154- ذوالقرنين
نويسنده: امیرمحسن شنبه 2 دي1385 ساعت: 8:43
سلام آ سید...یه سوال داشتم...ذوالقرنین سوره ی کهف کی بوده؟ جواب خیلی کامل می خوام...ممنونتم
نويسنده: امیرمحسن شنبه 2 دي1385 ساعت: 8:43
سلام آ سید...یه سوال داشتم...ذوالقرنین سوره ی کهف کی بوده؟ جواب خیلی کامل می خوام...ممنونتم
سلام دوستان گرامی
با پوزش از تاخیری که در پاسخ به سوالات مطرح شده به وجود آمد و با سپاس از کلیه ی عزیزانی که درخواست کمک ما را اجابت و فعالانه در این بحث ها شرکت کردند، به خاطر تنوع سؤالات چند پست را بدین کار اختصاص داده ام والبته قسمت نظرات را براي راحتي كار خودم بسته ام... بنابر اين اگر نظري داشتيد در كامنت همين پست كوچولو مرقوم بفرماييد...
در یک روز چند تا پست مفصل آپ کردم ... چه شود ؟
در ضمن آماده باشيد هفته ي ديگر قرار است عليه مسعود يه مسافر بشوريم و با راهپيمايي عظيم او را وادار به وفاداري كنيم .. تفصيل ماجرا باشد براي روز موعود
بعد از بیان تاریخ پدران پیامبر، یزدی عزیز با شوخی و جدی مسایلی را که خود بهتر از من می دانند پرسیده اند و من تنها برای اطلاع دوستانی که مایلند بدان می پردازم و گرنه ایشان که بی نیاز از آن هستند. او نوشته بود:
الکی نگفتند که کس نخارد پشت من جز آقا سید خودمان .
آقا ممنون ، بازم شما .
تاریخ خوبی بود و بهره مند شدیم .
راستی حالا نمیگیم یزید ، ابوسفیان هم بماند ولی امیه هم اصل نسب دار بوده ها ، نه ؟
یعنی از این بابت می توانسته پیامبر بشه ، نه ؟
الآن چی ؟ یعنی اصل و نسب دارها می توانند ؟ یا اینها هم نمی توانند ؟
حیف نبود که این شبها به این چیزا صرف بشه ؟
البته مفید بود و عرض شد که استفاده کردم .
و لازم هم هست که در این زمینه کار کرد .
راستی فرزندان امام علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها همین سه نفر بودند که تحت عنوان ( عبد مناف ) آمده ؟ یا دختر دیگری هم داشتند ؟
راستی فرزند بزرگ امام علی علیه السلام را پیگیری فرمودید ، که در خوی عرض شد ؟
بازهم عرض کنم که دست شما درد نکند و ممنون از زحمتی که کشیده اید .
جناب آقای یزدی !
در اين كه امیه هم اصل و نسب دار بوده است و از تبار عبد مناف و برادر زادهي هاشم سر سلسله ی بني هاشم بوده است شكي نيست. اما مگر اصل و نسب دار بودن به تنهايي ملاك امتياز و برتري افراد است؟
مگر نه آنکه گفته ایم: گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر ترا چه حاصل
و باز مگرنه آنكه گفته ايم: پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد
ادعاي اثبات شدهي ما اين بود كه پيامبران و پيامبر اسلام، الزاماً بايد از تباري پاك به وجود آمده باشند. بنابر اين چنین ادعایی به معناي آن نيست كه هر كس تباري پاك داشت الزاماً باید یا حتی مي تواند پيامبر باشد. و شواهد تاريخي بر اين ماجرا از پسر نوح گرفته تا جعفر كذاب ... بسيار است.
در مورد فرزندان امام علي و حضرت فاطمه علیهما السلام، آنچه مشهور است اينكه آن دو بزرگوار داراي چهار فرزند به نام هاي حسن، حسين، زينب و ام كلثوم بوده اند.
اما جالب است كه بدانيد كه آنان فرزند دختر ديگري به نام سكينه داشته اند كه به شدت مورد غفلت تاريخ قرار گرفته و جز در چند كتاب تاريخي و روايي ذكر زيادي از وي نشده است.
مرقد وي نيز در دمشق و در منطقه اي به نام « داريا » است كه به خاطر همان غفلت ها مورد توجه نبوده است. اما از سال 1367 كه بازسازي آن مورد اهتمام قرار گرفت، محل مراجعه و زيارت عاشقان ولايت شده است.
من در اين زمينه كتابي به عنوان « بانوي ناشناخته » نوشته ام كه در آن به اثبات وجود اين بانوی بزرگوار به عنوان دختر حضرت علی و حضرت فاطمه علیهما السلام و بيان گوشه هاي مختصري از فضایل و تاريخ زندگي وي كرده ام؛ اما حيف كه نمي توانم همهي آن را تايپ و روي وبلاگ قرار دهم.

البته دو سه تا آدرس هم می گذارم تا دوستانی که مایل هستند بیش از این ها اطلاعاتی کسب کنند بتوانند آنها را ببینند: سایت حضرت سکینه و وبلاگ و روزنامه جمهوري
سؤال ديگري كه آقاي احمد علي يزدي در شهرستان خوي در جلسه اي حضوري مطرح فرمودند، دربارهي محمد بن حنفیه فرزند برومند امام علي عليه السلام بود كه مي گفتند: شنيده ام ايشان بزرگترين فرزند امام علي بوده است و اين نشان مي دهد كه آن حضرت قبل از خانم فاطمه عليها السلام همسر ديگري داشته است.
در پاسخ بايد عرض كنم چنین نيست. زيرا بر اساس مستندات روایی و تاریخی خوله مادر مادر محمد بن حنفیه در زمان خلافت ابو بکر اسیر شد و طی ماجرای مفصلی که این مقال را حوصله ی بیان آن نیست به ازدواج امام علی علیه السلام در آمد
جابر بن عبدالله انصاری در حضور امام باقر علیه السلام به بیان ماجرای خوله و ازدواج وی با امیر مومنان پرداخت و چنین گفت: به خدا قسم من نزد ابوبكر نشسته بودم كه اسيران طايفه ی حنفیه را با مالك بن نویره از طرف خالد بن وليد آوردند. در ميان اسيران دختري نزديك به بلوغ بود. همين كه آن دختر وارد مسجد شد گفت: ايها الناس، محمد صلي الله عليه وآله وسلم چه شد؟
گفتند: از دنیا رفته است.
او گفت: آيا نشان و علامتي از او هست؟
گفتند: آري؛ اين قبر آن حضرت است.
خوله (متوجه قبر رسول خدا شد و ) گفت: سلام بر تو اي رسول خدا، من شهادت مي دهم كه تو سلام مرا مي شنوي و جواب سلام مرا می دهی. بعد از تو ، ما را اسير كردند؛ در صورتي که ما به وحدانيت خدا و پيغمبري تو شهادت مي دهيم.
البته این ماجرا که از زبان جابر نقل شده بسیار مفصل است که من به خاطر اختصار به همه ی آن نمی پردازم و تنها بخشی را آورده ام که نشان می دهد خوله بعد از رحلت رسول خدا و در زمان ابوبکر به اسارت درآمده است. این در حالی است که امام علی با فاطمه ی زهرا در زمان پیامبر ازدواج کرد و حسن و حسین و حتی زینب و ام کلثوم در زمان پیامبر به دنیا آمده اند. نتیجه این است که محمد بن حنفیه نمی تواند بزرگ تر از حسن و حسین باشد و همینطور این درست نیست که امیر مومنان قبل از حضرت فاطمه ازدواج دیگری داشته باشد. ابن جوزي در باب دهم كتاب تذكره مي نويسد: محمد بن حنفیه بعد از وفات پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم متولد شد.
محدث قمي نیز در كتاب منتهي الآمال و هنگام ذكر فرزندان اميرمؤمنان مي نویسد: پنجم از فرزندان علي عليه السلام محمد است كه كنيه او ابو القاسم و مادرش خوله حنفيه دختر جعفربن قيس است.
صاحب مستطرف مي نويسد: حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام فرزند خود محمد را به جنگ هاي سخت مي فرستاد و به وسيله ی او بزرگان را محافظت مي كرد. محمد بن حنفيه مردي جنگجوي و ثابتالقلب بود. يكي از روزها به محمد گفتند: چرا پدرت علي عليه السلام تو را به جنگ ها روانه مي كند ولي امام حسن و امام حسين را نمي فرستد؟
او در جواب گفت: حسنين عليه السلام نظير دو چشم پدرم هستند و من مثل دو دست آن بزرگوارم؛ و طبیعی است که وظيفه دست ها نگهداري و محافظت از چشم هاست.
به هر حال محمد بن حنفيه در زمان حكومت عمر بن خطاب متولد شد و در ايام عبدالملك بن مروان در سن 65 سالگي از دنيا رفت. و البته برای من هم روشن نشد که چرا به جای اینکه او را محمد بن علی بگویند، محمد بن حنفیه گفته و به طایفه ی مادری اش نسبت داده اند.
و اما سعید عزیز پرسیده است:
سلام .خسته نباشین..یک سوال دارم و اون اینه که آیا در خود قرآن آیه ای هست که در آن در مورد تولد پیامبر(ص) پیش بینی کرده باشد؟؟در ادیان دیگر چطور؟؟؟؟
به نام احمد را بيان مي كند: و اذ قال عیسی ابن مریم یا بنی اسرائیل انی رسول الله الیکم مصدقا لما بین یدی من التوراة و الانجیل و مبشراْ برسول یأتی من بعدی اسمه احمد فلما جائهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین
یعنی: وقتی عیسی به بنی اسرائیل گفت من فرستاده ی خدا به سوی شما هستم که تورات را تصدیق می کنم و به فرستاده ای به نام احمد نوید می دهم که بعد از من می آید. اما وقتی او دلایل محکم را برایشان آورد گفتند سحری آشکار است.
البته ساير كتاب هاي آسماني به ويژه تورات و انجيل به بعثت پيامبري ديگر اشاره داشته اند كه به اعتقاد من منظور از او ، همان پیامبر اسلام یعنی حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم است. زیرا می دانیم که کتاب های مقدس فعلی، همان وحی واقعی الهی و کتابی که موسی و عیسی آورده اند نیست و به گواهی تاريخ و همچنين محتويات آنها، مورد تعرض و تحریف قرار گرفته اند. بنابراین نمی توان انتظار داشت که با صراحت كامل ظهور پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم را بشارت داده باشند.
با اين حال در همين كتاب های تحريف شده عباراتي ديده مي شود كه اشاره قابل ملاحظه اي به ظهور اين پيامبر بزرگ دارد. من چند نمونه را می آورم و علاقمندان را به کتاب های مفصل در این زمینه ارجاع می دهم:
ــ در تورات، سفر تكوين، فصل 17 می خوانیم: « و ابراهيم به خدا گفت اي كاش اسماعيل در حضور تو زندگي نمايد ...
