137- نیمه ی شعبان

آقا سلام
تولدت مبارک
چیزی برای پیشکش ندارم

می شناسی مرا ..
می دانی که دلم تنگ است ...
 می دانم
می بینی مرا ..
آری
هوایم را داری ... نگرانم هستی
آری ... می دانم

همه ی این ها را می دانم
پس چرا  من ... من
نـ .. نمی ... نمی شنـ ...
وای ... جرأت ندارم بگویم

نمی .. شنا..

بگذار بگویم
نمی شناسمت
... چرا
دلم برایت تنگ نمی شود ... چرا
نمی بینمت
احساست نمی کنم
زندگی بدون تو
برایم سخت نیست
چرا ...
 
گمشده ام نیستی
چرا ؟؟؟؟ 

 *******      
دیشب ..
یکی را که دوست دارم
و منتظرش بودم
کمی دیر کرد
آشفته شده بودم
صد بار در را باز کردم
مدام نگاهم به کوچه بود
ثانیه ها را تک به تک می شمردم
ولی تو ... آقا
دیر کرده ای
خیلی دیر ...
اما چرا آشفته نیستم

بی تو
ثانیه ها را که ... هیچ
سال ها را ... حتی نمی شمارم
شب و روز را
چه راحت سپری می کنم
فقط
شعار می دهم
عشقت را
انتظارت را ..

 *******
چرا
پدر و مادرم را
در لحظه لحظه ی زندگی
حس می کنم
چرا دوستانم را
یک هفته که نبینم ..
دلم تنگ می شود
اما ترا ..
فقط روز
های جمعه ...
حس که ... نه
سعی می کنم حس کنم

آن هم از سر تکلیف ...
از سر همرنگی با جماعت ..
ترا ..
فقط نیمه ی شعبان
چون یک نسیم ... زودگذر
و بعد ...
دوباره ... بی تو بودن را ادامه می دهم
 
آقا... کمکم کن
می خواهمت
و می خواهم
که بخواهمت
می خواهم ...
دستم را بگیر
عشقم باش .. عشق من

  *******
و باز هم ...
تولدت مبارک
گفتم که چیزی برای پیشکش ندارم
کاش دلم را ...

سیزده رجب

 

خواستم بمناسبت ۱۳ رجب متنی بنویسم نتوانستم .. 
                                                چه می توان گفت از بهترین روزهای خدا ... ؟
                                                                                                 هیچ.. باور کنید هیچ

خدا با خلقت علی .. دیگر حرفی برای گفتن نگذاشته است
                                                       باور کنید زبانم قاصر است ..
                                                                                       هیچ چیز ندارم جز.. تبریک

فقط همین یک بیت شعر از آقای دهقانیان تقدیمتان باد ...

دوباره مثل علی زاده می شود.. اما


مگر دو مرتبه .... کعبه شکاف بردارد
 

128- عزای مادرمان زهرا

   دوستان ..

 اگر نیمه های امشب  در کوچه پس کوچه های مدینه  دیدید

 جوانی سر به دیوار گذاشته و دارد های های

گریه می کند بی تفاوت رد نشوید ..

 

می دانید موضوع چیست ؟

 

او حسین است که از جانب پدرش علی آمده است از سلمان

فارسی برای کمک در تشییع و دفن مخفیانه ی زهرا دعوت کند ..

 

اما بمیرم ... گریه امانش نمی دهد ..

 

حالا ..  چرا نصف شب ؟

 

 

110 - هفته ی ولایت

 

 

سلام دوستان ...

 

باور کنید شماره ی این پست که در باره ی  ولایت علوی است  کاملاْ اتفاقی  ۱۱۰  شده است 

 

این را به فال نیک می گیرم

 

******************************************************************** 

 

چرا هفته ی ولایت .. ؟

 

  

این روزها يعني روزهاي 18 تا 25 ذيحجه از بهترين و باشكوه‌ترين روزهاي تاریخ است . شايد بتوان ادعا كرد به جز مبعث پيامبر اکرم، هیچ روزي به عظمت و الهام‌بخشي اين ايام خجسته به ويژه عيد غدير خم نرسد. در اين ايام،  فرشته وحي حد اقل هفت بار بر پيامبر نازل ‌شده و به مناسبت حوادثی كه در موضوع ولايت و تبیین جایگاه اهل‌بيت عصمت و طهارت پیش آمده،  آياتي نازل كرده است.

بیایید ضمن مروری بر اتفاقات اين روزها، دليل نامگذاري اين هفته به هفته ی ولايت را رهگيري كنيم.

 

 

 

1 ـ هجدهم ذيحجه :

 

صرف نظر از تاريخ قبل از اسلام كه اين روز را روز تعيين یوشع بن نون  به عنوان جانشین حضرت موسی کلیم الله، و تعیین شمعون به عنوان جانشینی حضرت عیسی روح الله، و جانشینی آصف بن برخیا برای حضرت سلیمان پیامبر و همینطور روز پیروزی حضرت موسی بر ساحران بنی اسرائیل دانسته اند ، در اسلام اين روز را با خصوصيت‌هاي زير مي‌شناسيم.

البته هركدام از موارد زير به تنهائي درخور بحثي مفصل است كه فعلاً من در صدد ذكر حوادث تاريخي هستم نه بيان اهميت این حوادث و تجزيه و تحليل آن‌ها.

       

          الف ـ در سال دهم هجري و در راه بازگشت پيامبر اكرم از حجة الوداع ، ابتدا آيه 67 مائده نازل شد که خداوند به پیامبرش چنین امر کرد: يا ايها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس..

يعني: ای رسول!  آن چه که از ناحیه ی پروردگارت بر تو نازل شده را به مردم ابلاغ کن. اگر چنین نکنی رسالت او را ادا نکرده ای و خداوند تو را از ــ دست ــ مردم حفظ می کند ..

اين چه دستوري است و آن مأموریت ویژه چیست كه معادل همه‌ي دوران رسالت نبي اكرم ارزش دارد؟ چه موضوع پراهميتي است كه اگر انجام نمي‌شد، 23 سال زحمت و تلاش آن حضرت مساوي با هيچ بود؟

 

          ب ـ   غدیر به معنای گودال یا محل فرورفته ای است که محل تجمع آب باران است. به هر حال پیامبر در چنین محلی که به نام غدیر خم شناخته می شد دستور توقف داد. كاروان كه بنا به نقلي آن سال حدود يكصدهزار نفر بودند، ايستاد.

پيامبر صبر كردند تا آن عده از كاروانيان كه جلوتر رفته بودند، نیز برگردند و در آن محل گردهم آیند. سپس ماجراي انتصاب علي عليه‌السلام و معرفی وی به ولایت پرداخت.. ماجرایی که کم و کیف آن را همه مي‌دانيد .

 

         ج ـ    سپس اين آيه نازل شد: الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا .. ( مائده / 3 )

یعنی: امروز کافران از  دین شما ــ به خاطر استحکام و دوام آن ــ نا امید شدند پس از آنان نترسید و از من بترسید. امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را ــ به عنوان ــ  دین شما برگزیدم..

 

دقت كنيم تا قبل از ماجراي غدير، پيامبر توسط خداوند تهديد مي‌شد كه اگر آن مأموريت ويژه را انجام ندهي اصلاً رسالت و وظيفه خود را انجام نداده‌اي ولي چه مي‌شود كه به محض معرفي علي عليه‌السلام اين آيه نازل مي‌شود که امروز دينتان را كامل كردم ؟

 

         د ـ     موضوع ديگري كه در این روز و پس از اين ماجرا پيش آمد اين بود: همين كه داستان انتصاب امير مؤمنان به جانشيني پيامبر میان مردم پخش شد، مردي از مسلمانان به نام لقمان ‌بن حارث فهري خدمت پيامبر رسيد و با اعتراض گفت: گفتي ايمان بياوريد آورديم ؛ گفتي نماز بخوانيد خوانديم ؛ گفتي جهاد كنيد  جهاد كرديم ؛ گفتي حج انجام بدهيد انجام داديم و اين ديگر چه وضعی است كه امروز اين جوان را به عنوان مولاي ما مي‌گماري و معرفي مي‌كني ؟ آيا اين ميل خودت بوده است يا دستور پروردگار ؟

پيامبر فرمود: اين اراده ی خدا و دستور او بوده است.

