من بوده است.

 

ديگري گفت: ليلي و مجنون، ‌شيرين و فرهاد،‌ وامق و عذرا و . . .

گفتم:‌ قبول . . . 

                                                        بقیه مطلب در پست بعدی

42- عشق چيست؟

 

                             امروزه عشق بی معنی شده است یا بهتر بگوییم  ارزش

                             و قداستش را از دست داده و در وبلاگ ها زیاد می بینم

                             که بسیاری از ما هنوز عشق را نشناخته ایم و بازیچه ی

                             این و آن قرار می گیریم و این دوستی های خیابانی را که

                             اشک خیلی ها را در می آورد و دستمال یأس و نا امیدی

                             بر سرها می بندد عشق می نامیم.......  تصمیم گرفتم 

                             ادامه ی بحث گذشته که اتفاقا به همین نکته ی  بسیار

                             حیاتی و مهم کشیده شد، را خدمت شما دوستان عزیز

                                                            تقدیم کنم...

 

 ادامه از پست قبلی

 

در اینجا یکی از دختران به اعتراض گفت :

همه ي اين حرف ها كه مي زنيد در پرتو ((عشق)) حل مي شود. يعني  اگر بين يك جوان فقير از طبقه ی اجتماعي ضعيف، و يك دختر تحصيل كرده ی ثروتمند از طبقه ي اجتماعي مرفه و به قول امروز (هاي كلاس )عشق ايجاد شد، آيا باز هم اشكال دارد و نبايد ازدواج كند؟ 

گفتم: ما كه گفتيم از نظر ديني هيچ مانعي ندارد و نمونه هايي هم ارائه كرديم. اما مبناي كار بايد ايمان و التزام و خدا ترسي باشد و گر نه عشق خيلي جواب نمي دهد. چون 

در بين حاضران همهمه ايجاد شد و فهميدم كه عشق ، در ذهن آنها جايگاهي دارد كه اين حرف برايشان غير قابل قبول است. ناچار شدم بيشتر توضيح بدهم.  گفتم: عشق يعني چه؟

يكي گفت: يعني دوست داشتن (همه خنديدند)

گفتم: شما ماشين تان را، كلاستان را، هم كلاسي تان را دوست داريد. شما حتي بقال سر كوچه را هم دوست داريد. آيا عاشق آن ها هستيد؟…… نه

يكي گفت: عشق يعني براي ديگران مردن.

گفتم: اگر كسي در خيابان ديد يك نفر را دارند كتك مي زنند، دلش سوخت و با اين كه دست تنها بود رفت از او دفاع كند و در اين راه آنقدر كتك خورد تا مرد، آيا عاشق او بوده است؟ . . .  نه

ديگري گفت: يعني از ضعف‌هاي طرف مقابل چشم ‌پوشي كردن . . . گذشت كردن

گفتم: اگر من از يك آدمي در كوچه و بازار كه بي‌ادبي كرد يا تنه زد و يا . . . اگر من از او گذشتم،‌ يعني عاشق او هستم؟(همه خنديدند)

 

دردسرتان ندهم،‌ هر كس چيزي گفت و آخرش هم به مفهوم  عشق نرسيديم.

آن وقت من شروع كردم گفتم: حالا من عشق را تشريح مي‌كنم تا ببينيم اين نوع عشق اصلاً در زمين وجود دارد يا نه؟

 

                                                                                   بقیه مطلب در پست بعدی

 

41- ناكامي هاي زندگي2

 

صحبت كه به اينجا رسيد دختر ديگري سؤال كرد:

يعني مي‌‌گوئيد با اولين خواستگاري كه آمد، موافقت كنيم و كار و زندگي و مسكن و . . . را ناديده بگيريم؟

 

گفتم: نه من اين را نمي‌گويم و اسلام هم اينگونه نمي‌گويد. اتفاقاً اسلام دستور مي‌دهد كه خانواده‌ي دختر بايد روي خواستگار خیلی دقت كنند تا بعداً پشيمان نشوند. اما دقت مورد نظر اسلام درباره‌ي اين موهوماتي كه امروز متداول است نيست.

 

اسلام مي‌گويد: بايد دختر و پسر  “ كفو”  يكديگر باشند.  كفو بعني همطراز. يعني بايد با هم سنخيت داشته باشند.

اولين شرط اسلام دقت در اين است كه خواستگار متدين و خدا ترس باشد.

شرط دوم اينكه اخلاق پسنديده داشته باشد.