و در حق اسماعيل (دعاي) تر ا شنيدم. اينك به او بركت دادم و او را بارور می گردانم و به غايت زياد خواهم نمود و دوازده سرور توليد خواهد نمود و او را امت عظيمي خواهم نمود»
ــ و باز در تورات، سفر تثنیه، بخش 33 آمده است: « و این همان برکتی است که موسی آن مرد خدا قبل از مرگ خویش بنی اسرائیل را (بدان) مبارک نمود... خدا از سینا آمد و از ساعیر بر آنان پرتو افکند و از کوه فاران نور افشانی نمود »
سینا محل سخن گفتن خدا با موسی است؛ ساعیر کوه های فلسطین است و اشاره به عیسی دارد و بالاخره فاران ، نام قدیم سرزمین مکه است. ( معجم البلدان حموی، ج4، ص 225 )
ــ در انجيل يو حنا، باب 14 الی 16 مي خوانيم : « اگر شما مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد و من از پدرم خواهم خواست و او تسلي دهندهي ديگر به شما خواهد داد كه تا به ابد با شما خواهد ماند...
و چون آن تسلی دهنده بيايد كه من از جانب پدر به سوی شما خواهم فرستاد يعني روح راستي كه از طرف پدر مي آيد او دربارهي من شهادت خواهد داد...
ليكن به شما راست مي گويم که برای شما مفيد است كه من بروم؛ زیرا اگر من نروم آن تسلي دهنده به نزد شما نخواهد آمد. اما اگر بروم او را به نزد شما خواهم فرستاد... اما چون او يعني روح راستي بيايد او شما را به تمامي راستي ارشاد خواهد نمود، زيرا كه او از پيش خود سخن نخواهد گفت بلكه هر آنچه مي شنود خواهد گفت و شما را به آينده خبر خواهد داد »
جالب است که قرآن در باره ی اهل کتاب می گوید: الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون ابنائهم و ان فریقاْ منهم لیکتمون الحق و هم یعلمون ( بقره / ۱۴۶ )
یعنی: آنان که کتاب ( آسمانی ) به ایشان داده ایم، او ( یعنی محمد ) را مانند فرزندانشان می شناسند؛ اما گروهي از آنان با اينكه به حق علم دارند، آن را كتمان مي كنند.
ارتباط هدف و وسیله مسأله ای بود که در ضمن صحبت هایم در فرهنگسرای دانشجو بیان کرده بودم که عبدالله رضایی گرامی در باره ی آن توضیح بیشتری خواسته و نوشته بود :
راستی سید جان بنده یه سوال اساسی برام پیش اومده ، شما یکی از جلسات گفتین که هدف وسیله رو توجیه نمی کنه تو منطق اسلام ، بعدش یکی از جلسات دیگر دکتر در جواب یکی از دوستان گفت که خوب یا بد بودن اتفاق رو خود اتفاق معلوم می کنه ، یعنی یه اتفاقی مثل آدم کشتن بعضی موقع ها بد و مضمومه ، مثل زندگی اجتماعی خودمون ، و بعضی موقع ها هم مثل جهاد در راه خدا ، کشتن آدم ها خوبه و حتی سفارش هم شده ، بنا بر این اینجا به این نتیجه می رسیم که هدف وسیله رو توجیه می کنه دیگه نه ؟ البته و صد البته که به شر طها و شروطها ! مثلا هدف اگه رضای خدا باشه ، این وسیله آدم کشتن رو تو جنگ توجیه می کنه دیگه! ، در هر حال منتظر پاسختون می مونم!
موضوع هدف و وسیله، یکی از مباحث مهم است که از دیرباز ذهن دانشمندان را به خود مشغول کرده است. بعضی معتقدند که هدف متعالی، در هر صورت و هر جا وسیله ی رسیدن به خود را توجیه می کند و استفاده از آن را مباح می دارد. یعنی برای رسیدن به یک خواسته ی اخلاقی استفاده از ابزارهای غیر اخلاقی اشکالی ندارد. می گویند وقتى زن و بچه ی انسان گرسنهاند و منتظر يك لقمه نان، ارتكاب دزدی و حتی جنایت برای سیر کردن آنان چه اشكالى دارد؟
اما قرآن، روايات و رفتار پیشوایان دینی ما و همینطور فطرت الهی و عقل سلیم، این سخن را یک سفسطه می دانند و معتقدند كه نمی توان براى رسيدن به هدفى درست، از وسيله ای نادرست بهره برد.
مثلاً عده ای در فتنه ى طلحه و زبير، به امام علی علیه السلام مىگفتند: چه اشكال دارد كه براى ساکت کردن افراد سرشناس، به آنها باج بدهيد تا در سايه سكوت آنها، بناى حكومت استحكام يابد؟
یا معتقد بودند که باید تا پایه های حکومتشان محکم می شد، معاویه را در حکومت شام ابقاء می کردند و وقتی به ثبات و استقرار رسید او را عزل می کردند تا از همان ابتدا شام از مرکزیت اسلامی جدا نشود.
اما آن حضرت زیر بار نمی رفت زیرا بر اساس رهنمودهای دینی نمی بایست حتی برای اقامه ی حکومت عدل، بر گمراهان تکیه کند و از آنان یاری جوید. اصولاً حرکت و رفتار امامان ما بر مبنای عدالت، صداقت و راستى بود و گرنه چنانچه لحظهاى به سردمداران غاصب روى خوش نشان مىدادند، بهترين وضعيت برایشان فراهم مىشد و لازم نبود این همه درگیری، رنج و سختی را تحمل کنند.
آنچه مسلم است اینکه از ديدگاه اسلام در اغلب موارد، برای رسیدن به یک هدف مشروع، وسيله نيز بايد مشروع باشد چرا كه تفكيك هدف و وسيله از يكديگر دشوار است.
از طرف دیگر این موضوع، یک قضيه ى كلى نيست كه بتوان براى همه ی موارد آن حكم قاطعى ( چه مثبت و چه منفی ) ارائه نمود و آن را در همه ی امور و موارد سارى و جارى دانست. زيرا دین مبین و روح حاکم بر آن هویتی را ایجاد کرده است كه در صورت توجيه شدن هدف به وسیله ی وسیله، چيزى از روح حاکم و هویت دینی باقى نخواهد ماند.
قانون أهم و مهم نيز از اصولى است كه جایگاه ویژه ی خود را دارد. مثلاً دروغ مصلحت آمیز مجاز شمرده شده است؛ چون مسأله مهمترى مثل حفظ جان و آبروی انسانی در كار است كه عقل و شرع بر مهمتر بودن آن گواهى مىدهند. البته تشخيص اهم و مهم كارى ساده نيست بلكه نيازمند آگاهى و تسلط کامل بر معيارها و موازين دینی و روح حاکم بر احکام آن است.
بنابراين مقاصدى را كه يك انسان در فرايند زندگى دنبال ميكند همه يكسان نيستند، برخى از اين هدفها، هدفهاى مقدماتى، آلى و زمينهساز براى نيل به هدفهاى بالاترند و برخى هدف نهايى و اصلی به شمار مىروند.
مثلاً عبادت هدف زندگى است؛ اما از سوی دیگر همين عبادت، یک هدف مقدماتى است. به تعبير ديگر وسيله ای است براى رسيدن به هدف برتر که عبارت از كمال انسان و شكوفا شدن استعدادهاى جان آدمى است كه اوج آن رسيدن به قرب پروردگار مىباشد. یعنی مقامى كه انسان به ذات اقدس الهى رهنمون مىشود و در جوار رحمت الهى استقرار مىيابد.
خلاصه سخن آن كه هدف نهايى انسان كمال است و كمال انسان به معرفتالله مىباشد و معرفت هر شخص به ميزان قرب او به خداست و تقرب با سير الى الله ممكن است وعبادت (بندگى و سرسپردگى محض در برابر خدا) مسیر سير الى الله است.
البته دوستان می توانند در این زمینه به کتاب های مفصل تر مراجعه کنند. سیری در سیره ی نبوی شهید مطهری نیز در این مقوله مفصل بحث کرده است.
احمد سرابیان هم در کامنتی اینطور نوشته است:
خانم مريم هم در باره ي نذر چنين پرسيده بود:
من یه سوال دارم آقا سید که شاید از دید شما خیلی سوال نباشه اما خیلی وقته که دارم دنبال جوابش می گردم.
شما می دونید بهترین چیز برای نذر کردن چیه؟
ذکر؟ روزه؟ نماز؟ یا...
می دونید در روایات چی رو به ما توصیه کردن؟...
یکی از دوستام می گفت بهترین نذر اینه که آدم تلاش کنه تا گناهی رو که به انجامش عادت داشته ترک کنه.
شما می دونید بهترین چیز برای نذر کردن چیه؟
ذکر؟ روزه؟ نماز؟ یا...
می دونید در روایات چی رو به ما توصیه کردن؟...
یکی از دوستام می گفت بهترین نذر اینه که آدم تلاش کنه تا گناهی رو که به انجامش عادت داشته ترک کنه.
اجازه مي خواهم قبل از پاسخ به ايشان، يك نگاه كلي تر به موضوع نذر داشته باشيم.
نذر عبارت است از اينكه انسان با ارادهي خود و به طور داوطلبانه چيزي را به عهده بگيرد و به انجام يا عدم انجام آن مستلزم و متعهد گردد. به خاطر همين استلزام است كه در صيغهي آن است كه با « لله علي » صورت پذيرد. اين بدان معني است كه گويي نذر كننده اين را يك حق الهي بر خود مي داند و خداوند بينا را طرف حساب مي شناسد تا مجبور باشد نذر خود را ادا كند.
بنابراين وقتي فردي با اين شرايط نذر كند ديگر نمي تواند عمداً بر خلاف آن رفتار كند و چون به نوعي خود را بدهكار خداوند كرده است چنانجه بر خلاف نذرش عمل كند بايد كفاره بدهد. كفاره ي نذر همان کفاره ی روزه خواری در ماه رمضان یعنی آزاد كردن يك بنده ( كه امروزه ديگر موضوعيت ندارد ) يا دو ماه روزه ي متصل و يا اطعام مسكين مي باشد كه انتخابي و اختياري است.