لقمان با عصبانيت پشت كرد كه برود و در هين حال اين آيه را مي‌خواند: اللهم ربنا ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء

يعني: خدايا ! ای پروردگار ما ! اگر اين كار، حق است و از ناحيه ی تو مقرر شده باراني از سنگ بر ما فرو فرست..

 

ناگهان سنگي از غيب رسيد، به سرش خورد و بيجان بر زمين افتاد طولي نكشيد كه جبرئيل آمد و سوره ی معارج را نازل كرد که چنین آغاز می شود: سئل سائل بعذاب واقع .. ليس لوقعتها دافع.. من الله ذی المعارج..

يعني: درخواست كننده‌اي عذابي را درخواست كرد كه واقع خواهد شد ــ و بر سرش آمد ــ عذابي كه هيچ ‌چيز جلودار آن نبوده و نيست.. از ناحیه ی خداوند که صاحب آسمان هاست..

 

 

 

 2 ـ  بیست و یکم ذیحجه:

 

 در اين روز و بنا به نقلي در سال ششم هجري بود كه ماجراي خاتم بخشي امير مؤمنان پيش آمد و آيه‌اي صریح ، او را به ولايت مؤمنان معرفي كرد.

ماجرا چنین است: علي عليه ‌السلام در مسجد مشغول نماز بود كه سائلی وارد شد و از حاضران تقاضاي كمك ‌كرد.

ظاهراً كسي به آن فقير كمك نكرد تا اينكه به علي رسيد كه در نماز و در حال ركوع بود . علي عليه ‌السلام با اشاره به انگشت كوچكشان كه انگشتري در آن بود به فقير فهماند كه مي‌تواند انگشتر را از دست وي درآورد..  و سائل نيز چنان كرد تا با فروش آن به بعضي از مشكلات خود رسيدگي كند.

پس اين آيه بر رسول خدا که در مسجد حضور نداشتند نازل شد: انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنو الذين يقيمون الصلاه و يؤتون الزكاه و هم راكعون  ( 55 / مائده )

يعني: سرپرست شما فقط خداست و رسول او و همینطور كساني كه ايمان آورده‌اند؛ آنان كه نماز برپا مي‌دارند و در حال ركوع زكات ( صدقه ) مي‌دهند.

 

جالب است كه وقتي اين حادثه اتفاق افتاد، رسول خدا در صحنه نبودند و از اتفاق پيش آمده خبر نداشتند و چون این آیه نازل شد، آن حضرت جویای ماجرا شدند که اصحاب موضوع پیش آمده را برای ایشان نقل کردند.

باز جالب است كه یکی از اصحاب رياكار پيامبر كه گمان مي‌كرد با ظاهرسازي مي‌تواند به چنين جايگاه رفيعي دست يابد و مورد تمجيد و ستايش خدا قرار گيرد، پس از اين ماجرا بارها و بارها در نمازش صدقه داد و انگشتر بخشيد و اما نشد كه نشد.

البته بعضی این ماجرا را مربوط به بیست و چهارم ذی الحجه دانسته اند.

 

 

 

3 ـ بيست و چهارم ذيحجه:

 

         الف ـ  در سال ششم هجري و در چنین روزی بود كه ماجراي مباهله اتفاق افتاد. مسيحيان نجران پس از مدت ها گفت و شنود و بحث با پيامبر اكرم درنهايت، ايمان نياوردند و با اينكه منطق شان موفق نبود اما دست از لجاجت و تعصب برنمي‌داشتند تا اينكه اين آيه به عنوان دستور خداوند به پیامبر نازل شد : قل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الكاذبین ( 61 / آل عمران )

یعنی: بگو بیایید تا فرا بخوانیم ــ و جمع کنیم ــ ما فرزندان خود را و شما فرزندان خود را ، ما زنان خود را و شما نیز زنان خود را و ما خویش خویش ( یعنی کسی که به منزله ی خودمان یا نزدیکترین فرد به ماست )  را و شما خویش خود را و دعا و نیایش کنیم و لعنت ــ و عذاب ــ الهی را برای دروغگویان بخواهیم.

 

مباهله از ريشه ابتهال به معناي مناجات و دعا كردن است اما در اصطلاح، يك نوع مبارزه‌اي است كه به هرحال يكي از طرفين از بين خواهد رفت. شايد به زبان امروز بهترين تعبير براي آن همان دوئل باشد.

مسيحيان نجران پذيرفتند و در روز موعود ، زنان و مردان نجراني به اتفاق فرزندانشان و با تمام عشيره و بستگان خویش گردآمده بودند و شايد انتظار مي‌كشيدند كه همه ی مسلمانان اعم از مهاجرين و انصار با زنان و فرزندانشان وارد این كارزار شوند، ناگهان ديدند پيامبر اكرم در حالي كه حسين را در آغوش دارد و دست حسن را در دست دیگر گرفته است، وارد شد و علي عليه ‌السلام دوشادوش آن حضرت و یک قدم عقب تر حرکت می کند و فاطمه زهرا نيز پشت سر آنها در حركت است.

 

همين كه رهبر مسيحيان نجران اين صحنه را ديد عقب‌ نشيني كرد و به ياران خود گفت: من عذاب الهي را در مورد خودمان مي‌بينم و لذا تن به اين مباهله در نمي‌دهم .

آری... اعتماد به نفس پيامبر اكرم و اعتقاد راسخش به حقانيت خویش، آنان را شكست داد و دست از پا درازتر به خانه‌هايشان برگشتند.

 

 

         ب ـ    از جمله حوادث ديگر كه مربوط به روز 24 ذيحجه است، هرچند سال آن به دقت مشخص نشده است ماجراي كسا و نزول آيه ی شريف تطهير است.

حتماً حديث كسا را خوانده‌ايد و حتماً اصطلاح پنج تن آل عبا را نیز شنيده‌ايد. اين ماجرا مربوط به روزی است كه پيامبر به خانه زهراي اطهر مي‌آيد و چون احساس ضعفي در بدن مي‌كند از دخترش مي‌خواهد كه رواندازي رويش بياندازد. پيامبر در همان وضعيت بود كه حسن و حسين وارد خانه شدند و  به مادر گفتند:  كه بوی خوش جدمان رسول الله را احساس مي‌كنيم. آيا او ميهمان ماست ؟

مادر پاسخ مثبت داد و آنها را به سمت پيامبر هدايت كرد و آنها در آغوش پيامبر جا خوش كردند. لختي بعد امير مؤمنان آمد و همان گفتگو حاصل شد و او نيز پس از كسب اجازه از محضر رسول خدا به جمع خدائي آنان پيوست و آنگاه زهراي اطهر نيز چنان كرد. چون تعداد اين 5 تن كامل شد و جمع ملکوتی شان جمع شد، جبرئيل نازل شد و اين آيه را كه به عنوان آيه ی تطهير معروف است بر رسول خدا تلاوت كرد: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا ( 33  / احزاب )

يعني: به درستي كه خداوند اراده كرده است كه پليدي را از شما اهل بيت دور گرداند و شما را پاك و پاكيزه قرار دهد.

 

اين آيه نشان مي‌دهد كه منظور از اهل بيت همين تعداد و فرزندان آنان هستند نه آنگونه كه بعضي گفته‌اند هر كس در خانه پيامبر باشد از جمله زنان ديگر مثل حفصه ، عايشه ، ام سلمه و نيز جزو اهل بيت به حساب آيند.

         ج ـ  حادثه ی دیگری که در این روز اتفاق افتاده و خود آغاز و مبدأ تاریخ هجری است، ورود پیامبر اکرم به همراه علی علیهم السلام و سایر همراهان به مدینه است.

در تاریخ می خوانیم که پیامبر اکرم همراه با ابوبکر از مکه هجرت کردند و به قصد مدینه از دیار خویش خارج شدند. وقتی از دست قریشیان نجات یافتند، در یک روز دوشنبه به منطقه ای به نام قبا در نزدیکی مدینه رسیدند و آنجا اتراق کردند و منتظر حضرت علی و کسانی که وی مأموریت داشت آنان را با خود بیاورد ماندند.