و شرط ديگر اينكه دستش به دهانش برسد و بتواند خانواده‌ي خود را تامين كند. همين.

 

يعني اگر مرد داراي اخلاق باشد  و ايمان كافي به خدا  داشته  و از دستورات  ديني اطاعت كند، زمينه‌اي  براي اذيت و آزار همسرش به وجود نمي‌آيد، هر چند همسرش بي‌كس و  كار باشد. چون مي‌داند كه خدايي هست كه حقوق همسران را محترم شمرده و از آدمي در مورد بدرفتاري و ظلم  به همسرش بازخواست مي‌كند.

 

اسلام به تلمباري ثروت و مكنت نیز توجه ندارد و مي‌گويد: این امور بايد در حدي باشد كه تكافوي زندگي را بكند و دست مرد به دهانش برسد تا خانواده‌ي  او چشمشان به دست ديگران نباشد و اين همان همتايي و همطرازي  يا “كفو”  است كه مورد نظر اسلام است.

امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد: همطراز، ‌كسي است كه عفيف باشد و بي‌نياز(وسايل‌الشيعه 14/52)

 

البته حالا اينكه  “ كفو ”  بودن آيا در ديگر زمينه‌ها هم بايد رعايت شود يا نه، بحثي مفصل است كه جداگانه بايد بدان پرداخته شود. مثلاً اينكه همتايي و همطرازي در ثروت و دارائي، وابستگي به طبقه‌هاي اجتماعي،‌ تحصيلات،‌ ديدگاه‌ها و حتي امروز در سليقه‌هاي سياسي  و اجتماعي و فرهنگي نيز بايد رعايت شود يا نه؟

 

مثلاً آیا مي‌شود يك خانواده‌اي كه ميلياردر هستند با يك خانواده‌ي فقير وصلت كنند؟ يا يكي که داراي تحصيلات عاليه هست با يك نفر بي‌سواد يا كم سواد  زندگي كند؟ و همینطور در ديدگاهها و نگرش‌هاي فكري،‌ فرهنگي؛ مذهبي و سياسي؟ 

 

فرض كنيد يكي خيلي بسته  و محدود  فكر كند و ديگري بسيار باز  و لاقيد  باشد.

به هر حال اين زندگي ها در آينده دچار مشكل مي‌شود. به رخ  كشيدن‌ها،‌ تحقيرها، ‌زيربار نرفتن‌ها و از اين قبيل امور...  روز به روز بيشتر تظاهر مي‌كند و شكاف و اختلاف را عميق‌‌تر  و زندگي را تبديل به جهنمی سوزان و غير قابل تحمل مي‌نمايد.

 

اينها  واقعيت‌هايي است كه بايد رعايت شود. اما باز مي‌توان  گفت که اگر همان تقوي،‌ ايمان و خداترسي وجود داشته باشد،‌ هيچكدام از اينها موجب شكست زندگي نخواهد شد. تفاخر و خود بزرگ بيني به خاطر مال، ‌مقام،‌ تحصيلات و . . . از صفات غير اخلاقي و غير اسلامي است. ولي با توجه به اينكه به هر حال داشتن مراتب بالاي ايماني كه باعث شود اين مسائل كمرنگ شود و در زندگی تأثیری نگذارد، به ندرت يافت می شود بهتر است كه همطرازي در اين زمينه‌ها نيز رعايت شود.

 

اين توصيه‌اي است براي جامعه‌ي امروز ... و گر نه همانطور كه گفتم در اسلام اصلاً اين حرفها مطرح نيست. اسلام همه‌ي امتيازات اعتباري را موهوم و مردود دانسته است. اسلام براي نژاد و مليت،‌ زبان،‌ سرمايه،‌ شغل و . . . اعتباري قايل نيست.  خداوند به وسيله‌ي اسلام و دين داری، ضعف‌هاي اعتباري را جبران كرده است و هيچ عاملي را موجب تفاخر و برتري كسي بر ديگري نمی داند.

ان اكرمكم عندا. . . اتقيكم

 

شيوه‌ي رفتاري پيامبر و امامان معصوم ما بهترين دليل بر اين ديدگاه است.