نذر بر چند نوع است:
1 ـ گاهي به عنوان شكرانه در قبال تحقق يك خواسته، نذري صورت مي گيرد. اين شكر نعمت مي تواند به خاطر دستيابي به يك نعمت دنيوي و با نعمت اخروي و معنوي و حتي براي دفع بلا و رفع گرفتاري باشد. مثل اينكه نذر كند كه اگر فرزندي نصيبم شد پنجاه هزار تومان صدقه مي دهم يا اگر امسال توفيق زيارت كربلا يافتم دو روز روزه مي گيرم و يا اگر بيماريم خوب شد به زيارت حضرت عبدالعظيم مي روم و …
2 ـ گاهي براي الزام خويش به ترك فعل حرام يا مكروه و يا انجام فعل واجب و مستحب نذر منعقد مي شود. مثل آنكه بگويد اگر دروغ گفتم، بايد هزار تومان صدقه بدهم و يا اينكه اگر نمازم قضا شد يا علاوه بر قضاي آن دو ركعت اضافه مي خوانم و يا اينكه اگر ظرف امروز يك جزء قرآن نخواندم بايد دو هزار تومان به فقير بدهم و…
3 ـ گاهي هم نذر به طور مطلق و بدون هرگونه شرط يا تعليق بر چيز ديگري صورت مي گيرد كه به آن نذر تبرع مي گويند. به عبارت ديگر اين گونه نذرها در قبال هيچ چيزي نيست و تنها براي ثواب، انجام يك فعل يا عدم انجام آن را نذر كنند. مثل آنكه نذر كند كه فردا روزه بگيرد يا به اولين مستحقي كه مي بيند صدقه بدهد. و نذرهايي كه براي رعايت حال خود در مواردي كه بدون نذر نمي تواند مصمم به كاري يا ترك كاري باشد صورت مي گيرد نيز از همين دست است. مثل آنكه براي الزام خود به نكشيدن سيگار نذر مي كند كه سيگار نكشد و...
البته ي قابل ذكر اينكه نذر حتماً بايد با صيغه ي خاص خودش باشد. البته زبان عربي شرط نيست و اگر همان مفهوم به زبان فارسي نيز گفته شود، نذر منعقد مي شود و شرايط آن برقرار مي گردد. يعني اگر به زبان فارسي هم بگويد كه مثلاً براي خدا بر من است كه فردا را روزه بگيرم، اين نذر شرعي است و نمي تواند خلاف آن عمل كند. و اگر عمل كرد بايد كفاره ي آن را بپذيرد.
نكته ي ديگر اين كه نذر بايد مشروع باشد. يعني نمي توان براي انجام يك گناه نذر كرد؛ مثل آنكه بگويد اگر امشب توانستم شراب بخورم و ...
علاوه بر آن متعلق نذر هم بايد شرعي باشد؛ يعني نمي توان نذر كرد كه اگر خداوند به من فرزندي عنايت كرد به شكرانه اش مشروب بخورم.
ديگر آينكه بايد مقدور باشد؛ يعني نمي توان نذر كرد كه اگر فلان خواسته ام بر آورده شد ظرف يك روز پياده به مشهد خواهم رفت.
علاوه بر آنچه كفته شد لازم است از اموال خود و از اختيارات خود نذر كند. يعني نمي توان نذر كرد كه در صورت تحقق خواسته ام اين مبلغ از مال فلاني را صدقه مي دهم.
در روايت است كه هنگام بازگشت پيامبر از يكي از غزوات ، زني جلوي او را گرفت و گفت يا رسول ا… من نذر كرده ام كه اگر تو سالم بر گردي شترت را قرباني كنم. پيامبر تبسمي كرد و با تشكر از نگراني زن به وي متذكر شد كه نمي توان از مال ديگران نذر كرد.
البته سركار خانم مريم و سركار خانم رعنا و ديگر دوستان ما را خواهند بخشيد كه تا اينجا اصلا ربطي به سوال آنان نداشت. اما چون احساس مي كردم مطالبي است كه خالي از فايده نيست نوشتم تا مورد استفاده ي همه ي دوستان قرار گيرد.
اما در مورد اينكه چه چيزي بايد نذر كرد يا كدام نذر بهتر است... واقعاً من تا كنون چيز خاصي نديده ام و اين موضوع بيشتر به اعتقادات، نوع نگاه ها، سنت ها و رسومات مردم هر ديار بر مي گردد و البته تجربه هايي كه هر كس براي خود دارد نيز حائز اهميت است. همين است كه مي گويند اين نذر مجرب است و بارها و بارها امتحان شده است.
در نهايت، چيزي كه من مي توانم توصيه كنم اينكه با توجه به ارزش صلوات بر پيامبر و اهل بيت گرامي اش كه بهترين درودها و صلوات و سلام خدا بر انان باد و همينطور زيارت عاشورا شايد از جمله ي بهترين نذرها باشد كه خودم هم بسيار آزموده ام.
به تعدادی از کامنت های دوستان در این زمینه توجه فرمایید:






مگه ما چلاقیم نمی تونیم نذر کنیم تازه مادره می گفت بشکنه این دست که نمک نداره من باشم دیگه از طرف شما نذر کنم اما صحبت از این بود که این نذر که درست نیست . نمیشه که شخصی به جای شخص دیگه ای نذر کنه
چقد قاطی پاتی حرف زدم .. ببخشید
اما آن انسان هاي اوليه كه ما از ايشان چيزهايي شنيده و خوانده ايم، مي توانند فرزندان همين آدم و پدران ما باشند و به احتمال فراوان بسیاری از آنان در غار ها سكونت داشته اند. اما اينكه ميمون يا حتي شبيه ميمون بوده اند مقرون به صحت نيست.
در مورد آدم هاي قبل از حضرت آدم يا نژاد هاي انساني غير از انسان معاصر كه فرزندان آدم اند، اطلاعاتي دردست نيست و تنها احتمال قوي بر وجود داشتن چنين انسان هايي قبل از حضرت آدم و در ادوار مختلف تاريخ آفرينش وجود دارد.
قبل از هر چیز به خواهر مهربانمان سمیه تبریک می گیم که خبر خوبی به ما داده است.. الهی به پای هم پیر شین و روزهای خوش تری از شما ببینیم






در قسمت اول به تعدادی از اشکالات مطرح شده در بحث ازدواج موقت پرداختیم و در این پست بخشی دیگر از اشکالات را بررسی خواهیم کرد. البته من سؤال های دوستان را محور بندی کرده ام و اگر سؤال کننده یا اشکال کننده ای می بیند که مستقیماْ به مطالب او نپرداخته ام به همین دلیل است.
با این حال چنانچه دوستی اشکال خود را پاسخ داده ندید، لطفا به من تذکر دهد تا انجام وظیفه کنم.
شبهات بحث ازدواج موقت ( قسمت دوم و فعلا پایانی )
اشکال دیگر: راستی اگر کمی دقیق شوید این حکم اسلامی را به نفع چه دسته ای می بینید؟ شما جوری نوشته اید که یعنی هم مرد و هم زن می توانند از این رابطه ی شرعی ایجاد شده لذت ببرند. اما در جامعه شاهد موارد بسیار زیادی هستیم که مردان متاهل دست به اینکار می زنند و از آنجا که تبصره ی شرعی بودن را هم دارد کسی جلودارشان نیست.
سوال من از شما این است: آیا یک زن متاهل هم می تواند اینکار را بکند؟ شما معتقدید این نیازی دو جانبه است؛ یعنی همانطور که مرد نیاز پیدا می کند، این نیاز برای زن هم پیدا می شود. حال آیا به همان اندازه که یک مرد متاهل مختار است زن هم مختار است که چنین کند ؟!!
سلام دوستان..
از اینکه دیر آپ شدم از همه عذر می خواهم .. مخصوصآ از دوستانی که بحث مربوطه را پی گیری می کردند. همینطور از همه ی دوستانی که از روی لطف و بدون خواسته ی خودم تولدم را تبریک گفتند تشکر می کنم و از پینکی که طراح و مبتکر این ماجرا بود نیز ...
شرمنده ی عواطف همه ی دوستان ![]()
اگر اجازه بفرمایید به تعدادی از اشکالات مطرح شده در بحث ازدواج موقت می پردازم و البته به خاطر طولانی شدن مطلب، در این پست به بخشی از سؤالات می پردازم و انشاءالله در پست بعدی بقیه ی آنها را بررسی خواهیم کرد. البته من اشکالات را محور بندی کرده ام و اگر دوستی می بیند که مستقیماْ به اشکال او نپرداخته ام به همین دلیل است.
با این حال چنانچه دوستی اشکال خود را پاسخ داده ندید، لطفا به من تذکر دهد تا انجام وظیفه کنم.
این نکته را نیز متذکر شوم که من علاقه ای به ادامه ی این بحث نداشتم اما سؤالات مطرح شده و پی گیری بعضی از دوستان باعث شد که برای روشن شدن شبهه های موجود اینچنین ادامه پیدا کند و آنچه نوشته و می نویسم، تنها نقطه نظرات شخصی و برداشتم از این حکم اسلامی است و هرگز اصراری به پذیرش آن ندارم و از هرگونه نظر ـــ موافق باشد یا مخالف ـــ استقبال می کنم.
لطفاً کامل مطلب را در پست زیر بخوانید .. ولی نظراتتان را همین جا بنویسید
شبهات بحث ازدواج موقت ( قسمت اول )
پس از درج پست مربوط به ازدواج موقت، نگرش ها و دیدگاه های متفاوتی را شاهد بودیم. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد این بود که با اصل بحث و طرح آن برخوردی متفاوت شد. بعضی در ضرورت آن شک داشتند و برخی دیگر در انگیزه ی من از نوشتن آن حرف داشتند و حتما برایشان ذهنیتی هم به وجود آمده بود و بعضی دیگر اینکه چرا بحث به نتیجه ای مناسب نرسیده و ناتمام مانده است. و بعضی اینکه چرا مردم را دعوت به رواج این حکم کرده و سر چشمه ی ترویج و مسئول اصلی آن یعنی دولت را فراموش کرده ام و ...
قبل از ورود به اشکالات اساسی لازم می دانم در این زمینه مختصر توضیحی ارائه کنم:
انگیزه ی من از نوشتن این مقاله اولا سؤال خواهرمان فرزانه بود که از من خواسته بود در این زمینه مفصل مطلبی بنویسم تا با توجه به تبلیغات عجیب و غریبی که در اینترنت شده است، ذهن او و دوستان دیگر روشن شود. همین جا باید از شهامت ایشان در طرح سؤال تقدیر کنم چرا که معمولاً بسیاری از ماها به خاطر حیای غیر ضروری، نسبت به مسائل دینی و شرعی مان ناآگاه می مانیم. البته یکی هم باید از شهامت من در پاسخ تقدیر کند که سعی کردم مطلبی را کم نگذارم و باری به هر جهت او را از سر خود وا نکنم.