آنان چند روزی آنجا بودند تا اینکه علی علیه السلام به اتفاق  فاطمه زهرا و مادر خود یعنی فاطمه بنت اسد و سایر همراهان به آنان ملحق شدند و سپس همگی به اتفاق هم به سمت مدینه راه افتادند و در چنین روزی به مدینه وارد شدند.

مسجد قبا به عنوان اولین مسجدی که در اسلام ساخته شده است یادآور چند روز حضور پیامبر اکرم در این منطقه است که آیه ی قرآن نیز در باره ی آن چنین نازل شده است: لا تقم فیه ابدا لمسجد اسس علی التقوی من اول یوم احق ان تقوم فیه فیه رجال یحبون ان یتطهروا والله یحب المطهرین ( توبه / 108 )

یعنی: هرگز در آن ( یعنی مسجد ضرار ، به عبادت ) نایست. مسجدی که از روز نخست بر پایه ی تقوی بنیان نهاده شده شایسته تر است که در آن عبادت کنی. در آنجا مردانی هستند که دوست دارند پاکیزه باشند و خداوند پاکیزگان را دوست دارد.

 

 

 

4ـ بيست و پنجم ذيحجه:

 

این روز نیز از جمله روزهاي به يادماندني و پر شكوه اين ايام است. زیرا:

 

         الف ـ  در چنين روزي بود که سوره‌ي مباركه‌ي «هل اتي» يا «انسان» يا «دهر» در مورد اين خاندان گرامي نازل شد.

ماجرا چنين بود كه چند روزی حسن و حسين بيمار شده بودند. روزي پيامبر با بعضی از اصحاب براي عيادتشان به منزل علي و فاطمه رفت و به علی فرمود: ای ابوالحسن خوب است براي شفاي فرزندانتان نذري كنيد؟

پدر و مادر دلسوز و نیز فضه که خادمه ی آن سرا بود، نذر كردند كه اگر آن دو شفا يابند سه روز روزه بگيرند. پس از شفا يافتن آن دو، هنگام اداي نذر رسيد و آنان اداي نذر خود را آغاز كردند. بعضی از روایات می گویند که خود حسن و حسین نیز در این روزه داری با آنان مشارکت کردند. به هر حال از آن جايي كه غذاي مناسبي در منزل نداشتند، حضرت علی سه من جو قرض کرد و آن را آرد نمود. فاطمه یک سوم آن را نان پخت و  براي افطارشان  آماده كرد. روز اول مسكيني به در خانه آمد و طلب نياز كرد و آنان قرص های نان را كه براي افطار آماده كرده بودند و تنها غذايشان بود را به وي دادند و خود با آب افطار كردند و با آب سحر گاهي به استقبال روز دوم رفتند. روز دوم و سوم نيز يتيم و اسيري به نياز آمدند و آنان تمامی تنها جيره‌ي غذائي خود را به آنان دادند.

 

عجيب است رفتار اين خانواده باور كنيم كه اينان اسوه هاي مهرباني و در عين حال صبوري بوده اند. اگر با شرايط خاص خود غذاي خود را با آنان تقسيم مي كردند و يا حتي هيچ به آنان نمي دادند نه عقل و نه دين و نه منطق آنان را ملامت نمي كرد؛ اما چنين نكردند و تمام دارايي خود را در حالي كه خود بدان نياز داشتند در راه خدا انفاق كردند. اصلاً معناي ايثار همين است. ايثار يعني چيزي كه خود بدان به شدت نياز داري براي خدا به برادر مؤمنت بدهي... .

 

به هر حال روز بعد علی علیه السلام دست دو فرزند دلبندش را گرفت و نزد پیامبر رفتند. چون پیامبر  آنان را دید، مشاهده کرد که از شدت گرسنگی می لرزند. رسول اکرم به شدت ناراحت شد و فرمود: دیدن این حالت شما بر من بسیار گران است.

سپس برخاست و به اتفاق آنها به خانه ی زهرا  رفتند و دیدند که وی در محراب عبادت ایستاده  و از شدت ضعف و گرسنگی چشمانش گود افتاده و شکمش به پشتش چسبیده است.

در این لحظه که بر پیامبر بسیار سخت می گذشت، جبرائیل آمد و به پیامبر عرض کرد که خداوند به خاطر این خاندان به تو تهنیت می گوید و آنگاه سوره ی دهر را تقدیم او کرد.  آیات  5  تا  22   از این سوره مربوط به این ماجرا و در توصیف این خاندان پاک است.   اما آنچه دقیقاً به همین واقعه اشاره می کند این آیات است:

یوفون بالنذر و یخافون یوماً کان شره مستطیرا.. و یطعمون الطعام علی حبه مسکیناً و یتیماً و اسیرا .. انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءً و لا شکورا ( دهر / 7 تا 9 )

آنان ( نیکان که صحبتشان بود )  به نذر وفا می کنند و از روزی می ترسند که شر آن فراگیر است..  و غذای خود را با آنکه به آن علاقه ــ و نیاز ــ دارند به مسکین و یتیم و اسیر اطعام می کنند..  ما فقط برای خدا شما را اطعام می کنیم  نه پاداشی از شما می خواهیم و نه سپاسی..

 

 

         ب ـ  اولین جمعه ای که حضرت علی علیه السلام نماز جمعه اقامه کردند و برای مردم خطبه خواندند مصادف با چنین روزی بود.. یعنی بیست و پنجم ذیحجه..

 

شیعیان !! با این همه قدر و شأن ... آیا جا ندارد به این خاندان و  ولایت این بزرگان ببالیم.... ؟ دعا کنیم شیعه بمانیم و فرزند گرامی شان را زیارت و یاری کنیم...

 

 

109- غدیر

    

 

                     

 

ندیده ... بعثت را ایمان آوردیم

      و ندیده ... غدیر را  پیمان بستیم

             و برآن باقی ماندیم

                        و ندیده ... عاشورا را  گریستیم

                                       و خونمان همیشه به جوش  است از ندیدنش

                                                                                       کاش بودیم و ...

 

و اکنون نیز از فراق عشقی ندیده می سوزیم

                                           و در انتظاری غریب بی تابیم

                                                                             کاش باشیم و ...

 

ندیده ... به بعثت و غدیر و عاشورا یقین یافتیم ..

                             ندیده .. باور کردیم صمیمانه آنچه را گذشت

                                                                         و آنچه را خواهد بود نیز...

 

خدایا ! مباد که نبینیم

                            حجتت را

                               خلاصه ی بعثت را

                                             عصاره ی غدیر را

                                                              و ثائر عاشورا را

خدایا ! روا مدار که دیگر ...

                             او را ندیده  بمیریم

                                                   روا مدار ... خدایا

 

 

107- شارون

 

بیچاره این میمون یا نمی دونم شامپانزه ی بدبخت ... که با شارون مقایسه اش کرده اند.. درست است که روز قیامت مردم بر اساس ماهیت و روحیه های خود و به شکل واقعی خود محشور می شوند.. ولی فکر می کنید شارون به شکل میمون محشور شود؟ ... بیچاره میمون ...

من معتقدم میمون از دست کسانی که این تصویر رو جفت و جور کردند شکایت می کند به درگاه خدا ..

باور کنید مدتها بود اینجوری خوشحال نشده بودم ..

امروز خبر به درک واصل شدن جلاد فلسطین و قصاب اسرائیلی خیلی خوشحالم کرد.

100- پروانه هاي مهاجر

 

و حالا از تشييع جنازه بر مي گردم ... مي خواستم گريه نكنم ... 

 

پريروز ساعت دقیقاْ   ۱۴:۰۹  بود ... يعني ۱۱ دقيقه بعد از حادثه ...  از مهرآباد زنگ زدند ..

سانحه هوايي ... خبر، دردناک بود...  يعني باور كنم ؟ همه رفتند؟  كسي سالم نمانده ؟ 

 ساختمان در آتش مي سوزد ؟ كجا ؟  شهرك توحيد .. ؟ همان منازل سازماني نيروي هوايي در سه راه آذرين ... كه خودم چند سال پيش توحيدش ناميدم 

 

اصل سانحه و اين مصيبت ملي يك طرف ...

 همكارانم ... حتي اگر بعضي را از نزديك نشناسم از طرف ديگر و من ...