رسول خدا (ص) زينب دختر عمه‌ي خود را به ازدواج زيد‌ بن حارثه برده‌ي آزاد ساخته خويش درآورد و به زياد‌بن لبيد كه از اشراف قبيله‌ي خود بود دستور داد كه دخترش  “ دلفا ” را به ازدواج “جويبر”  در آورد كه مردي مستمند، كوتاه قد  و سیاه پوستی از سیاهان یمامه اما مردی مسلمان ، با تقوی ، صالح و درست کار بود. پیامبر به زیاد  فرمود: جویبر مؤمن است و مرد مومن همتا ( كفو ) ي زن مؤمنه است. پس دخترت را به ازدواجش در آور و از او روي مگردان (وسايل الشيعه 14/46)

زياد هم عليرغم همه فاصله اي كه از نظر اين اعتبارات اجتماعي بين او و جويبر بود، به فرمان پيامبر عمل كرد.

امام سجاد نيز يكي از زنان هاشمي  ( اهل بيت ) را به عقد برده ي آزاده ساخته ي خويش در آورد. وقتي اين خبر به گوش عبدالملك بن مروان رسيد نامه اي به آن حضرت نوشت و ايشان را ملامت كرد. امام در جوابش نامه اي فرستادند و از جمله مطالبي كه در آن نوشتند اين بود: ما به رسول خدا اقتدا مي كنيم. آن حضرت، زينب دختر عمويش را به ازدواج برده ي آزاد شده خود  در آورد و خود با صفيه كنيز آزاد شده ي خويش - ازدواج كرد. (وسايل الشيعه 14/50)

 

وقتي عبدالملك نامه ي امام را خواند گفت: او خود را فرو مي آورد ( تواضع مي كند ) ولي خداوند او را بالا مي برد. 

 

40- ناكامي هاي زندگي1

 

چندی پیش در جلسه ی پرسش و پاسخ یکی از مراکز آموزشی دخترانه، دختری پرسید:

دلیل شکست زندگی ها و ازدیاد طلاق در روزگار فعلی چیست؟

 

و من گفتم: يكي از مهمترين عوامل شكست زندگي‌ها و منجر شدن آنها به طلاق، توجه زیاده به ارزش های موهوم و ملاك‌هايي است كه نه از نظر ديني دارای اعتبار است و نه از نظر واقعي، تأثيري در خوشبختي و دوام زندگي‌ها دارد.

توجه بيش از حد به مسايل مادي،‌ ثروت، ‌مقام،‌ شئونات اجتماعي،‌ مدرك تحصيلي، اندام و زيبائي و... از عمده‌ي مطالبي است كه ضمن اين كه در جاي خود لازم ‌الرعايه هستند اما توجه بيش از حد به آنها و تنها مدرك قرار گرفتن آن ها دو عيب اساسي دارد:

 

1- چه بسا گزينه‌هاي مناسبي كه براي یک جوان وجود دارند اما به دليل اينكه يكي از اين شرايط را ندارند،‌ جوان تن به ازدواج با وی در نمی دهد و منتظر كسي مي‌شود كه از اين ديدگاه، ايده‌‌آل باشد. بنابراين ضمن آنكه آن مورد خوب را از دست مي‌دهد و ممكن است سن و سالش بالا برود و شرايط ازدواج برايش سخت تر و پيچيده‌تر شود، ‌معلوم نيست اگر با موردي ازدواج كرد كه اين خصوصيت‌ها را داشته باشد داراي زندگي خوب و مناسبي شود. چون مؤلفه‌هاي زندگي موفق و سعادتمند هيچ كدام از اين موهومات نيستند.

 

2- علاوه بر مطلب فوق، هر كدام از اين ها در طول زندگي مي‌تواند مشكل ساز باشد. گاهي ثروت زيادي مقام اجتماعي،‌ زيبائي و .... هر كدام در جاي خود به نوعي دردسرهاي زندگي به حساب مي‌آيد. زنان بسياري داريم كه از ثروت انبوه شوهرانشان و اينكه وي ديگر وقتي براي آنها نمي‌گذارد و از نظر عاطفي خانواده را تأمین  نمی کند، رنج مي برند و مي‌گويند: با اينكه  از نظر مالي و زندگي چيزي كم نداريم ولي ما و بچه‌ها نياز به حضور عاطفي پدر در خانه داريم چه آنكه پول و امكانات همه چيز زندگي نيست.

مثل اينكه انسان در قفس طلائي زندگي كند و آب و دانه‌ي مفصلي هم داشته باشد اما بالاخره قفس است و زنداني.