بعد از سؤال فرزانه خانم بود که من سری به سایت های مرتبط زدم و در بعضی از آن ها چیزهایی دیدم که همتم بر نوشتن بحث دو چندان شد... اراجیفی که با استناد به این حکم شرعی به خورد مردم بیچاره می دهند و شیوه هایی بر تبلیغ این موضوع به کار بسته اند که بیش از آنچه تبلیغ دین باشد و بیان احکام، بوی سوء استفاده می دهد و کژروی. با عنوان این حکم اسلام عزیز، داستان هایی از کسانی که به این امر مبادرت کرده اند را ساخته و پرداخته اند که دست کمی از بعضی داستانهای سکسی رایج در اینترنت ندارد.
سلام دوستان همراه
احمد علی یزدی که فعالانه وارد این مبحث شده بود. او استادی است قابل احترام
دکتر شیری که اعلام کرده بود حاضر است در حوزه ی بهداشت روان و عقد موقت بنویسد. امیدواریم بنویسد و ما استفاده کنیم.
یه مسافر که هرچند دوست داشت وارد این بحث یشود اما متأسفانه از ترس خانمش نتوانست.
توفان که یک لطیفه ی بسیار معنی دار در این زمینه نوشته بود و من هم در بحثم از آن استفاده کردم. فرزانه که طرح سؤال از ناحیه ی وی بود.
مریم که توصیه کرده بود اصلاً وارد این مقوله نشویم.
راضیه که بسیار اصولی و منطقی انجام بحث استدلالی را خواستار شده بود.
همسفر مهتاب که با تهدید خواسته بود آقایان به هیچ وجه از این حرف ها نزنند.
آبجی خاطره که خواسته بود جواب دوستمان را بدهم .. چون گناه داره ..
هنگامه که گفته بود اگر از ناحیه ی خانمها لنگه کفشی به سراغم آمد او را برای گفتگوی زنانه با آنان و آرام کردنشان خبر کنم.
یاس گرامی که درگیر بحث شده بود و ما را از طرفداری از ازدواج موقت و شلنگ همسرم ترسانده بود و به سوپری سر کوچه سفارش کرده بود که اگر از خانه بیرونمان کردند، یکی دو شب ما را میهمان کند.
هستی که از دیدن بعضی از سایت ها و داستانهای ساختگی آن متأسف شده بود
بدون نام که خیلی زیبا تشابه ها و تفاوت های ازدواج دائم و موقت را بیان کرده بود.
و دوستان دیگری چون پرنده ی خوشبخت، سید فرهاد، صدر، الهه، زهرا، جوجه بسیجی، نرگسی، فقیرترین، ستاره آسمانی، حسین و بالاخره با سپاس از همه ی شما همراهان همیشگی
ازدواج موقت در اسلام
يكي از اميال و غرايز مهم انسان غریزه ی شهوت و میل جنسی است که بايد همچون نيازهای دیگر انسان چون نیاز به غذا تأمين شود. نیازهای جنسی و راه های تأمین یا مقابله با آن همواره دغدغه ی خاطر همه ی رهبران اجتماعی و فکری و همینطور همه ی اندیشمندان جهان در طول تاریخ بوده است. هرچند نیازهای جنسي بر خلاف تصور عده ای، تنها منحصر به دوره ی جوانی نیست و در هر دوره ای به شکلی بروز و ظهور دارد و حتی انسان های میانسالی را در بر می گیرد که به نوعی نیاز به برآوردن خواسته های جنسی خود دارند؛ اما این نیاز عموماً در دوران جوانی تبدیل به بحرانی فاجعه بار می شود که نیازمند برخوردی عاقلانه و مدبرانه است. یعنی در این دوره نه نسخه ی آزادی سکس می تواند راه حل اساسی و همه جانبه باشد و نه نسخه ی سرکوبی غریزه ی جنسی و خفه کردن نیاز طبیعی انسان، مشکلی را حل می کند.
این فروشگاه حسنش این است که با درخواست تلفنی هر کتابی که خواستید برایتان تهیه و به آدرستان می فرستد
خیابان انقلاب ـ خیابان قدس ـ پلاک ۷ ـ واحد ۲۱ مؤ سسه کتاب درخواستی ـ تلفن: ۶۶۴۸۴۴۰۴
دوم اینکه این پرسش و پاسخ ها کم کم دارد برای ما درد سر ساز می شود
یک سوا لهایی مطرح می شود که اگر جواب ندهیم یک جور مشکل است و اگر جواب بدهیم جور دیگری.. قبول ندارید این کامنت را بخوانید ... بخوانید که هم برای کمک به ما در بحث شرکت کنید و هم اگر روزی خواستند ما را به دار مجازات بیاویزند
حد اقل شما باشید و دفاع کنید تا مبادا ما را از صحنه ی وبلاگ نویسی که چه عرض کنم از صحنه ی زندگی حذف نکنند
( در واقع شریک جرم می خواهم
)
با سلام و درود بر شما سید بزرگوار...ممنونم از حضور گرمتون در وبلاگم.بابت چاپ کتابتون به شما تبریک میگم و امیدوارم که همواره موفق باشید.از اونجائیکه قبلا به شما گفته بودم چناچه سوالی داشتم میتوانم از شما بپرسم و شما هربار صبورانه جواب مثبت میدادید این بار سوالی دارم.
دوستی لینکی را برایم گذاشته بود که در ان در زمینه ازدواج موقت مطالب باور نکردنی ای را نوشته بود.میخواستم در مورد ازدواج موقت برایم بنویسید و اینکه این در اسلام حرام است یا حلال؟ آیا اصلا چنین چیزی در اسلام جایز است و جایگاهی دارد؟ و اگر دارد در چه صورت و در چه مواقعی از آن استفاده میکنند؟
ممنون میشم اگه جواب سوالم رو بدهید.
باز هم عذر خواهی میکنم با وجود گرفتاریهای فراوون مزاحم شما شدم.
موفق و پیروز باشید.
سلام دوستان... شرمنده ی عواطف همگی شما ![]()
باور کنین اصلا یادم نبود که سرکار خانم سمیه سؤالی کرده بود و من باید جواب می دادم ... بگذارید پای کم حواسی و گرفتاری
و شاید به قول یه مسافر عزیز سن و سال بالای هشتاد سال و کهولت سن..![]()
اول از خانم سمیه و سپس از شما دوستانی که در پست مربوط به این سؤال آمدید و همراهی کردید و جواب هایی هم نوشتید عذر می خواهم ... دوستانی چون صدر .. احمد علی یزدی .. آبجی خاطره .. لیدا .. ریحانه .. سید محسن .. یاسمن .. یوسف .. ستاره آسمانی .. سمیه .. سیاوش .. فرشید آوید .. محمود .. محدثه .. محسن داداشی و فرزانه و دیگر دوستان..
برای یادآوری عرض می کنم که ایشان در سوالش نوشته بود:
مثل همیشه مطلب بسیار جالب و آموزنده ای بود
من یه سوال داشتم اگه بتونید جوابمو بدید خیلی ممنون میشم کمک بزرگی به من میکنید
خدا میفرماید که سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهم داد مگرآن قوم خود سرنوشتشان را تغییر دهند اگر ظهور حضرت مهدی را به منظور تغییر در نظر بگیریم با این گفته تعارض داردآیا به این مفهوم نیست که خود باید سرنوشت جامعه خود را تغییر دهیم به عبارتی تغییر را باید خود آغاز کنیم و منتظر بمانیم تا ضد ارزشها به اوج برسد تا حضرت مهدی ظهور کند. در چنین شرایطی حضور و ظهور حضرت چگونه است(نقش آن بزرگوار چگونه است)؟
راستی آقا سید من آپ شدهام دوبار ولی شما فرصت نداشتید به ما سر بزنید
منو ببخشید که با سوالاتم اسباب زحمت میشوم.
و امروز با کلی عذر خواهی از تأخیر ... به پاسخ این سؤال می پردازم:
شكي نيست كه بر اساس روايت هاي وارد شده ، ظهور امام زمان وقتی خواهد بود كه ظلم و تباهي و فساد، زمین را فرا گرفته و به عبارت دیگر، جنبه ي غالب زندگي هاي اجتماعي شده باشد.
اين موضوع باعث شده است بعضي ها با نیت های مغرضانه تبلیغ کنند و بعضی دیگر با ساده اندیشی باور كنند که در راه خدمت به فرهنگ مهدويت و تعجيل در ظهور حضرتش، بايد به گسترش فساد كمك كرد و یا دست کم اینکه در مبارزه با فسادهای رایج هیچگونه اقدامی نکرد و به سكوت محض گذران كرد. در حالي كه هر دو تفكر به یقین دارای اشكال اساسي است. زيرا هرچند گسترش فساد و رواج بي بند و باري چه از ناحیه ی اعتقادي یا عملي و یا اجتماعي و حتي سياسي، به عنوان شرط و زمينه ي ظهور امام زمان ذكر شده است؛ اما بايد توجه داشت كه اين شايد يك شرط لازم باشد، اما به يقين شرط كافي نيست. يعني درست است كه رواج فساد، از جمله ی مقدمات و اسباب ظهور است ولي تمام علت آن نيست و ظهور آن حضرت منوط به شرايط و مقدمات ديگري است كه عمده ترينش فراهم بودن زمينه ی ظهور و پذيرش مردم است.
در بسیاری از متون دینی ما، اخلاق اجتماعی و روحیات فردی و در نهایت عدم آمادگی جوامع انسانی، به عنوان مانع اساسی برای حضور امام شمرده شده است و اضافه شده که اگر این مانع برطرف شود، دلیلی برای غیبت آن امام بزرگ وجود ندارد و به یقین اگر مردم لیاقت و شایستگی درک حضورش را داشته باشند، او در بین آنان حضور خواهد یافت. زيرا براي وجود يك حكومت عدل الهي، اول وجود حاكمي چنين لازم است و بعد مردمي كه چنين حكومتي را پذيرا باشند، مشتاقانه بخواهند و از صميم جان بدان پاي بندی داشته باشند.
بنابراین مي توان چنين استفاده كرد كه وجود فساد، تنها یک مقدمه است كه در به وجود آوردن چنين زمينه اي مؤثر است. يعني مردم از اوضاع و احوال حاكم بر خويش و رواج ظلم، بي عدالتي و تبعيض، عدم امنيت و... خسته مي گردند و خواهان تغيير و تحولاتي مي شوند كه آن را در حيطه ی قدرت و لياقت انسان های معمولي و قوانین عادی نمي بينند و چنين است كه زمينه ی انتظار يك منجي و مصلح واقعي كه بر عالم غيبي و قدرت معنوي الهي تكيه دارد و مي تواند جهان را به عدل و داد و آباداني و امنيت رهنمون شود، فراهم مي گردد كه شاید دستي از غيب برون آيد و كاري بكند.