و من ... مي دانستم كه دوستاني در اين جمع دارم ..

تلفن ها به كار افتاد .. ليست مسافران ... خبر ها جور واجور بود ... تا اينكه ليست مسافران و خدمه ي پروازي را آوردند...

 

واي .. سرتيپ عباس واعظي... امير عرصه ي دفاع مقدس و تبليغات دفاعي ... نقش آفرين يادواره هاي جبهه و جنگ ... تجليل شهداي سرفراز ... امروز خود، نقش بنرها و پلاكاردها شد.

چند روز پيش بود كه به شوخي مي گفتمش ... بگذريم .. همكاري تنگاتنگش و خاطره ي ساليان آشنائي اش در چند ثانيه مثل يك فيلم از جلوي چشمم گذشت .. شوخي ها و جدي ها ... نشست ها و برخواست ها و ...

 

در هول و  ولاي اخبار بودم ... روح الله احمدوند فرزند محمد صالح احمد وند ... يادم نمي رود دوران كودكي و نو جواني اش را مسافرت هاي خانوادگي را ...  بوشهر را .. حالا جواني بود با كودك چهارساله اش محمدحسين...

 

علي اصغر سليماني ... شاعر سيه چرده ي سييستاني ... دريا دل دريا سرا ... داغم را تازه تر كرد .. در انجمن ادبي مان چقدر سربه سرش مي گذاشتيم و او ... با تحمل هميشگي و خنده اي مليح ...

 

خدايا .. در يك روز .. ؟  اين همه پروانه از يك خانواده  بايد از پرواز برنگردند ... 

عليرضا ارسطوئيان ... يادم نمي رود تازه مهناوي نيروي دريايي شده بود ... شاد و پرشور .. نامه اش را به خودم ، كه از اتاق بغلي برايم نوشته بود ... نه حالا كه رفته .. كه از سال ۶۹ در اسناد دوست داشتني ام نگه داشتم .. از بس شيرين بود ناصحانه و با احساس .. آنرا در حياتش چندين بار مرور كردم و حالا .. بايد جور ديگري بخوانمش ..آخرين باري كه ديدمش عاشق ترش يافتم ... بعضي هابه درجه اش نگاه مي كردند و ..  من به عشقش، به پشتكارش، به فهمش، به بيانش آفرين مي گفتم ..

 

و...  محمد علي بخشي .. آخرين بار در جشنواره ي فيلم هاي كوتاه ارتش به استقبالم آمد... به همراهم معرفي اش كردم .. نگذاشت حرفم را تمام كنم ... گفت من شاگردم، شاگرد... 

 

ديگراني هم بودند كه مي شناختمشان و سلام و عليكي داشتيم و به مناسبت هاي گوناگون نشست و برخاستي .. 

 

و حالا از تشييع بر مي گردم ... هر چه آنجا خودداري كردم ... اينجا در خلوت خودم گريه مي كنم و با آنان ... با عباس ... با علي اصغر ... با محمد علي ... با عليرضا ... با روح الله مي گويم و مي گريم..

 

                                                                                                          آنها مي خندند و من ... بيشتر مي سوزم

 

88- ایلیای عزیز

 

 

ایلیا پطروسیان جوانی مسیحی که 6 سال پیش در جمکران مسلمان شده بود، روز بیست و یکم رمضانی که گذشت در راه جمکران در یک تصادف از دنیای ما رفت و وصیت کرد که در شلمچه دفنش کنند.

عرض تسليت منو به خاطر از دست دادن ايليا پطروسيان پذيرا باشید. من ايليا رو نمي شناختم. ولي اتفاقي با كامنت يكي از بچه ها از درگذشتش مطلع شدم و يه سري به وبلاگش (لوح دل)  و وبلاگ ارميا زدم. نارحت شدم. بي اختيار با خوندن مطالب اشك ريختم. مخصوصا با اين چهار بيتي كه در آخرين پستش نوشته بود:

بسوزان هــر طریقی می پسندی
که آتـــش از تـــو و خاکستر از من

بکش چون صید و در خونم بغلطان
تماشا کـــردن از تـــو پـــرپـــر از من

ندارم چون مطاعي ديگر اي عشق
بگيــــر انگشت و اين انگشتر از من

مـــرا كـــن زائــــر بـــابـــاي زيـــــنب
كه خـون ســر از او چـشم تر از من

************************************************************

تا اینجا را از روی وبلاگ دوست خوبم   یه مسافر  کپی کردم ... اما این هم چند جمله در رثای او ...

 

سلام ايليا

درود و رحمت حق بر تو عزيز سفر كرده كه نيمه راهمان رها كردي ... رفيق عزيز .. مي آمدي و مي رفتي به خانه هايمان و با رد پايت روحمان را جلا مي دادي ... نگو كه اين صفا ماندني نيست ...

ايلياي عزيز  ... روز بيست و يكم ؟ سالروز شيون زينب ... زائر باباي زينب شدي ...

ايليا ..! ما ار فراموش نكني ها ... سلام ما را هم به بابي زينب برساني ها ... نيمه راه رها كردنمان را اينگونه جبران كن ...

اين شعر را امروز ديدم و آنرا زمزمه مي كردم .. گويي تقدير چنين بود كه براي تو بنويسمش ...

نام شاعرش را نمي دانم ولي گويا براي تو سروده كه ... شلمچه را و نيزار هاي هور را آخرين منزل اين سرايت ديدي و آرزو كردي ...

 

كمي نشستي و با ماه گفتگو كردي                              و عطر خاطره ها را دوباره بو كردي

نفس گرفتي و رد بهار گمشده را                                 ميان غربت نيزار جست و جو كردي

هوا چقدر به موقع گرفت .. باران زد                                 و تو چقدر غزل هاي ناب رو كردي

دلم چقدر گرفته است .. كاش مي شد رفت               و چشم ها را بستي .. و آرزو كردي

و زير پاي تو .. انگار  بغض دريا بود                              كه منفجر شد و با موج ها وضو كردي

به سمت ماه دويدي .. رها  رهاي  رها                                و صورتت را در ابرها فرو كردي

 

ايليا ي عزيز ... و ما در فراق تو  ...  و به ياد تو به ارميا سر مي زنيم ... مدت ها ست كه او در همسايگي ماست ... به ما سر ميزد و ما نيز به ديارش شب نشيني هاي مستانه داشتيم ...  

نگو ... پس بيخود نيست كه ارميا چند صباحي است كه رسم همراهي را پاس نمي دارد ..  سر نمي زند ... حق دارد .. نگو كه روحش را همراه ايليا كرده .. نگو كه داغ ديده ي فروغ مهرباني است كه هم برادر است و هم همراه ترين همراهان ..

ايلياي عزيز ... از اين پس به ارميا بيشتر سر مي زنيم .. نه براي تسلاي خاطرش كه براي تسلاي خاطر خودمان .. مي رويم تا بويت را در خانه ي او استشمام كنيم و فضاي ملكوتي خانه ات را ياد آوريم ..

ايلياي عزيز ... شاد باش كه ميهمان باباي زينبي .. ما را و ما زمينيان را ... مباد آنكه فراموش كني ..

و اما ارمياي عزيز ... تسليت بگويم يا تبريك .. نمي دانم .. هر دو ... تسليت كه روشن است و اما تبريك  ... آيا تبريك ندارد داشتن شفيعي اينسان ...؟

**********************************************************

در ضمن ارمیا که از قبل در لیست همراهانم بوده است ... امروز ایلیای عزیز را هم اضافه کردم

دیدنی است کارهای این دو برادر ... پیشنهاد می کنم حتماً ببینید

 

86- شب عید فطر

 

سلام دوستان عزيز ... عبادات قبول 

                                                         عيد سعيد فطر مبارك

 

 

گويند ناصر الدين شاه در يك شب عيد فطر، براي جستجوي هلال شوال ( استهلال ) به پشت بام قصر خود رفته بود. ناگهان در چند خانه آن طرف تر دختري بدون حجاب روي بام آمد و همين كه شاه را كه نامحرم بود، روي بام ديد به سرعت برگشت ... و البته از ديد تيز بين اعليحضرت نيز دور نماند.