 

حديثي از پيامبر اكرم داريم كه فرمود: اگر كسي زني را به خاطر ثروتش به همسري برگزيند خداوند او را به همان ثروت وابسته مي‌كند و اگر به انگيزه‌ي جمال و زيبايي اش،‌ با او ازدواج كرد، مكروه و ناپسندي خواهد ديد ( يعني گاهي اين زيبايي موجب تنش،‌ اختلاف و شك و . . . مي‌شود ) اما اگر تنها به خاطر ايمان و ديانتش با او وصلت كرد خداوند مال و جمال را نيز در او جمع مي‌كند. (وسايل‌الشيعه 14/31)

 

البته اين كلام به اين معني نيست كه اگر كسي همسرش را تنها به خاطر ايمان  و  تدين او  برگزيد،  خداوند او را ثروتمند  و همسرش را زيبا مي‌گرداند و شکل و فرم چهره‌‌ي او را تغيير مي دهد ... نه،  بلكه منظور آن است كه وقتي ازدواج از روي تقوي و به خاطر  خداوند و تدين طرف مقابل صورت گيرد،‌ خداوند گردش زندگي آنها را به گونه‌اي قرار مي‌دهد كه به داشته‌هاي خود اكتفا كنند و بي نياز از ديگران  باشند  و در چشم يكديگر زيباتر از زيبا رويان جلوه كنند.

 

نقل مي‌كنند زني آبله رو بود كه وقتي هنگام شستن صورت يك مشت آب روي صورتش مي‌ريخت،‌ يك قطره هم بر‌نمي‌گشت. يعني آنقدر صورتش چاله ‌چوله  داشت كه آب‌ها در آن حفره‌ها جا خوش مي‌كردند. اما همين زن شوهري داشت  كه هر وقت با هم بيرون مي‌رفتند براي آنكه زنش چشم نخورد آيه‌الكرسي مي‌خواند. اين همان معناي حديث پيامبر است كه اگر ازدواج به خاطر دين طرف باشد و انگيزه‌ي ديگري در كار نباشد،‌ خداوند مال و جمال  را در او  فراهم مي‌آورد.

 

39- آدم و حوا

 

 

دوست خوبمان مریم ....  نوشته ای از آدم  و حوا بگویم .. اتفاقا اولین چیزی که با دیدن کعبه به ذهن آدمی خطور می کند، ماجرای آدم و حوا است.

ما  در ادبیات دینی خویش داریم که چون ابلیس با وسوسه هایش، حریف آدم نشد، سراغ حوا رفت و او را فریب داد و توانست از طریق حوا،  در دل آدم نفوذ کند و...  آن گاه همگی از بهشت رانده شدند و بر زمین فرود آمدند.

آدم در مکانی به نام " سراندیب " در هند ( احتمالا سیلان فعلی ) فرود آمد و حوا در سرزمین فعلی عربستان و در مکانی که امروز به نام " جده " معروف است. می گویند تسمیه ی این مکان به جده هم به همین خاطر بوده است که جده ی بزرگ آدمیان در آن فرود آمده است.

آنان دویست سال دور از هم بودند و مدام  گریه می کردند تا خدا توبه شان را بپذیرد.. تا آن که خدا توبه ی آدم را پس از توسل به خمسه ی طیبه یعنی محمد و علی و فاطمه و حسن وحسین پذیرفت.

سپس به آدم دستور داد حج انجام دهد و خانه ی کعبه را بنا نهد و  پاره ابری فرستاد تا در محل کنونی کعبه بر زمین سایه افکند و اینچنین ابعاد کعبه را  به آدم  نشان داد.

آدم چون از ساخت کعبه فراغت یافت طبق دستور، به مناسک حج پرداخت.

او در سرزمین " منی " آرزو کرد که کاش حوا را در کنار خود داشته باشد و به همین جهت، آن دیار به منی که از ریشه ی امنیه و تمنا، به معنای آرزو هست ، مشهور شد.

سپس در حین مناسک و در سرزمین " عرفات " او را دید و شناخت و از این رو به عرفات که از ریشه ی عرف به معنای معرفت و شناخت است، نام گرفت.

و در نهایت در سرزمین " مزدلفه "  به هم پیوستند و آن جا نیز به  مزدلفه از ریشه زلف به معنای پیوستن و  نزدیک شدن  شهرت یافت.

 

38- و غزلي از خودم

 

غزلي تقديم به دوستان عزيز

بدون تو

 

 

حس مي كنم خزان خودم را بدون تو

فردا بگو چه مي شود آيا، بدون تو

 

آيا مرا به وادي ديگر نمي برند؟

   خون واژه هاي زخم غزل ها، بدون تو

 

چون شمع، پاي عاشقي ام آب مي شوم

 در اشتياق روي تو...