پس روشن شد که زمينه سازی برای ظهور امام، با تلاش در راه گسترش فساد نيست؛ بلكه باید با فراهم آوردن زمينه هاي فردي و اجتماعي، اعتقادي و عملي در میان مردم و سعی در ایجاد باور و پذيرش عمومي حكومت آن حضرت صورت گیرد. و از اين رو نمي توان ادعا كرد كه براي تعجيل در ظهورش بايد به فساد روي آورد و آن را همه گيرتر و فراگير تر كرد. زيرا به طور مسلم، هم از نظر اسلام و هم از نظر خود امام زمان، ظهور وي به تنهايي هدف نيست. يعني هدف نهايي و اصلي اقامه ی حكومت الهي و رواج عدالت است و اگر چشم به انتظار وي نشسته ايم، به خاطر آن است كه حضور وي را موجب برپايي احكام الهي و اجراي اسلام عزيز مي بينيم.
حال اگر ما براي ظهورش دست به گسترش فساد بزنيم، آيا با آن هدف اصلي و نهايي يعني برپايي احكام اسلام منافات ندارد ؟ آيا با دستورات صريح قرآن و احاديث اسلامي مخالفت ندارد ؟ مسلماً دارد. زيرا تمام آيات و روايات به ما دستور پرهيز از گناه ، ظلم و … دادهاند . مگر نه آنکه اين همه دستور صریح و اکید بر اجرای امر به معروف و نهي از منكر در آیات و روایات وارد شده است؟ و مگر نه آنکه این دو فریضه حتي جزء فروع دينمان قرار گرفته است؟
از طرف ديگر اگر ما در گسترش فساد نقش ايفا كرديم و به منظور ظهور حضرتش از هيچ تلاشي در اين زمينه كوتاهي نكرديم؛ آيا وقتي او آمد از ما تشكر ميكند ؟ يا اينكه به جرم همين فساد انگيزي ما را به سزاي اعمالمان ميرساند؟ مگر او براي چه ميآيد ؟ آيا فقط براي حكومت كردن و به قدرت رسيدن ميآيد كه بگوييم از هركسي در راه ايجاد حكومتش به هر شكلي تلاش كرده و حتي از ابزارهاي نامشروع در اين راه استفاده كرده است، تقدير و سپاسگزاري ميكند؟
مگر نه آنكه او تنها و تنها براي احياي دين و اجراي احكام اسلامي ميآيد ؟ مگر نه آنکه او برای در هم کوبیدن مفاسد و مفسدین می آید؟ در اين صورت با فساد انگيزان و فساد آفرينان چه برخوردي خواهد كرد ؟
هرچند اين مثال خيلي ساده و ابتدايي است اما از آنجا كه در مثل مناقشه نيست ميتوان موضوع را چنين به ذهن تقریب كرد كه فرض كنيم به ماگفته ميشود كه اگر خانهي مسكوني شما در اثر خرابكاري بدخواهان ويران شد يك نفر خواهد آمد و ضمن آنكه خرابكاران را به سزاي اعمالشان ميرساند، آن را از نو به بهترين وجه ميسازد و بدون هيچ شرطي تحويلتان ميدهد . آيا ما مجازيم كه خود، دست به تخريب خانهي خود بزنيم و به امید آنكه خانه اي بهتر داشته باشيم با خرابكاران همكاري كنيم ؟ در اين صورت آیا خود ما نيز جزء خرابكاراني نیستيم كه بايد به سزاي اعمالشان برسند؟ مسلماً اینطور است. و در این صورت حتی اگر خانه برسر خودمان هم خراب نشود، او خواهد آمد و خانه را هم خواهد ساخت؛ اما ما ديگر از آن خانه استفاده نخواهيم كرد زيرا درشمار ديگر خرابكاران مورد تنبيه قرار گرفته و از بین رفته ایم.
به نظر ميرسد اين تفكر چه از نوع مغرضانه و چه از نوع جاهلانه اش ناشي از چند چيز باشد:
1 ـ علاقه به فساد و دنبال توجيهي براي آن گشتن.
2 ـ ترس از مسئوليت پذيري و فرار از آن.
3 ـ بيتفاوتي نسبت به جامعه و اجراي احكام اسلام در آن و اينكه دنيا صاحب دارد، چرا ما خون خودمان را
كثيف كنيم؟
به هر حال به نظر مي رسد كه ما در زمينه ي مقدمه سازي ظهور حضرتش وظايفي پس سنگين داريم و مطمئناً اين شیوه ی انحرافی، راه به جایی نمی برد و نه تنها وظیفه نیست كه خلاف وظيفه هم هست. وظيفه ي ما آگاه كردن مردم و زمينه سازي براي پذيرش فرهنگ مهدويت است که می تواند بوسیله ی تبیین مفاسد موجود از یک طرف، و بیان ناتواني قوانین دست ساز بشری و همینطور افراد عادي براي سرو سامان دادن به اوضاع جهان از طرف دیگر صورت گیرد.
ضمن آنکه باید در عمل نیز الگويي مناسب براي صداقت گفتار و رفتار ياران امام زمان و منتظران واقعي او باشيم. يعني اينكه مردم با ديدن ما و مراتب پاكي و ايمان ما که به عنوان ياران و چشم انتظاران موعود منتظر شناخته می شویم، آن عزيز غايب از نظر را بيش از گذشته باور كنند و تنها راه نجات خویش را در ظهور او بدانند و از صميم دل براي آمدنش ـ كه جان جهاني به قربانش ـ دعا كنند و برای دیدنش و درک حضورش سر از پا نشناسند.
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
سلام.. امروز که کامنت ها را چک می کردم ضمن اینکه همه محبت کرده بودند و به نوعی در بحث شرکت کرده بودند اما یک کامنت خیلی گویا، کوتاه ولی مستند و محکم بود.. .. سرکار خانم الهام که وبلاگ بسیار پرمحتوایی هم با نام آخرین سپیده دارد، چنین نوشته است
سلام
یوم لا ینفع نفسا ایمانها لم تکن آمنت من قبل او کسبت فی ایمانها خیرا
این بخش زیارت آل یس کاملا وظیفه ما را در این دوران روشن می کنه.
لطف کردید به من سر زدید.
منتظر حضور آتی شما هستم.
یا علی
جدا لذت بردم از همه ی اظهار نظرها و نظر این خواهر خوبمان ... اما اجازه بدهید این فراز از زیارت آل یاسین را برایتان ترجمه کنم... این فراز که در واقع یک آیه قرآنی است چنین می گوید: در آن روز ، ایمان آوردن کسی که از قبل ایمان نیاورده یا از ایمانش بهره ی مناسب نبرده است، برایش فایده ای ندارد
درود بر همه ی شما منتظران
سلام عزیزان همراه ...
اولا از این آقا یا خانم صلح !!! که نوشته هایشان اصلا هم بوی صلح نمی دهد خواهش می کنم اینقدر پیام های تبلیغاتی نگذارند که من مجبور نشوم صفحه ی کامنت ها را محدود کنم تا پس از بازبینی اجازه ی نمایش داده شود.
ثانیا از دوست خوبمان سرکار خانم مریم که زحمت بارگذاری این سمفونی را روی وبلاگ کشیدند تشکر می کنم ... این قطعه یکی از قطعات سمفونی ایثار... کار هنرمند خوب کشورمان آقای مجید انتظامی هست ..
ثالثا از همه ی دوستانی که بی توفیقی مرا با محبت خودشان پاسخ می دهند و مدام به این کلبه ی بی ریا سری می زنند و تشویقم می کنند به ویژه احمد علی یزدی عزیز که بی نهایت لطف می کند و نرفتن های من به کاخ اندیشه اش را با آمدن های صمیمانه به کوخ فقیرانه ام جبران !!!! می کند ، تشکر می کنم ... در ازای محبت این عزیزان چیزی ندارم جز اینکه بگویم رشته ای بر گردنم افکنده دوست ... می کشد آنجا که خاطر خواه اوست
رابعا در ادامه ی پرسش و پاسخ ها که مدتی متوقف مانده بود، دوست خوبمان سمیه چنین گفته است..
هر جند او خود اهل مطالعه و تحقیق است که از سؤال های قبلی اش و مشارکتش در پاسخ بعضی سؤال های دیگران هم بر می آید ... اما به هر حال موضوع را با شما هم در میان می گذارم تا همفکری و مباحثه را به میان جمع کشانده باشم ... تا نظر شما چه باشد.. ؟؟
با سلام به همه ي دوستان عزيز و پوزش از تأخيري كه دست خودم هم نبود ...
نوبتي هم كه باشد نوبت پاسخ پاسخ به سؤالات است. ابتدا دو سه تا سؤال را كه سعي كردم يكجا
پاسخ بدهم مرور مي كنيم:
یک نکته که قبل از هر چیز باید متذکر شوم این است که زمان ها و مكان هاي مقدس و گرامي و حتي
اعدادي كه جنبه هاي قداستي يافته است، در همه ي اديان و فرهنگ ها و ملل و نحل مختلف پذيرفته
شده و غير قابل انكار است. البته ملاك اين ويژگي ها و تقدس ها با توجه به تفاوت ملت ها و فرهنگ ها
تفاوت دارد كه فعلاً كاري به آن نداريم و به بحث اصلي مي پردازيم.
این قبیل روایات ــ هر چند باید در صحیح بودن و استناد آنها دقت کرد ولی بر فرض صحیح بودنشان ـــ تنها
به کراهت زفاف و زناشویی در اماکن، اوقات و حالات خاصی اشاره دارد و اشعاری به حرمت آن ندارد.
می دانیم که بر اساس اعتقادات ما دستورات الهی و احکام دین مبین اسلام، ناشی از علت ها و
حکمت هایی است که تا هنوز بسیاری از آنها برای بشر روشن نیست. مگر آنکه خود آیات یا روایات در
مقام تعلیل و تبیین دلایل صدور حکم به ذکر این علت ها پرداخته باشند.
ما باور داریم که خداوند حکیم و دانا هیچ حکمی را بدون حکمت مقرر نکرده و اطلاع یا عدم اطلاع ما از
فلسفه ی آن، فرقی در آثار آن حکم ندارد. زیرا مطلوب بودن یا مطلوب نبودن هر چیز نزد پروزدگار هستی،
بستگی به آثار وضعی مثبت یا منفی آن دارد. یعنی وجوب، حرمت، کراهت، استحباب و مباح بودن هر
کاری بسته به همان آثار وضعی و شدت و ضعف آنها می باشد.