شاه قاجار ما كه هم عاشق پيشه بود و هم شاعر... يك دل كه چه عرض كنم صد دل داد و همه را در اين مصرع جمع كرد:

 

شب عيد آن ماه طلعت بي حجاب آمد برون

 

و هر چه زور زد و تا صبحگاهان كه خواب هم از چشمانش رفته بود، فكر كرد چيزي كه درخور آن حال و هوا  باشد به فكرش نرسيد كه نرسيد..

صبح فردا كه از قضا عيد فطر بود، مجلس شاه پر از اعيان و اشراف و امرا شده بود كه براي تبريك عيد سعيد فطر و قبولي طاعات ( نه كه خيلي روزه مي گرفتند ) به حضور قبله ي عالم رسيده بودند.

شاه ما كه هنوز در حال و هواي شب عيد بود ، بدون آنكه به ماجرا اشاره كند گفت: من ديروز مصرعي گفته ام و هرچه تلاش كرده ام نتوانسته ام مصراع دوم آنرا آن گونه كه دلچسبم باشد بگويم و آنگاه با خواندن آن مصراع از حاضران كمك خواست.

خوب.. طبيعي است كه جماعت بادمجان دور قاپ چين و پاچه خواران برره ي عليا و سفلي و ... همه و همه كه اتفاقاً خيلي از آنها اهل شعر و ادب هم بودند ... به ولوله افتادند و هر يك چيزي گفتند؛ اما شاه از هيچ كدام خوشش نيامد... چون آنچه او ديده بود كه آنها نديده بودند تا وصف الحال كنند .

بگذريم .. در ميان حاضران، يكي بود كه پس از كسب اجازه گفت: قبله ي عالم ! فدوي دختري دارم بغايت فصيح و اهل ادب و بلاغت ... اگر اجازه فرماييد اين مصراع را بر وي عرضه كنم و نظر او را نيز تقديم حضور ذات اقدس همايوني بنمايم

پدر، دخترش را صدا زد و ماجرا را برايش گفت... دخترك زبل كه خودش اسباب همه ي اين فتنه ها بود و ديد كه شاه، بد جوري قافيه را باخته است از پدر پرسيد: شاه چه گفته است؟

گفت : گفته است:

 

شام عيد آن ماه طلعت بي حجاب آمد برون

 

دخترك ذليل مرده گفت: اين كه كاري ندارد ... اين مصراع را به عرض شاه برسانيد ببينيد مقبول طبع همايوني مي افتد يا نه ..

 

ماه مي جستند مردم ... آ فتاب آمد برون

 

 

القصه .. چون جواب دخترك بر شاه عرضه شد ... گفت:  حقا كه زيبا گفته است .. او را بياوريد ... چه آنكه حيف است چنين تحفه اي در غير حرمسراي ما باشد ...

و چونان كه بانو، به سراي دربار درآمدندي، سلطان صاحبقران ديدندي كه اين دخترك همان ورپريده ي ديشبي بودندي

 

82- بیست و یکم

 

و...  بیست و یکم 

 شب است ... خسته ... خاك آلوده و ماتم زده ... در راه بازگشت از دفن عزيزترينشان ...

آه... صداي ناله مي آيد... قدم ها سست شد ... توان حركت نيست ... مگر مي شود صداي ناله اي شنيد و بي تفاوت از كنار آن گذشت؟

 

صدا ... از درون ويرانه است ... داخل ويرانه ... و پیرمردي نابينا ... نالان .. بي تاب

ـ سلام پدر ... چرا گريه مي كني؟ از چه مي نالي؟

ـ گرسنه ام ... بيمارم ... سه روز است چيزي نخورده ام؟

ـ  سه روز... ؟

ـ آري ... من که عاجزم و درمانده ... اما مردي مهربان ..هر روز به من سر مي زد ... سرم را به دامان مي گرفت ... تيمارم مي كرد و آب و غذايم مي داد ... و حالا  سه روز است كه سراغی از من ويرانه نشين نگرفته است.

ـ او كه بود ... ؟

ـ نميدانم ... من كه چشم ندارم و هرگز نتوانسته ام او را ببينم ... امّا مهرباني لحنش را ... گرماي حضورش را ... صفاي دستش را ... احساس مي كردم .. آری .. با تمام وجود

ـ علامتي ... ؟ نشانه اي ... ؟

ـ نه ... فرزندانم ... همين قدر كه وقتي وارد ويرانه مي شد مي شنيدم ... آری .. می شنیدم که در و ديوار اين خرابه به او سلام مي كردند ...

 

و آه از نهاد از دو جوان بلند شد ...

ـ اي پير مرد .. او پدر ما علي بوده است ... اكنون از دفن او باز مي گرديم.

ـ چه ... ؟ علي ... ؟ حاكم كوفه ... ؟ امام مسلمانان ... ؟ جانشین پيامبر ... ؟ باور كنم ... ؟  مزارش کو .. ؟ شما را به خودش قسم .. مزارش ... مرا به آنجا ببرید

 

نيمه شب ... تاريكي مطلق ... بوي خاک تازه ... بوی همانکه به او سر می زد

ـ تو علي هستي ..؟  و من نشناختمت .. !! حالا دیگر زندگي بعد از تو را نمي خواهم... نه به خاطر گرسنگي ..  نه از روي بيماری ... زندگي بعد از تو معني ندارد ... اگر علي هستي !! اگر ولي الله هستي .. قدرت داري ... پس من را نيز ببر ...

و...  آرام گرفت ... ناله اش خاموش شد ... براي هميشه... و قبری تازه ... آباد  

 

81- فرشتگان

 

الله اکبر ... الله اکبر .. اذان هم گفتند

سپیده ی بیست و یکم هم دمید ...

                        این همه فرشته ... بر روی زمین ؟

                                                دیشب را ... می دانم که شب قدر بود و باید نازل می شدند ...

                                           مأموریت داشتند

                                                  ولی فقط تا سپیده دم ... تا فجر .. و  تمام

                                                                   پس هنوز چه می کنند روی زمین ؟ نمی روند چرا ؟

اما می روند .. همگی می روند ..

             نگاه کن ... نگاه ... می روند

                    ولی نه به آسمان ... که به کوفه

                           آخر علی به آسمان رفت ... زمینیان لیاقتش نداشتند

                                     و آسمانیان آمده اند ... برای تشییع .. آخر زمینیان لیاقت او را نداشتند

 

در سحرگاه شب قدر ... علی را کشتند

تا کجا داشت مگر کشتن مظلوم ، ثواب؟

 

80- بیستم رمضان

 

روز بیستم رمضان ... غروبی دلگیر و سخت...  کوچه پس کوچه های کوفه ...

 

ــ آقا ببخشید ... راه خانه ی مولایمان علی از کدام طرف است ؟

ــ با علی چه کار داری پسرم ؟

ــ مگر خبر ندارید ...؟  علی  زخمی شده است .. می گویند با شمشیر زهرآلود فرقش را شکافته اند .. شنیده ایم که شیر، پادزهر خوبی است ...مادرم این کاسه ی شیر را داده است که برایش ببرم

ــ چرا تو .. ؟

ــ چرا من نه.. ؟  علی ... مدت هاست که جای خالی پدرمان را پر کرده است .. از وقتی با او آشنا شدیم هیچ شبی .. آری حتی یک شب ، سر گرسنه بر بالش نگذاشته ایم ... مدت هاست که فشار زندگی و فقر را فراموش کرده ایم ...     ببخشید آقا .. راه خانه او را را نشانم بدهید .. وقت می گذرد .. دیر می شود..

ــ برگرد فرزندم ... شیر را به خانه ات برگردان .. علی دیگر به شیر نیاز ندارد .. امروز طبیب ها از او دل بریده اند .. به وی گفته اند وصیت کند .. علی الآن  در حال وصیت کردن است .. خانواده اش گرد بستر او جمع شده اند .. برگرد پسرم .. برگرد

و ... کف کوچه .. تکه های کاسه ای سفالی شکسته  ...  مقداری شیر که خاک خشک و   غمناک کوفه ی نامهربان را خیس کرده ... و کودکی که دوباره یتیمی را حس می کند  ... سر روی خاک ... های های ... و باز ضجه های بی پدری ... خدایا پدرم

 

 

                                

 

 

 

                   شهادت مولای عشق و کوثر ، مولود کعبه و شهید محراب، مظلوم ترین آدمیان

                     عدل مطلق و مهربان ترین خلق خدا بر بندگان، حضرت علی بن ابی طالب

                                               بر شما عاشقان تسلیت باد

 

73- امام مجتبی

 

 

ـ آقا .. !  تو را به مقامی که خدایت عطا کرده است، دادم را از این دشمن سرسخت بستان .. دشمنی که نه حرمت پیران را پاس می دارد و نه بر خردسالان رحم می کند.