                                          اما بدون تو

 

  ديگر مني نمانده بنازد به عاشقي

       خاكم به سر، نه، بر سر دنيا بدون تو

 

خود را تباه مي كند آن كس كه عمر را

 آويخت پاي هرزه علف ها بدون تو

 

هر شب به حس بي تو شدن باز، مي شود

 كابوس شهر فاجعه پيدا، بدون تو

 

پايان روزگار؟ نه، پايان من رسيد

 يا زندگي كنار تو  و ...

                                   يا بدون تو

 

 

ديگر تمام پنجره‌ها خاك مي‌خورند

 حتي ميان آبي دريا بدون تو

 

افتاد پلك از تپش، آئينه مات شد

      دیگر نمانده روی تماشا بدون تو

 

 

                                                    تهران خرداد 1384

 

37- گزینش

 

الو ...

پشت خط خانم دکتر بود ... سلام و احوال پرسی و .. گفت:

این دختر که داوطلب استخدام بوده، معدلش بالای 5/19 ... و با این که در آزمون ورودی قبول شده، اما در مصاحبه ی گزینش رد شده است..

پرسیدم: چرا؟ ... نمی دانست

 

الو ...

مسئول گزینش آن سوی خط جواب می داد .... خانم فلانی مشکلش چه بوده؟

گفت: ضمن این که با نمره ی بالا در آزمون قبول شده، اما با صراحت و پررویی  !!  اعلام کرده که من فقط برای ورود به این سازمان و الان برای مصاحبه چادر پوشیده ام و گر نه همیشه بدون چادر و با حجاب امروزی رفت و آمد می کنم..

گفتم: قبولش کنید .. ما  در محیط شغلی و اجتماعی خویش چنین آدم هایی می خواهیم.. صادق، صریح و با شهامت .. اینان حتی اگر منافعشان در خطر باشد، دروغ نمی گویند.. اهل دوز و کلک و خیانت به مجموعه نیستند....

خیلی ها جانماز آب می کشند و ادعا می کنند که نماز شب می خوانند و ظاهر خود را به رخ می کشند ... اما راستش را بخواهید اینان برای گذر از موانع پیش رو فقط بازیگری می کنند..

و امروز ... آن دختر در میان ماست و در محیط خصوصی خود نیز پر از وقار .... خودش می گوید.

و من ...؟ باور می کنم .. چرا که نه ؟

                                                          (برگی از خاطرات سال ها پیش)

 

36- کعبه

 

دوستان سلام

 

خواسته اید که از حال و هوای دیار وحی برایتان بگویم ... چشم

پس بگذارید حالا که از کعبه شروع کردم، این را هم بگویم.

 

واقعا کعبه عظمتی دارد .. انسان حس می کند در مقابل یک موجود با شکوه و جاودانی قرار گرفته است که همه چیز را می داند.. اما سکوت محض است.

 

کعبه، شاهد زمان است و سکوت استوار زمین ...

 

کعبه را  سینه ای است  به فراخی دنیا .. و  انباشته از گفتنی ها و ناگفتنی ها ..

 

کعبه، رمز و راز تاریخ .. نه، که راز آفرینش بوده است و هست و خواهد ماند.

 

آری.. که  کعبه از آغاز، وجود داشته  و همیشه سمبل و نشانه ی خدا  روی زمین بوده است.

 

کعبه، شاهد هبوط آدم بر زمین ، طوفان نوح ، ذبح اسماعیل ، فیلبانان سپاه ابرهه و ماجرای ابابیل و ... بوده است.

 

کعبه از آدم گرفته تا نوح و هود و لوط .. و از ابراهیم و اسماعیل گرفته تا عدنان و هاشم و عبد المطلب و ابو طالب را همراهی کرده است.

 

کعبه، هاجر و سعی او در صفا و مروه  برای یافتن آب و جوشش زمزم را زیر پای اسماعیل دیده است و ...

 

کعبه، یادش نرفته روزی را که آغوش باز کرده و فاطمه بنت اسد را پذیرفته تا شیر بیشه ی حق ... یعنی علی را به دنیا آورد.

 

کعبه، غریبی محمد (ص) را در میان قوم خود و غار نشینی او را .. فتح الفتوح مکه را .. عروج علی بر شانه های پیامبر را.. لمس کرده است.

 

کعبه ، هنوز سیاهی دوران جاهلیت و سنگینی بت های لات و عزی و هبل را بر دوش خود از یاد نبرده است.