بنابر این در حقیقت بودن احکام الهی هیچ شکی وجود ندارد. اما کشف راز این حقایق یا همان آثار
وضعی، چیزی نیست که در دايره ي علم کلام و اعتقادات قرار گيرد ... این وظیفه ی آکادمی های علمی
و دانش بشری است که بدان بپردازد. حالا اگر این دانش هنوز نتوانسته چنان پيشرفتي كند كه از این
حقایق سر درآورد و راز آنرا بگشاید، دیگر تقصیر اصل مطلب نیست و باید منتظر پیشرفت بیشتر تکنولوژی
و علوم بشری باشیم. همانطور که مثلاً امروز در لابراتوارهای پیشرفته ثابت شده که گوشت خوک دارای
میکروبی است که در چند صد درجه ی حرارت نیز از بین نمی رود. این در حالی است که وقتی در زمان
پیامبر حرام بودن آن اعلام شد، هرگز دسترسی علم بشر به این اندازه نبود و از سر تسلیم نسبت به
اسلام و کرنش در برابر خدای متعال پذیرفته بودند.
البته اینجا جای مباحث بسیاری از جمله علت حکم و حکمت آن و تفاوت های آنها وجود دارد که فعلاً به
خاطر مجال کم و حوصله ی خوانندگان از آنها پرهیز می کنیم.
بنابر این در پاسخ به اینکه چرا زفاف و زناشوئی در آن اماکن، زمان ها و حالت های مذکور مکروه است،
می توان گفت که این امر قطعاً دارای آثار زیانبار و پی آمدهای منفی هست که ما هنوز بدان علم نیافته
ایم. به عنوان مثال، درست است که آمیزش در بالای بام خانه ها به حسب ظاهر با زیر سقف ها فرقی
نمی کند؛ اما جای این سؤال هست که مگر عقل بشری به همه ی ریزه کاری های موجود طبیعی و تأثیر
و تأثرهای عالم پی برده است؟ آیا می توانیم ادعا کنیم که به تمام ظرافت های علمی در گردش زمین
و تأثیر پذیری آن از کرات دیگر مثل ماه و همچنین تأثیر گذاری بر آنها، الکتریسیته های موجود در فضای
پیرامونی ما و ابرهای شناور در آسمان، نوع اختلالات فیزیولوژیکی در اماكن و شرايطي خاص و فعالیتهای
شیمیایی بدن و اندام های فیزیکی و به قول دانشمندان فعالیت فیزیکو شیمیایی به خصوص توسط مغز
انسان و هزاران هزار نکته ی ریز و درشت دیگر و ... آگاه هستیم؟ آیا به ارتباط هیجانات جنسی انسان
و تشعشعات مادون قرمز و بنفش و... و تشکیل نطفه آدمی واقف شده ایم؟
مطمئناً چنین ادعائی از روی کمال نا آگاهی است و به یقین کسی چنین ادعائی نکرده و نتواند کرد. به
قول دوستمان سپهر اگر در زمان رسالت پیامبر(ص) که مردم عامی و جاهل آنروز می گفتند ما خدایی را
می پرستیم که بتوانیم او را ببینیم؛ آیا پیامبر می توانست به آن مردم بگوید دلیل اینکه می گویم شبها
زیر درخت نخوابید، این است که درختان در شب گاز کربنیک تولید می کنند؟ آیا می توانست بگوید اينكه
مي گويم در ظرف هایی لب پریده آب نیاشامید، به خاطر آن است كه محل تجمع میکروب است؟ آیا
چاره ای غیر از این بود که بفرماید شیطان در آن جا سکونت دارد؟
البته ممکن است گفته شود ما تا کنون اثر سوئی ندیده ایم و آثار گفته شده در این روایات برای فرزند
حاصل از این نوع آمیزش، کلیت ندارد. جواب این است که اگر کلیت داشت مطمئناً حکم به حرمت می شد
نه کراهت. به خاطر همین است که در این نوع روایات ، هنگام ذکر آثار منفی ناشی از این کار، گفته شده
است که محتمل است چنین شود و یا اینکه اگر فردي چنين كرد و چنان شد، جز خود کسی را ملامت
نکند و تقصیر را به عهده ی خدا و دیگران نیندازد.
این نکته نیز قابل ذکر است که هر معلولی حاصل علت هایی است که ممکن است این کار، یکی از این
علت ها باشد و چنانچه مجموعه ی علت ها با هم جمع شدند آن معلول به وجود می آید. اینجاست که
فلاسفه علت تامه و علت نا قصه را مطرح می کنند و ما به دليل پرهيز از اطاله ي كلام از آن می گذریم.
این نوع بیان در علوم روز مثل علم پزشکی نیز وجود دارد. مثلا وقتی می گویند هنگام سرما خوردگی
خربزه نخورید، معنایش این نیست که حتماً و بدون برو برگرد بیماریتان افزون می شود؛ اما احتمال آن
فراوان است.
اما قسمت پایانی و مهمتر بحث این است که با عدل الهی چگونه سازگاری دارد که فرزندی به خاطر
خطای پدر و مادر و در نظر نگرفتن شرایط مناسب تولید مثل و عدم پرهیز از فعلی مکروه یا حتی حرام،
به سرنوشتی ناخواسته دچار شود که موجب ملال و رنجش او در طول زندگانی گردد؟
در پاسخ باید گفت یکی از قدیمی ترین مطالب فلسفی که از ارسطو گرفته تا مارکس و انگلس بر آن
اتفاق نظر دارند اصل به هم پیوستگی جهان است. یعنی جهان هستی یک واحد به هم پیوسته و غیر
قابل تجزیه است که نمی توان به اجزای آن به طور جداگانه نگاه کرد و هر جزء را بدون در نظر گرفتن این
همبستگی و تأثیر و تأثر متقابل با اجزای دیگر مورد قضاوت قرار داد.
این نواقص و کاستی ها و پی آمدهای مورد بحث نیز قابل انفکاک از مجموعه ی هستی و جریان امور
جهان نیست. همانطور که بالاتر گفتیم نظام علل و معالیل یا علت ها و معلول ها اساس قاعده مندی و
سنت حاکم بر جهان است که نمی توان جهان را بدون اینها فرض کرد. به عبارت دیگر هر گاه که یک علت
به ضرورت فلسفی رسید بی شک معلول اتفاق می افتد و کسی نمی تواند جلوی آنرا بگیرد. پس بر
اساس این قاعده مندی و علل و عوامل طبیعی است که چنین حادثه هایی پیش می اید.
درست مثل یک تابلوی نقاشی که مجموعه ی رنگ ها و اجزای آن با هم و در کنار یکدیگر تابلو را ایجاد می
کنند و چنانچه همه ی آن از یک رنگ بود، اتفاقی نیفتاده بود و اصلاً تابلوئی وجود نداشت. این بدین معنی
است که در این تابلو هر کدام از رنگ ها نقشی ذاتی ایفا می کنند و پستی به عهده دارند و هیچ جزئی
به تنهایی و بدون در نظر گرفتن ارتباطش با سایر اجزا و ایفای نقش ذاتی خویش قابل بررسی نیست.
بنابراین نمی توان گفت رنگ مشکی مثلاً زشت تر و رنگ قرمز زیباتر است. همانطور که در نظام اعداد یا
اشکال هندسی و شکل حروف نیز نمی توانیم بگوییم چرا مثلث یک ضلع کمتر از مربع دارد و یا اینکه چرا
دال کج است و الف راست است؟ بدین معنی که به مثلث و حرف دال ظلم شده است.
بر اساس این نقش هاي ذاتي و علل و عوامل طبیعی است که چنین اتفاقاتي مي افتد و خداوند نیز بر
آن نیست که این خاصیت را از جریان طبیعی جهان بگیرد.
بنابراين نمي توان انتظار داشت كه خداوندمتعال جهان را بدون قاعده مندي مي آفريد و يا اينكه به خاطر جلوگيري از اين نواقص و كمبودها و به
اصطلاح سوختن بي گناهان، جلوي تأثير علت ها را مي گرفت تا ما شاهد چنين پديده هايي نباشيم.
یعنی نظام جهان اینگونه نیست که همه ی علت ها آماده بشود ولی خداوند بخواهد که معلول آن اتفاق
نیفتد. در همین جریان طبیعی است که زشت و زیبا معنی می یابد و سالم و ناسالم مفهوم پیدا می
کند. یعنی اگر همه زیبا بودند دیگر زیبایی وجود نداشت و اگر همه سالم بودند دیگر سلامتی و ...
دیگر اینکه این نواقص و کاستی ها هر یک برای مجموعه ی جهان فوائدی دارند که آثار نیک آن به کل نظام
هستی برمی گردد و بسیار بدیهی و واضح است که نمی توان در یک نظام دسته جمعی، مصالح و خیر
جامعه را فدای مصالح افراد کرد. و البته ما در این گذر در صدد بیان این فوائد که تنها بخشی از آنها در
کتابها ی معتبر احصا شده است نیستیم.
از طرف دیگر در روایات دینی ما آمده است که این افراد، به میزان عدم برخورداری از نعمت سلامت و
ناراحتی هایی که دچارش هستند، در آخرت از امتیازات و عوض هایی برخوردار می شوند که جبران
کمبودهایی که در دنیا به خاطر جریان عادی امور جهان داشته اند، بشود.
این بحث ، بحثی بسیار مفصل است که علاقمندان می توانند به کتاب های اعتقادی از جمله کتاب "عدل
الهی " نوشته ی استاد شهید مطهری مراجعه کنند.
در همین جا پاسخ سرکار خانم محدثه در مورد زنان نازا و ارتباط آن با عدل الهی نيز روشن می گردد. اما
اینکه سفارش شده که با آنان ازدواج نکنند، باید بگویم من نديده ام كه در قرآن به چنين مطلبي اشاره
شده باشد. در باره ي روايات نيز همانطور كه در ابتداي بحث عرض كردم بايد در صحت آنها و صدورشان از
امامان معصوم، بررسي دقيق تري بشود تا صحت انتساب مشخص گردد.
فعلاً و بر فرض صحت اين انتساب بايد گفت در اين دست از روايات چيزي كه به عنوان بي احترامي به آنان
تلقي شود، يافت نمي گردد و حد اكثر اين است كه گفته شده از ازدواج با آنان خودداري نماييد.
به يقين مي توان گفت كه اين موضوع هيچ منافاتي با كرامات انساني آنها نيست كه با روح دين اسلام
منافاتي احساس شود. اين به خاطر آن است كه مهم ترين فلسفه ي ازدواج، تكثير نسل و بقاي نوع به
ويژه گسترش نسل مسلمانان آن هم در آن دوره ي كم تعداد بودن آنان است. بنابر اين اگر مسلمانان به
ازدواجي تن در دهند كه نتيجه ي آن كاهش و بريده شدن نسل باشد، دور شدن از آن هدف مقدس بود.
علاوه بر اين، اين ممانعت به احتمال قوي در مورد شيوه ي تك همسري است و چنانچه افرادي با داشتن
همسر يا همسران ديگر بخواهنر همسري نازا انتخاب كنند، منعي در كار نباشد.