ـ این دشمن سرسخت کیست که دادت را از او بستانم؟

ـ فقر و تنگدستی .. آقا

و .. او سر به زیر افکند و لختی بعد رو به خادمش گفت:

ـ هر چه پول نقد داریم بیاور

و خادم پنج هزار درهم حاضر کرد.. و او همه آن را به شاکی داد

ـ به حق سوگندهایی که دادی قسمت می دهم که هر گاه دوباره فقر از سر دشمنی با تو برخاست، شکایتش را نزد من بیاور تا دادت را از او بستانم...

 

سالروز ولادت  کریم اهل بیت و سفره دار مدینه 

سبط اکبر مصطفا ، نور چشم مرتضا و جگر گوشه ی  زهرا ..

حضرت امام حسن مجتبا

بر شما عاشقان مبارک باد

 

70- خدیجه

السلام علیک یا ام المؤمنین  و یا ام الزهراء یا

خدیجة الکبری 

بانو .. کجا ؟ خیلی زود است .. کجا می روی ؟ و محمدت را .. عشقت را.. امین دیارت را.. تنها می گذاری

بانو .. هنوز از رحلت ابو طالب ... سه روز بیشتر نگذشته است ... و چطور می توان غم  را بر غم تاب آورد؟

هنوز کعبه ، در عزای سالار حجاز زانو از بغل نگرفته است ... هنوز علی در فراق پدر می سوزد ... و محمد امین در غم عمش اشک در چشم دارد .. هنوز آب غسل پیرمردی که پناه تو و شوهرت بود، خشک نشده است..

خاتون .. ؟ یاد داری آن روزها را که وقتی محمدت به نماز می ایستاد .. خانه ات سنگباران می شد ... به یاد داری که خود را سپر می کردی تا سنگ  بر سر  و روی او فرود نیاید...

کجایی خاتون ... ؟ امروز نیز او  به نماز ایستاده است و .. هنوز دشمنان دست از آزارش نکشیده اند ... ای وای از غریبی محمد و علی .. محمد عمویش را از دست داد و تو را .. و علی پدر را .. در فاصله ی  سه روز ..

بانو ..  کینه های پنهان قریشیان روز به روز آشکار ... و  درد دل های محمد نیز افزون تر می شود ... محمد دوباره حرا نشین می شود ... بر خیز بانو .. که او  راه غار را پیش می گیرد .  برخبز بانو ... خودت را نشانش ده ... که نگاهت ، مهرت و عاطفه ات .. زخم سینه اش را درمان می کند.

بانوی حجاز !   کودکت را ... فاطمه ات را .. به که می سپاری ؟ ... بانو .. فاطمه تنها یتیم نمی شود که باید یتیم داری کند .. چه آنکه نه تنها فاطمه مادر از دست  می دهد .. که محمد نیز دوباره بی مادر می شود.

آری بانو .. کودکت، فاطمه ات ... مادر شد و .. مادر پدر.  اما بانو ... برای دستان کوچکش خیلی زود است که  سر  پدر  را، مادرانه نوازش کند .. دست های کوچک دخترت زهرا .. هنوز یارای تکاندن غبار غم از روی پدر ندارد.. مادرم .. زود است وظیفه ی مادری برای فاطمه که  ام ابیها باشد..

خاتون قریش .. رفتی که دیگر بیداد قریشیان را نبینی .. اما دختر خردسالی که تو پرورانیدی، مانند تو ... آری مانند تو، سنگ صبور پدر خواهد بود..

 

66- عام الحزن

 

امروز هفتم رمضان، یادآور هفتم رمضان سال دهم بعثت،  روز رحلت ابوطالب عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و پدر علی علیه السلام است ... سالار پير قریش و سرور حجاز که یار اسلام بود و  یاور رسول..   كه تا بود كسي حتي نگاهي از سر بدخواهي به ساحت حضرتش نتوانست...

سه روز دیگر یعنی دهم رمضان نیز یاوری دیگر و پشتیبانی که دلگرمی رسول خدا بود از دار دنیا می رود ... خدیجه .. خاتون قریش و بانویی که عزتش زبانزد همگان بود و وصلتش با امین یتیم، شگفتی آفرین.. و به هر حال کمکش به رسول خدا موجب رشد و گسترش دین ..

همین بود که آن سال از سوی  پیامبر به عام الحزن یعنی سال اندوه نام گرفت ... این ایام که تمامی حجاز نیز در آن عزادار است بر شما شیفتگان و روزه داران تسلیت باد

59- رمضان وناصرالدین شاه

 

گویند چون این ایام فرا می رسید و نزدیک رمضان می شد .. ناصر الدین شاه با شور و احساس خاصی دستی به هم می زد و می گفت :

 به به .. رمضان رسید که ما دو چیز بخوریم .. اول:  روزه                                                                                                                       و  بعد  هم  زولبیا ....

                                                                                             شاد باشید .. و روزه دار واقعی

46- باز هم جوان

 

                                   روز جوان بر همه ی شما جوانان عزیز مبارک 

                       

                  

سلام یاران جوان ... بخوانید فقط دلگیر نشوید

روز جوان رسید. خدا را شکر که جوان هم یک روز دارد.. هر چند ما چندین سال است که از دنیای جوانی جدا شده و با جناب میانسالی وصلت کرده ایم.. البته بهتر و درست تر این است که بگویم جوانی با  بی مهری تمام، ما را طلاق داده و به عقد اجباری جناب میانسالی در آورده است... و خواهی نخواهی به زودی چشم بر هم نگذاشته که عالیجناب بزرگسالی خواهد آمد.

از شوخی که بگذریم ... بسیاری از جوانان امروز زیاد به خود مغرورند و از تجربه های بزرگترها و پدر و مادر نه پند می گیرند و نه استفاده می کنند .... بسیاری از جوانان امروز، پدر و مادر را مربوط به نسل گذشته می بینند و خود و نسل خود را بی نیاز از راهنمایی آنان می دانند ... بسیاری از جوانان امروز، تمام عقل جهان را در وجود خویش  احساس می کنند و بزرگترها یعنی عاقلان فرزانه ی واقعی را متحجر و از رده خارج به حساب می آورند.

امیر مومنان علی علیه السلام در توصیه ای به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام می گوید: خیلی خوب بود اگر انسان دو عمر داشت که یکی را به تجربه می گذراند و در دیگری آن تجربه ها را به کار می گرفت.. اما حالا که این نیست و بیشتر از یک زندگی برای آدمی میسر نمی شود، پس بیا و سفارش های من را گوش کن که هم از تجربه های خودم و هم از تجربه های پیشینیان برایت بگویم تا فردا، دریغ و افسوس نخوری که ای کاش می شد یک بار دیگر به دنیا برمی گشتم و آزموده ها را به کار می گرفتم تا زندگی موفق تری داشته باشم...

حالا واقعا آیا بزرگتر های ما از رده خارج هستند؟ یا این که چون مثل ماها دانشگاه ندیده اند، با اینترنت و ماهواره آشنایی ندارند، به درد نمی خورند و عقلشان نمی رسد؟ به خود بیاییم ... آیا دانشگاه و کتاب و مدرسه، به تنهایی انسان ساز ند؟ چرا تجربه ها را دور بریزیم و فقط به آزمون و خطای خود دل ببندیم؟ مگر نه آن که به قول ابو علی سینا تجربه ارزشمندتر از علم و دانش است؟ 

در این زمینه حرف زیاد است و فعلا مجال کم ... 

 

45- به مناسبت روز جوان

 

۲۵ شهریور مصادف با  ۱۱ شعبان المعظم است که به مناسبت ولادت حضرت علی اکبر  " روز جوان " نامیده شده است. با تبریک این روز عزیز به همه ی  جوانان عزیز  و دختران و پسران ایرانی ...