 

کعبه، از ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان ها و شکنجه های وحشیانه بلال و یاسر و سمیه و مصعب ها، خاطره های فراوانی دارد و ...

 

... و از هزاران ماجرای ریز و درشت تاریخی دیگر  نیز ...

 

با این حال، سکوت عاقلانه ی کعبه بسیار پر رمز و راز است و نگاهش به ما .. ؟

                                                                                                       نگاه عاقل اندر سفیه

 

35- در کعبه

 

جای شما خالی ... در یکی از جاهایی که به یاد شما دوستان وبلاگی بودم، روز اول شعبان بود... وقتی که ساعت 7 صبح در کعبه باز شد... وقتی که به تعبیر روایت، یکی از مواقعی که دعای بندگان  مستجاب می شود، هنگاهی است که در کعبه باز می شود.

 

*****

 

خدایا .. چه سعادتی

خدایا .. چگونه زبان به سپاست بگشایم که امروز در این فضای ملکوتی هستم؟

خدایا .. چگونه سپاست گویم که گوش چشمی به این روسیاه کردی؟

خدایا .. همه ی خواسته هایم فراموش شده است .. حرفی ندارم .... انگار به تمام آرزوهایم رسیده ام.

خدایا ... چه آرزویی بالاتر از دیدن تو..

یعنی این منم که در خانه ات به رویم باز شده؟

باور نمی کنم ... من در خوابم؟  نه ..   آری ..... باشد خوابش هم شیرین است

خدایا ... من نمی خواهم از این خواب خوش، بیدار بشوم.

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد      وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

خدایا .. زبانم بند آمده است ...

خدایا .. گفته ای دعا کنم.. اما چه بگویم؟

خدایا ..حرفی برای گفتن نگذاشته ای ... من در اوجم .. در ملکوت .. در پرواز .. در عشق و شوریدگی

خدایا .. فقط سپاس و باز هم سپاس

اولین حرفم همین است و آخرین حرفم نیز..

سپاس از اینکه در را گشودی تا  این بنده ی جاهلت را شرمنده تر کنی

سپاس از اینکه  روح پلید مرا در این فضای عطرآگین پذیرفتی

سپاس برای همه چیز

برای قهرت

برای آشتی ات

برای میهمانی ات

برای چشمکت

و ... برای لبخندت

سپاس از اینکه راهم دادی..  نه .. نه  ....  بیشتر.. در باز کردی .. یعنی گفتی که دارمت

آری خدای عزیز.. می دانم مرا داری

خدای عزیز .. می خواهم من هم داشته باشمت و برای همیشه

 

 

*****

 

آه .. ساعت 11  است . می خواهند در کعبه را ببندند... نه  نه .. نبندید

من هنوز حرف نزده ام... هنوز دعا نکرده ام... هنوز حاجت نخواسته ام

من داشتم با خدایم عشق می کردم .. نبندید این در را

مردم ضجه می زدند گویا آن ها هم مثل من تازه فهمیدند که محو و مات بودند و زبانشان بند آمده بوده

کاش بودید  وا این ناله ها را می شنیدید ...

 

انگار همه با هم این شعر مرا می خواندند:

ای کاش خدایا در این خانه نبندند      در گوشه ی این خانه بر این خسته نخندند

ای کاش که پیمانه ز دستم نستانند     حالا که شدم مست ز مستی نرهانند

 

34- آمدم

سلام دوستان عزیز

از همه تون ممنونم .. با این همه کامنت های قشنگ و دلگرم کننده

من آمدم.. دیروز آمدم

 

باور کنین به یاد همه تون بودم و همه جا دعاتون کردم

 

سفر زیبایی بود ... خدا قسمت همگی بکنه .. که اونجا دنیای دیگه ای هست

اصلا دنیا نیست .... بهشته  ...... اونایی که رفتن باور می کنن و اونایی که نرفتن

ان شاءالله یه روزی می رن و این بهشت قشنگو می بینن

من هنوز 24 ساعت نشده که برگشتم ولی دلم داره پر می کشه...

                                                        خدایا دوست دارم

                                                          خودت می دونی که ...

33- مبعث نبوی

 

سلام بر تو اي نور! اي خلاصه نور! اي وارث حاملان نور! و اي چشمه ي فياض نور!

سلام بر تو اي همه فضل! اي تمامي كمال! اي برترين وجود! و اي مايه ي وجود وجود.

اي سرآمد برگزيدگان الهي! درودم را پذيرا باش.