در باره ي اينكه مگر خلقتشان دست خودشان بوده است، همانطور كه پيشتر گفتم درست است كه
خلقتشان دست خودشان نبوده است و هيچگونه تقصيري در اين راستا نداشته اند؛ ولي گفتيم كه هر
معلولي زاييده ي علتي است كه هر جا علت به حد تام برسد، نمي تواند معلول را در پي نداشته باشد.
و اگر چنين چيزي مورد انتظار ما باشد به معناي آن است كه كل نظام خلقت به هم بريزد. اما ممكن است
گفته شود كه چه كسي پاسخگوي محروميت اين معلول ناخواسته از بسياري از امتيازات و نعمت هاي
الهي است، مي توان گفت درست است كه بعضي ها به دليل جريان نظام هستي از نعمت هاي بسياري
محروم هستند؛ اما بر اساس آمزه هاي ديني ما از آنجا كه زندگي بشري تنها محدود به زندگاني دنيا
نيست، خداوند متعال در آخرت و روز جزا به مقداري به آنان پاداش و اجرهاي بي بديل عنايت خواهد كرد
كه نه تنها جبران اين كمبودها را مي نمايد كه فزون تر نيز خواهد بود.
والسلام
|
نويسنده: |
پنجشنبه 19 آبان1384 ساعت: 9:6 |
|
سلام خوبی سید جان | |
|
|
|
سرکار خانم سمیه در کامنتی دو پرسش مطرح کرده اند... خودتان بخوانید
|
نويسنده: |
سه شنبه 10 آبان1384 ساعت: 15:5 |
|
سلام آقا سید امیدوارم ما رو تو شبهای قدر فراموش نکرده باشی | |
|
|
|
اجازه می خواهم ابتدا به سؤال دومشان بپردازم و در یک فرصت دیگر سؤال اول را پاسخ می دهم ...
معوذتین اصطلاح اختصاری دو سوره ی آخر قرآن یعنی سوره های " فلق " و " ناس " است که به دلیل آنکه هر دوی آنها با آیات استعاذه به معنی پناه بردن شروع می شود، به آنها معوذتین می گویند. این اصطلاح که بر گرفته از احادیث است معمولاً در کتاب های ادعیه و خواص سور قرآن زیاد یافت می شود که مثلاً برای ایمن بودن از انواع آسیب ها، چهار قل یا معوذتین را بخوانید. چهار قل نیز اشاره به چهار سوره ی کافرون، اخلاص، فلق و ناس است که با کلمه ی قل به معنای بگو شروع می شوند.
همان طور که می دانیم در این دو سوره یا همان معوذتین، خداوند به پیامبرش دستور می دهد که از چه چیزی، به چه کسی پناه ببرد ... فکر می کنم تا اینجا توانسته باشم جواب ایشان را داده باشم .. اما به همین مناسبت، نکته ی ظریفی به خاطرم آمد که حیف می دانم آن را برای خوانندگان گرامی بیان نکنم.
بگذارید ابتدا بدون تفصیل در تفسیر ها ی موجود، تنها نگاهی گذرا به ترجمه ی هر دو سوره داشته باشیم تا بیشتر به عمق مطلب پی ببریم:
سوره ی فلق : به نام خداوند بخشنده ی مهربان (۱) بگو پناه می برم به پروردگار سپیده ی صبح (۲) از شر تمام آنچه آفریده است (۳) و از شر هر مزاحم ــ یا هر آسیب رساننده ــ که شب هنگام وارد می شود (۴) و از شر آنها که در گره ها می دمند ــ یعنی ساحران ــ (۵) و از شر هر حسودی که حسد می ورزد
سوره ی ناس : به نام خداوند بخشنده ی مهربان (۱) بگو پناه می برم به پروردگار مردم (۲) به مالک و حاکم مردم (۳) به معبود مردم (۴) از شر وسواس خناس (۵) که در دل انسان ها وسوسه می کند (۶) خواه از جن باشد یا انسان
مشاهده می کنیم که در سوره ی فلق، خداوند به پیامبرش دستور می دهد که از دست چهار نوع شر ، به خدایی که شکافنده ی صبح از دل تاریک شب است، پناه ببرد. یعنی از ۱- شر اشرار ۲- مهاجمان شبانه ۳- جادوگران و ۴- حسودان، به خدایی پناه ببرد که پروردگار صبح است. یعنی خداوند را با یک صفت، ذکر می کند و از شر چهار نوع خطر جدی به او پناه می برد.
اما در سوره ی ناس موضوع به عکس می شود یعنی خداوند را با سه صفت مهم ذکر می کند که از دست یک نوع موجود به او پناه ببرد. به این صورت که از شر وسوسه گران جن و انس، به خدایی پناه ببرد که ۱- پروردگار مردم ۲- مالک مردم و ۳- معبود مردم است.
بنا بر این و با این نگاه دقیق به این دو سوره ی کوچک و مقایسه ی آن دو با هم، مطلب جالب و عجیبی به دست می آید و آن عبارت است از میزان دشمنی شیطان با انسان و خطرناک بودن او ...
فکر نمی کنم بیشتر از این نیازی به توضیح باشد
سلام دوستان
بازم از این همه تأخیر در بروز شدن عذر خواهی می کنم ... و یک عذر خواهی دیگه به خاطر این که در این مدت نتوانستم برایتان کامنت بگذارم ... این را حمل بر بی محبتی ما نکنید...
اجازه بدهید اینجا به پاسخ سؤال خانم مهرانه بپردازیم ... چرا مردها فقط به خواستگاري زنها ميروند و چرا نبايد زنان و دختران به خواستگاري مردان يا پسران بروند؟

اينكه ميگوئيد نبايد چنين شود ما هيچ اصل و دستوري نداريم كه نبايد دختران به خواستگاري بروند. يعني هيچگونه منعي بر خواستگاري كردن زن از مرد وجود ندارد و اتفاقاً نمونههايي هم در اين زمينه داريم كه مهمترين آن، خواستگاري كردن حضرت خديجه از محمد امین يعني پيامبر اكرم(ص ) است.
اين تنها يك سنت است كه همواره مردان، اقدام به درخواست و طلب ازدواج و پيشنهاد همسري به زنان بکنند. اما اينكه اين سنت از كجا آغاز شده و در كدام يك از فرهنگ ها و تمدنها ريشه دارد، به نظر ميرسد يك سنت الهي است كه از ابتداي خلقت پايه گذاري شده و ربطي به ملتي خاص يا فرهنگي خاص ندارد.
در داستان خلق آدم و حوا ميخوانيم که چون نگاه آدم به حوا افتاد گفت: خدایا ! این مخلوق زیبا کیست که دیدنش موجب انس و آرامش من می گردد؟
فرمود: این کنیز من است. آیا مایلی که همدم و همراهت باشد و با تو سخن گوید و از تو اطاعت کند؟
آدم پاسخ داد: آری .. و در مقابل آن تا وقتی زنده هستم شکر وسپاس تو را به جای خواهم آورد.
آنگاه خداوند نیروی شهوت را در وی قرار داد و فرمود: او را از من خواستگاری کن.
پس از خواستگاری ، ان دو به ازدواج یکدیگر درآمدند و آدم به حوا گفت: به طرف من بیا.
حوا گفت: تو به سوی من بیا.
و آدم به دستور پروردگار چنان کرد .. و در روایت است که چنانچه حوا به طرف آدم می رفت ، سنت چنین می شد که بانوان برای ازدواج به خواستگاری مردان بروند.
بنابراين بايد گفت: اين يك سنت فطري و حتي غريزي است كه بر پايهي نيازها، ظرافت ها و ظرفيتهاي زن و مرد بنيان نهاده شده است. یعنی درست است که اشكال شرعي ندارد اما واقعاً آیا عواطف زن، پذيراي اين معني هست؟
بیایید نگاه به جوامع لاابالي و به ظاهر مدرن كه همهي ضوابط و اصول اوليه اخلاقی و حتی انسانی را به هم ريخته اند نكنيم. آنها وقتي چند همسري و همجنس بازي را روا ميدانند اينكه ديگر چيزي نيست كه بگويند خواستگاري زن از مرد هم عيبي ندارد. البته باز هم ميگويم كه از نظر ما هم عيب شرعي ندارد ولي نبايد اصول عرفی که معمولاً بر اساس دین، اخلاق یا فطرت و حتي غرايز طبیعی بنا شده است را زير پا بگذاريم.
حتي در عالم حيوانات نيز معمولاً نران هستند كه به انواع وسايل، گاهي به جلوه گري و گاهي به قدرت نمايي و گاهي به راندن حريف از معركه و . . . سعي ميكنند عواطف و احساس ماده را به سوی خود جلب کنند تا به عنوان جفت او انتخاب شوند. اين قاعده در اكثر حيوانات اهلي و وحشي وجود دارد.
شيران جنگل، وقتي فصل انتخاب همسر ميشود گرد مادهاي جمع ميشوند و آن قدر با هم زد و خورد ميكنند تا آنكه شير قويتر، همه ی حريفان را از صحنه بدر كند و مقبول شير ماده شود.
طاووس و بوقلمون و بسیاری از حیوانات دیگر ، براي جلب نظر ماده شان، خود آرائي ميكنند؛ پرها را باز و زيبايي شان را به رخ ميكشند تا ماده، آنها را انتخاب كند.
كبوتر آن قدر طلب نياز ميكند و آن قدر ناله ميزند تا مادهاش را به سمت خودش جلب كند.
حتي در ماهيهاي آكواريوم كه در بسياري از خانهها هست انواع مختلف و اشکال گوناگونی براي دلبري و خواستگاري و قبولاندن خود به مادهها مشاهده ميکنيم.

بنابراین، این نظام طبیعت و قانون خلقت است که مرد، صاحب خواسته و نیاز باشد و زن مظهر جلوه و ناز... یعنی مرد باید به آستان زن برود و برای جلب رضایت او امتیاز بدهد و زن باید شمع و گل بارگاه نشینی باشد که مرد را به عنوان گل و شمع به حضور بپذیرد. این بهترین ضامن حیثیت و احترام زن و جبران کننده ی ضعف جسمانی او در مقابل قدرت مرد است و همین باعث حفظ تعادل و توازن در زندگی آنان می باشد.
اين فطرت يا اين غريزه، همه بر اساس حكمتي طراحي شده كه ميتواند عمدتاً ناظر بر آبرومندی زن و وزانت و ارزشمندی وی به عنوان موجودي ظريف، احساسمند و در خور احترام باشد. از طرف دیگر ، این نیاز است که فرد را به سمت خواسته اش می کشاند و معمولاً آدمی برای رسیدن به خواسته اش دچار سختی ها و مشقت های جسمی و روحی می شود که به طور طبیعی ، در توان زنان بخصوص از نظر روحی و روانی نخواهد بود.