                                                               ***

به راستی چه سیر و تحولی در دنیای جوانی پیش آمده است؟ سطح توقعات و انتظارات متقابل جوان و جامعه، جوان و والدین، جوان و مسئولان و جوان و ... دچار چه تغییراتی شده است؟ در مسائل مربوط به جوانان، کجا هستیم و کجا باید باشیم؟ اینها و البته ده ها پرسش دیگر وجود دارد که باید پاسخ داده شوند. اما کی و کجا و توسط کی ؟ نمی دانم ...

البته این که مسئولان ما برای جوانان چه کرده اند، باید گفت زحمات زیادی در این باره کشیده شده است. حالا این زحمات چقدر زیر بنایی و ماهوی هستند و چقدر روبنایی و شکلی... مسایلی است که نیاز به مباحث مفصل تری دارد که نه من مسئولیتی در این زمینه دارم و نه در صدد بیان آن هستم..

اما این قدر می دانم که جوان امروز ، بهترین سوژه ای است که بسیاری از مسئولان، هنگام بیکاری سخت بدان می پردازند و البته تنها در مقام حرف .... ولی در گذرگاه عمل ، جوان تنها یک پل است که هنگام نیاز و برای عبور از آن و رسیدن به مقصود، به کار می آید و پس از رسیدن به هدف از صحنه خارج و مانند پل متحرک پس از عبور از رودخانه، جمع می شود.

                                            

اجازه بدهید که بیش از این به این موضوع نپردازم و ماجرا یا درد دل خود را از زاویه ای دیگر، مورد گفتگو قرار دهم و آن این که خود جوانان برای خود چه کرده اند و حال و آینده شان را چگونه طراحی نموده اند؟

من بر این باورم که جوانان گذشته با تمام محدودیت ها و محرومیت ها و کمبودهای مادی و تحصیلی و رفاهی، بیشتر از جوانان امروز از ظرفیت ها و استعداد های بالفعل و بالقوه ی خود استفاده می کرده اند. در حالی که بسیاری از جوانان امروز یا خود را دست کم می گیرند و اصلا از این استعداد های طبیعی و خدادادی  استفاده نمی کنند و یا این که گاهی در استفاده از آن ها راه و رسم افراط  و تفریط را پیش می گیرند و هم خود  به بیراهه می روند و هم اعتماد دیگران و جامعه را نسبت به خود از دست می دهند.

البته خوب است این را بگویم که این ها نوشته ی کسی است که دیری نیست که با روزگار جوانی وداع کرده و هنوز فاصله ی او و جوانان قدری نیست که تهمت  " عدم درک جوان " بر او روا باشد ... ضمن این که هنوز روح و حس جوانی را چه در انگیزه ها  و چه در شر و شور جوانی از دست نداده است. تنها فرقش با دوران جوانی اش این است که کمی واقع بینانه تر -- و ادعا نمی کنم که عاقلانه تر -- به مسائل نگاه می کند.

بعضی از این جوانان فقط پدر و مادرشان را می شناسند و تنها مسیر اتاق خواب و مدرسه ی خود را بلدند. بسیاری از اینان با این که در علم و تحصیل نابغه می شوند اما برای یک سلام و احوالپرسی عادی می مانند، چه رسد به حضور فعال اجتماعی... و به خاطر همین خانه نشینان خوبی خواهند بود. بعضی دیگر آن قدر از محیط اطراف، بزرگترها، والدین و عاقلان قوم گریزانند که شر و شور جوانی را فقط با تکیه بر احساسات و غرور خود و هم سن و سال های خود به کار می گیرند و چه بسا که به لا ابالی گری، بی قیدی،  هرزگی و انگل شدن کشیده می شوند. بعضی دیگر  نیز هستند که  هم در تحصیل و هم در کار ، راه به جایی نمی برند و  از طرفی حجب و حیا و تربیتشان اجازه ی بی پروایی و بزهکاری به آنان نمی دهد. اینان هم گروهی هستند که منتظر معجزه می مانند شاید که دستی از غیب برون آید و کاری بکند.

آیا واقعا جامعه می تواند به این دسته از جوانان تکیه کند؟ جواب معلوم است ... و  آن وقت است که عدم درک متقابل پیش می آید و  " شکاف نسل ها "  روز افزون تر می شود. 

دلیل اصلی این ماجرا چیست ؟ نمی دانم ...

 ولی شاید این باشد که غالب جوانان امروز،  بیشتر از آنکه از خود توقع داشته باشند، از والدین، جامعه و اطرافیان توقع دارند و خود را خنثای خنثی می پندارند. اینان بیش از آن که دست بر زانوی خود بگذارند و بیش از آنکه به پتانسیل ها و نقاط قوت خود تکیه کنند و با استفاده ی از  امکانات طبیعی پیرامون خود و بهره برداری از تکنولوژی ها و مکانیزم های گوناگون و پیشرفته ی در دسترس، خالق شگفتی ها شوند و موجب افتخار خود ، خانواده و جامعه و کشور خود شوند، انتظار دارند که دیگران جاده ها را برایشان هموار کنند و آن ها در این جاده فقط به سرعت راه بروند.

                               

                                                           

جوانان امروز باید مثل جوانان دیروز باور کنند که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من ...

جوانان باید باور کنند که جاده صاف کردن حتی اگر با ریتمی کند همراه باشد هنر است، نه در جاده ی صاف و هموار با سرعت ۲۰۰ کیلومتر حرکت کردن.... خلاق و مبتکر بودن ارزش دارد نه از خلاقیت های دیگران بهره بردن و آسوده رندگی کردن ... غذا پختن را بلد بودن و بی نیاز بودن از دیگران، بهتر  است از لقمه ی آماده خوردن و ساندویچی بزرگ شدن ... و به قول معروف اگر قلاب سازی و ماهی گیری را یاد بگیریم مستقل تر و عزتمندانه تر از این است که  ماهی را از ماهی گیر به التماس بگیریم تا رفع گرسنگی کنیم ... که اگر نداد از گرسنگی  بمیریم.

جوانان امروز باید خودشان، خودشان را باور کنند نه اینکه توقع داشته باشند که دیگران آنها را باور کنند ... باید خود را دریابند و باور کنند که بسیاری از بزرگان مذهبی و  رجال علمی و تأثیر گذاران صحنه های مختلف ایران و دنیا از روستاها و بطن خانواده هایی محروم و درمانده سر بلند کرده اند...

جوانان باید باور کنند که می توانند کوه ناامیدی را از بیخ و بن برکنند ... باید باور کنند که ارده ی آنها همه چیز حتی طبیعت را به تسلیم وادار می کند ...

جوانان باید باور کنند که تقلید از دیگران تمام پتانسیل آنان نیست ... و پوشیدن تی شرت های منقوش به پرچم بیگانگان و صورتک دلقک های  آنسوی آب، نشانه ی تمدن و آزاد اندیشی نیست ...

جوانان باید باور کنند که به شکل خوانندگان و هنرمندان هندی و هالیوودی در آمدن شایسته ی جوان ایرانی نیست ...

جوانان باید باور کنند که نشریه های کذایی که مدل  و درصد رنگ  موی هنر پیشگان غربی را معرفی و بر و رو  و جسم امثال نیگول کیدمن و جنیفر لوپز را تبلیغ می کنند ، کتاب سعادت آنان نیست ...

جوانان باید باور کنند که اگر حتی در اصلاح سر و صورت و آرایش می خواهند منحصر به فرد باشند و مورد توجه دیگران، می توانند با تکیه بر خلاقیت خود و آداب و سنت های ایرانی به این مسیر گام بردارند ...

جوانان باید باور کنند که هر روز به شکلی -- آن هم از نوع اجق وجقش -- درآمدن، هرچند حس انگشت نما شدن و مورد توجه قرار کرفتن شان را ارضا می کند ولی ارزشی نیست که ماندگار باشد ....

جوانان باید باور کنند که نیاز تعلق اجتماعی آنان را وابستگی و پیروی از گروههای پانک و رپ ( این ها که قدیمی شده اند ) و هوی متال و متالیکا و ... تأمین نمی کند ...