 

اي نشان هدايت! مثل من و تو...  مثال آن اعرابي است كه در شب تار بيابان طريق گم كرده بود و پريشان حال، از سويي به سوي ديگر ره مي سپرد. چون ماه  بر او تابيد و در پرتو آن راه يافت، زبان به سپاس و مدح  گشود كه اي ماه! در حق تو چه دعا كنم؟ بگويم خدايت نوراني گرداند و برجمالت بيفزايد؟ كه چيزي كم نداري؛  يا اين كه جايگاهت را رفيع گرداند؟ كه در اوج قرارت داده است. 

پس چيزي نمي‌توانم بگويم جز آنكه  خدايت نگاه دارد.

 

و من اي عزيز!  در وصفت چه بگويم؟  بگويم نورانيت گرداند؟  كه او از ازل نورت آفريد و خود فرمود: . . و داعياً الي الله باذنه و سراجاً منيراً 

 بگويم بلند مرتبه‌ات سازد؟‌  كه اين نيز حاصل است، چه آن كه فرمود: ... و رفعنا لك ذكرك.

 بنابراين من نيز چيزي براي گفتن ندارم جز آن كه : جزاك الله عنا و عن الاسلام خيرالجزاء

اي پرورش يافته‌ي رب الا رباب!  دونان،  تو را يتيم ابوطالب خواندند و يتيمي را برايت عار پنداشتند، ‌غافل از اين كه خدايت آموزشت را به  عهده گرفت و به تربيتت پرداخت و خود گفتي: ادبني ربي فاحسن تاديبي.

 

اي معلم اخلاق!  جايي كه خدايت چنين به مدحت سخن مي‌گويد كه  ... انك لعلي خلق عظيم ،  ديگر چه مي‌توان گفت و چگونه مي‌توان به وصفت  لب گشود؟‌

 

اي رسول خدا!  تو نيازي به مديحه‌ سرايي نداري كه خدايت از تو و گفتار و رفتارت ذروه‌اي از نور ساخت و بر آن صلا زد كه  لكم في‌رسول‌الله اسوه حسنه ...  و اگر من با اين چند سطر به درگاهت روي آوردم،‌ نه براي مدح توست...  كه قلم و بيان عاجز از آن است؛  اما  فقط درودي است بر تو و اطاعتي قاصر از امر پروردگار كه فرمود: صلوا عليه و سلموا تسليماً ...  وگرنه،  تو  برتر از هر مدح و ثنايي ...   و زيباترين مدح و ثنا نيز به پاي ذره‌اي از كمال تو نخواهد رسيد.

 

                                گوهر پاك تو از مدحت ما مستعني است

فكر مشاطه چه با حسن خدا داد كند

 

                                                                                    بخشي از مقدمه ي من در كتاب حاملان نور

32- عماد خراساني

 

سلام دوستان

پريروز در انجمن شعرمان، شاعر معاصر و دوست داشتني، عباس براتي پور كه اخلاقش ، ادبش، افتادگي اش و بالاخره  حس شاعرانه اش زيباست و اين خصلت هاي مردمي اوست كه اشعارش را نيز دلنشين تر مي كند. يك جلد از ديوان مرحوم عماد خراساني را به دستنويس خودش به من هديه  كرد.                                      

همين كه باز كردم اين غزل زيبا آمد كه الحق با سعدي خوب پا يه پا آمده است .. براي اینكه شما هم در لذت اين شعر با من سهيم باشيد برايتان مي نويسم:                                                                                          

گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر            باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر             

امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم                  شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر             

مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه ي غم     من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر             

چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد                گر به جز عشق توأم هست تمناي دگر              

تا روم از پي يار دگري مي بايد                              جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر              

نشنيده است گلي بوي تو اي غنچه ي ناز             بوده ام ورنه بسي همدم گلهاي دگر              

  تو سيه چشم چو آيي به تماشاي چمن            نگذاري به كسي چشم تماشاي دگر              

باده پيش آر كه رفتند از اين مكتب راز                          اوستادان و فزودند معماي دگر             

اين قفس را نبود روزني اي مرغ پريش                      آرزو ساخته بستان طرب زاي دگر             

گر بهشتي است رخ توست نگارا كه در آن         مي توان كرد به هر لحظه تماشاي دگر             

از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست                    گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر             

مي فروشان همه دانند عمادا كه بود                  عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر              

 

 

31- موسيقي سنتي

 

سلام

امروز در اخبار ساعت ۱۴ سيما اعلام كردند كه مراد نياز اف رييس جمهوري تركمنستان به طور رسمي استفاده از آلات موسيقي خارجي و نواختن انواع موسيقي خارجي ( غربي ) را در مناسبت ها و كنسرت ها ممنوع كرده است.

همين كه اين خبر  را شنيدم با خود گفتم حتما براي مراسم رسمي و آنچه زيربناي موسيقي تركمني را تهديد مي كند، ممنوع شده است .. اما جالب است بدانيد كه در ادامه ي خبر آمده بود كه حتي براي محافل عروسي و ساير جشنها و بزم ها نيز ممنوع اعلام گشته است.

وي اعلام كرده است كه اين اقدام و اين ممنوعيت براي جلوگيري از كمرنگ شدن موسيقي اصيل تركمني و تداخل آن با آنچه كه با فرهنگ تركمني سازگاري ندارد، اعلام كرده است.

باور كنيد كه به حال خودمان تأسف خوردم و بر احوال زار خود خود گريستم ... و در دل به متوليان فرهنگي كشور كلي دعا كردم كه اي كاش با اين همه ادعاي فرهنگ مداري، حد اقل در همين حد به فكر امور فرهنگي اعم از امور كتاب، سينما، تئاتر، رسانه، موسيقي و ... باشند.

فعلا در زمينه هاي ديگر مجال سخن ندارم و آن را به فرصتي ديگر وا گذار مي كنم... اما در همين زمينه ي موسيقي ببينيم در اين سال هاي آخرين چه بلايي به دست خود بر سر موسيقي سنتي و اصيل كشورمان آورده ايم؟

امروز غربتي كه موسيقي سنتي ما در آن به سر مي برد، چيزي است كه در تاريخ ايران سابقه نداشته است. حتي در زمان شاه كه در همه ي امور فرهنگي تحت تأثير مراودات دوستانه ي غرب بوديم، موسيقي ايراني اي قدر مهجور و مظلوم قرار نگرفته بود.

رواج آلات موسيقي غربي چون گيتار و ارگ و كيبورد و ... در كنار سبك هاي غربي مثل پاپ كه دست آورد پاپتي هاي فرانسوي و چيزي براي تكدي متكديان مدرن غربي در كوچه و بازار، چه معنايي دارد؟

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، سازمان تبليغات و ساير متوليان مثل صدا و سيما به كجا مي روند؟ آيا همين كه بگوييم خوب اين ها هم مخاطبان خاص خود را دارد، براي نه تنها جلوگيري نكردن از آنها كه حتي ترويج آنها را توجيه مي كند؟

اگر چنين است بايد توجه داشته باشيم كه خيلي چيزها هست كه مخاطبان خاص خود را دارد، آيا ما مي توانيم با اين ديدگاه به آنها بپردازيم؟ اگر چنين است پس چرا ... ؟  و چرا مخاطبان عام و فرهنگ دوستان آگاه را كه تعدادشان هم بسيار بيشتر از آن عده از مخاطبان خاص است در نظر نمي گيريم؟

نوارها و كاست ها و سي دي هايي كه در اين اواخر با مجوز دولت راهي بازار شده است را مرور كنيد... تصديق مي كنيد بسياري از آنها حاوي موسيقي و حتي مضامين مبتذل است. واقعا آيا اين درخور يك ملت با فرهنگ و مدعي اصالت در همه ي زمينه ها هست؟

كاش فرهنگ مداران ما حد اقل به اندازه ي  سياست بازان تركمنستاني، به مسايل فرهنگي توجه داشتند و به آنها به طوز جدي مي پرداختند...

بگذريم ... كه در اين زمينه سخن بسيار است و مجال ... كم

             گل همان به كه له هر حرف نيندازد گوش      ورنه درد دل مرغان چمن بسيار است

 

30- حلال کنید

 

دوستان عزیز

اگه خدا بخواد امشب عازم سفر الهی و معنوی عمره هستم.. فکر می کنم حدود بیست روزی نباشم..

راستش می خوام برم با خدا و پیامبر و ائمه و به خصوص بی بی فاطمه یه کمی حال کنم ... شاید از این حال و هوا بیام بیرون .. شاید آدم بشم و ....

اگر سالم رفتیم و آنجا حال دعایی بود، همه تونو دعا می کنم و اگه سالم بر گشتم حتما بهتون سر می زنم و سوغاتی هاتونو  تقدیم می کنم...

دعا کنید که دست پر بر گردم ...

از سایت  تریبون آزاد    هم دیدن کنید ..

                                       شاد باشید و به امید دیدار مجدد