جوانان باید باور کنند که مایکل جاکسون ها دارای انحراف اعتقادی و اخلاقی هستند و مدوناها مبلغان عرفان صهیونیستی کابالا...

جوانان باید باور کنند که  عرفان وارداتی از مکاتب شرق آسیا و همدمی با عرفان  بودا، اشو، بورخس و کوئیلو ی برزیلی و... راه سیر وسلوک نیست و تنها توهم و خیال پردازی است ... و باید باور کنند که ما خود ریشه ی عرفان ناب هستیم و از صوفی گری و مرید بازی و مرید پروری به دور ...

جوانان باید باور کنند که اکس و اکستاسی و اشک خدا و مخدرات قرن ۲۱ آنها را به جایی نمی رساند جز به تباهی فکر و اندیشه و غیرت و عزت ...

و بالاخره جوانان باید باور کنند که این ها همه و همه دسیسه های دشمنان برای انحطاط و بی هویت کردن آنان است ... و باید باور کنند که  وابسته به جامعه ی پر افتخار ایران اسلامی با عادات و رسوم و سنت های اصیل و مایه دار خود هستند... 

و البته اینکه ما به عنوان متولیان فرهنگی کشور چقدر، در ایجاد ارتباط با جوانان موفق بوده ایم و جوانی را که به اقتضای سن و سالش دنبال حقیقت و شناخت کاملی از هستی می گردد و در مرحله ی  شکل گیری ایدئولوژیکی قرار دارد، تا چه اندازه با حقایق ناب اسلام عزیز و سنت های اصیل و جاودان ملی خویش آشنا کرده ایم ... بحثی است که بهتر است اصلا به آن نپردازیم چون ما هم باید باور کنیم که .....

                                                                                                               والسلام

 

33- مبعث نبوی

 

سلام بر تو اي نور! اي خلاصه نور! اي وارث حاملان نور! و اي چشمه ي فياض نور!

سلام بر تو اي همه فضل! اي تمامي كمال! اي برترين وجود! و اي مايه ي وجود وجود.

اي سرآمد برگزيدگان الهي! درودم را پذيرا باش.

 

اي نشان هدايت! مثل من و تو...  مثال آن اعرابي است كه در شب تار بيابان طريق گم كرده بود و پريشان حال، از سويي به سوي ديگر ره مي سپرد. چون ماه  بر او تابيد و در پرتو آن راه يافت، زبان به سپاس و مدح  گشود كه اي ماه! در حق تو چه دعا كنم؟ بگويم خدايت نوراني گرداند و برجمالت بيفزايد؟ كه چيزي كم نداري؛  يا اين كه جايگاهت را رفيع گرداند؟ كه در اوج قرارت داده است. 

پس چيزي نمي‌توانم بگويم جز آنكه  خدايت نگاه دارد.

 

و من اي عزيز!  در وصفت چه بگويم؟  بگويم نورانيت گرداند؟  كه او از ازل نورت آفريد و خود فرمود: . . و داعياً الي الله باذنه و سراجاً منيراً 

 بگويم بلند مرتبه‌ات سازد؟‌  كه اين نيز حاصل است، چه آن كه فرمود: ... و رفعنا لك ذكرك.

 بنابراين من نيز چيزي براي گفتن ندارم جز آن كه : جزاك الله عنا و عن الاسلام خيرالجزاء

اي پرورش يافته‌ي رب الا رباب!  دونان،  تو را يتيم ابوطالب خواندند و يتيمي را برايت عار پنداشتند، ‌غافل از اين كه خدايت آموزشت را به  عهده گرفت و به تربيتت پرداخت و خود گفتي: ادبني ربي فاحسن تاديبي.

 

اي معلم اخلاق!  جايي كه خدايت چنين به مدحت سخن مي‌گويد كه  ... انك لعلي خلق عظيم ،  ديگر چه مي‌توان گفت و چگونه مي‌توان به وصفت  لب گشود؟‌

 

اي رسول خدا!  تو نيازي به مديحه‌ سرايي نداري كه خدايت از تو و گفتار و رفتارت ذروه‌اي از نور ساخت و بر آن صلا زد كه  لكم في‌رسول‌الله اسوه حسنه ...  و اگر من با اين چند سطر به درگاهت روي آوردم،‌ نه براي مدح توست...  كه قلم و بيان عاجز از آن است؛  اما  فقط درودي است بر تو و اطاعتي قاصر از امر پروردگار كه فرمود: صلوا عليه و سلموا تسليماً ...  وگرنه،  تو  برتر از هر مدح و ثنايي ...   و زيباترين مدح و ثنا نيز به پاي ذره‌اي از كمال تو نخواهد رسيد.

 

                                گوهر پاك تو از مدحت ما مستعني است

فكر مشاطه چه با حسن خدا داد كند

 

                                                                                    بخشي از مقدمه ي من در كتاب حاملان نور

16- تشییع

دوستان ..

 

اگه  نیمه شب  تو کوچه پس کوچه های مدینه  دیدین

تو تاریکی یه جوونی سر به دیوار گذاشته و داره های های

گریه میکنه بی تفاوت رد نشین..

 

برین ببینین چه خبره؟ چی شده؟

 

من بگم؟ اگه بگم می رین کمک؟ می رین دلداری بدین؟

 

اون دیواری که اون سر روش گذاشته دیوار خونه ی سلمان

فارسیه..

 

اون جوونم امام حسینه ....

باباش علی فرستاده ش دنبال سلمان که بیاد کمک برای مراسم

مخفیانه تشییع و دفن زهرا

 

آخه چرا نصف شب....؟

 

15- یاس

دوستان ...

 

 چشم از مدینه بر ندارین..

 

مراقب باشین اگه دودی مشاهده کردین بدونین در خونه ی

مادرمون فاطمه رو آتیش زدن..

 

همگی با سرعت بریم کمک ..

 

 آخه ... اگه نرسیم با لگد میزنن درو می شکنن و

 قشنگ ترین یاس دنیا

                                               رو پشت در له می کنن

 

14- ای وای

 

ای وای از این روزگار..

 

آقایون .. تصور کنین یکی که  به ناحق با شما مشکل داره و

دنبال اذیت کردن شماس، بیاد دم در خونه ..

خوب؟خانمتون بره دم در و ....  بقیه شو هم بگم ؟

 

اونوقت اون بابا یهو با یه دنیا نامردی دستشو بلند کنه و

ناجوانمردانه بزنه تو صورت خانمتون ...

اگه شنیدین که خانمتون از شدت ضربه سیلی صورتش

متورم شده و افتاده رو زمین، چه حالی بهتون دست می ده؟

 

مخصوصا اینکه دست شما هم بسته باشه و کاری از دستتون

بر نیاد.. اونوقت چی؟

 

به نظر شما علی اون روز چه حالی شد؟

.. و به نظر شما مگه صورت لطیف یه زن که عین برگ

گل می مونه چقدر طاقت داره که ضربه ی وحشیانه ی

یه مرد، نه نه ، یه نامرد..  اونم یه نامرد غریبه رو

تحمل کنه ؟

 

13- موی زینب

 

خانم دکتر بنت الشاطی نویسنده ی  مصری می نویسد:

 

فاطمه زهرا  در یکی از روزهای آخر عمر خویش دخترش زینب را در دامان

نشانده بود و داشت سر او را شانه می کرد. ...

 

او آنگاه چنین ادامه می دهد:

 

ما بانوان برای راحت تر شانه شدن سر خود یا دخترانمان معمولا یا شانه را خیس

می کنیم و یا موهایمان را مرطوب می سازیم..

 

.. اما بیایید بر این بانوی مظلوم گریه کنیم که برای شانه کردن موهای زینب ، نیازی

به این کار نداشت .. و این اشک های او بود که سر دخترش را چنان تر می کرد که

دیگر آب لازم نباشد....

 

11- سیلی

 

آی مردم ...
          

مادرم صورتش را از ما پنهان می کند
             

می گویند:

  سیلی خورده است
 

می گویند:
         صورتش کبود است

                                 وای راست می گویند؟
                                                           و شما ....  دیده اید؟

 

9- مادرم را می شناسید؟

 

آیا مادرم را می شناسید؟

اگر زنی را دیدید که در بهترین دوران جوانی...

                                                    دست به پهلو دارد

                                                                  بدانید مادر من است ...