به خاطر همین است که برای مرد چندان اهمیتی ندارد و خلاف شئونات خود نمی داند که از زنی خواستگاری کند و جواب رد بشنود و به سرعت سراغ دیگری برود و این کار را آنقدر تکرار کند تا به مطلوب خود برسد ... در حالی که واقعاً روحیه و احساس ظریف و شکننده ی زن ــ که می خواهد معشوق باشد و بر روح ، روان و اندیشه ی مرد حکومت کند ــ هرگز تحمل این معنی را ندارد. نکته ی دیگر اینکه معمولاً و بر اساس نظام آفرینش و شرائط روحی و فیزیکی حاکم بر خلقت زن و مرد، این طبیعت و خصلت مرد است که تکیه گاه باشد و این نیاز طبیعی زن است که تکیه گاهی داشته باشد.
امیدوارم موارد شاذ و استثنایی، موجب تردید در این سخن نشود چه آنکه ما نظام اصلی و قاعده ی کلی را بیان کردیم و خود نیز وجود موارد استثنایی را نفی نمی کنیم. و به قول شهید مطهری که می گوید این یک قاعده است که مردان خشن و اهل رزم آفریده شده اند و زنان ظریف و اهل بزم ... اما گاهی مشاهده می شوند مردانی که از زنان ظریف تر و بزمی ترند و همینطور زنانی کا از مردان خشن تر و رزمی تر ... ولی اینها موارد نادر و استثنایی هستند که آن قانون کلی را نقض نمی کنند.

بگذريم ... بحث طولاني نشود. بنابر آنچه گفته شد همین شیوه یعنی خواستگاری مردان از زنان ــ و نه عکس آن ــ بهترین عامل حفظ پایداری زندگی زناشویی و عزت و احترام زن و جایگاه واقعی او نزد مرد ؛ و حفظ و حراست او توسط شوهر است. یعنی وقتی مرد با دنیایی از نیاز به خواستگاری زن رفت و زن بالا نشین با دنیایی از ناز ، به خواسته ی او پاسخ مثبت داد معنایش این است که مرد ملزم ميشود تا در قبال این محبت و عشق، خواستههاي او را بپذيرد، با او به محبت و احترام رفتار كند ، نيازهاي مادي و معنوي اش را برآورده و تأمين نمايد، او را بي پشتوانه و رها نگذارد ، در مقابل ديگران از او حمايت كند و به عنوان شريك زندگي و همراهی مهربان در غم و شادي با وي انس بگيرد.
اکنون و در این زمانه که این سنت حسنه و صحیح جاری است متأسفانه زنان این همه مورد ظلم ، تحقیر ، ناسپاسی ، آزار روحی و حتی اذیت و ضرب و شتم جسمی قرار می گیرند، آیا جای این پرسش وجود دارد که اگر شرائط به عکس بود و زنان باید از مردان خواستگاری می کردند و مردان با ناز و افاده قبول می کردند که شوهریشان را به عهده بگیرند، چه اتفاقی می افتاد؟ آیا این قدرت روحی مرد، بر قدرت جسمی او اضافه نمی شد و بار ظلم زنان مضاعف نمی گشت؟
می گویند زن وشوهری در راه خود به رودخانه ای رسیدند. مرد گفت: من که می ترسم و اهل گذر از این رود نیستم ...
زن بیچاره که اوضاع را چنین دید حاضر شد مرد را بر دوش خود بکشد و از عرض رودخانه عبور کند و چنین هم شد . وسط رودخانه که رسیدند زن که خسته شده بود تکانی به خود داد و گفت: خسته شدم .. چقدر سنگین هستی..
مرد گفت : مثل اینکه من مرد هستمااااااا .. ![]()
سلام .. دوستان روزه دار
گفته بودم که سرکار خانم شهرزاد اطلاعاتی در مورد یأجوج و مأجوج خواستار شده بودند ... این هم پاسخ ایشان و البته در حد بضاعت علمی ناچیز ما ... امید که مفید قرار گیرد.
قرآن مجید در دو جا به داستان یأجوج و مأجوج اشاره ای البته خیلی مختصر و گذرا کرده است. یکی در آیه ی ۹۴ سوره ی کهف ( و به مناسبت بیان ماجرای ذو القرنین ) و دیگری در آیه ی ۹۶ سوره ی انبیا و به مناسبت ذکر نشانه های قیامت است که فقط نامی از آن به میان رفته است.
کلمه های یأجوج و مأجوج، ریشه ی عربی ندارند. بعضی معتقدند که این دو کلمه در اصل به زبان یونانی بر می گردد که نزد آنان " گاگ و ماگاگ " تلفظ می شده و به همین شکل در دیگر زبان های اروپایی انتقال یافته است . سپس با تغییر مختصری به زبان عبری و آنگاه از زبان عبری با تغییرات دیگری وارد زبان عربی شده ست. تورات در کتاب حزقیل، فصل ۳۸ و ۳۹ .. و در کتاب رؤیای یوحنا، فصل ۲۰ از آنان به عنوان " گوگ و ماگوگ " نام برده است.
آنچه از آیات فوق و منابع تاریخی بر می آید این است که این دو نام، متعلق به دو قبیله و گروه وحشی، متجاوز و آشوبگر است که در زمان خود به قبایل اطراف و ساکنان آبادی های مجاور یا حتی دوردست تر، حمله و با کشت وکشتار و ویرانگری آسایش دیگران را سلب می کردند. این ها گروه های بزرگی بوده اند که در دوردست ترین نقطه ی شمال آسیا زندگی می کردند و مردمی جنگجو و غارتگر بودند. بعضی از مفسران مثل علامه طباطبائی این مطلب را از مجموع گفته های تورات استفاده و نقل کرده اند.

نویسندگان تفسیر نمونه در جلد ۱۲ صفحه ی ۵۵۱ با استناد به دلایل فراوان تاریخی، اینان را متعلق به منطقه ای در شمال شرقی زمین، در نواحی مغولستان می دانند. جایی که ساکنانش به سرعت زاد و ولد می کردند و تبدیل به چشمه های جوشانی از انسان می شدند و چون سیل جوشانی سرزمین های اطراف را تصرف می کردند و زیر پوشش قرار می دادند.
منبع فوق برای حرکت سیل آسای این اقوام، دوران های مختلفی در تاریخ ذکر می کند که یکی از آنها دوران هجوم این قبایل وحشی در حدود پانصد سال قبل از میلاد و در زمان کورش کبیر که به احتمال بسیار همان ذوالقرنین است، اتفاق افتاد؛ ولی در آن زمان حکومت متحد ماد و فارس به وجود آمد و اقتدار آن باعث شد که آسیای غربی از این حملات در امان بماند. اتفاقاً آیه ی فوق مربوط به همین دوران است و نزدیک به نظر می رسد که مردم قفقاز، هنگام سفر کورش به آن منطقه، به وی پناه آوردند و از او تقاضا کردند که جلوی هجوم آنان را بگیرد... و کورش نیز در اجابت به خواسته ی آنان و برای سد راه نفوذ یأجوج و مأجوج ، اقدام به ساختن سد معروف ذوالقرنین نمود.

یکی دیگر از دوران هجوم آنان در قرن چهارم میلادی بود که با زمامداری " آتیلا " تمدن روم را از بین بردند. دوران دیگری که در ضمن آخرین دوران هجوم آنان محسوب می شود در قرن دوازدهم میلادی به سرپرستی چنگیز خان صورت گرفت که بر ممالک اسلامی و عربی حمله بردند و بسیاری از شهرها از جمله بغداد را ویران کردند.
البته منبع فوق حاصل بررسی های خود را می نویسد و اشاره ای به منابع تاریخی مورد استفاده نمی کند. اما آنچه اینجانب از لابلای مطالعات خویش به دست آورده ام این است که بعد از طوفان نوح ، که دیگر کسی بر زمین نمانده بود، همه ی آدمیان، تنها از نسل نوح و از طریق سه فرزندش سام ، حام و یافث دوباره به وجود آمدند. ابتدا نوح و خانواده اش در روستایی به نام ثمانین که خود بنا کرده بودند می زیستند تا رفته رفته جمعیتشان افزون شد و گروهی بالاجبار از آن نقطه مهاجرت کردند و شهر بابل را بنا نهادند.
رفته رفته و در اثر تراکم و ازدیاد جمعیت ، هر گروهی راهی را پیش کشیدند و در اطراف و اکناف مستقر شدند. اینان هر جایی که مستقر شدند آن جا را آباد کردند و آن محدوده را سرزمین خود دانستند و از تعدی و تجاوز گروه های دیگر به منطقه ی خود جلوگیری نمودند. این چنین بود که قبایل مختلف، نژادها ، ملیت ها و زبان های گوناگون پدید آمدند.

نژادهای هندی، سندی، سیاهان، حبشی ها، زنگی ها، قبطی ها و بربرها همه از نسل حام بن نوح و از طریق فرزندانش کوش، قوط و کنعان به وجود آمده اند. اما نسل یافث بن نوح از طریق هفت فرزندش در نژادهای ترک، چین، فرنگی ها، صقالبه و یأجوج و مأجوج گسترش یافت. و بالاخره نژاد های عرب و فارس از نسل سام بن نوح پدید آمده اند.
بنابراین شباهت نژادی یأجوج و مأجوج با ترک و چین ( نژاد زرد ) و در نهایت مغول ها می تواند تأییدی باشد بر آنچه گذشت.
سلام دوستان ... عبادات و طاعاتتان قبول حضرت حق
با عرض پوزش از دوستانی که زودتر از خانم سارا سؤال هایی کرده اند، اجازه می خواهم به دلیل حضور ماه مبارک رمضان و ارتباط سؤال ایشان با این ایام خاص، ابتدا به بررسی و پاسخ این مطلب بپردازیم. ایشان در کامنتی نوشته اند:
| نويسنده: سارا | سه شنبه 26 مهر1384 ساعت: 8:8 |
| سلام.. من یک سئوال برام مطرحه؟ آیا در قرآن اشاره ای به روزه در ماه رمضان شده و اینکه باید سی روز را روزه گرفت در قرآن بیان شده است؟ اگر میدونین لطفا به من بگین؟آدرس ایمیل من هست.. متشکر میشم | |
| وب سايت پست الکترونيک | |
باید به این خواهر گرامی عرض کنم که پاسخ سؤال شما دقیقاً آری است. قرآن کریم در آیات ۱۸۳ الی ۱۸۵ سوره ی بقره به طور صریح به وجوب روزه و ضرورت آن در ماه مبارک رمضان اشاره کرده است.
اجازه بدهید خود آیات را نقل نکنم و مراجعه به قرآن کریم را به عهده ی خود عزیزان بگذارم و فقط ترجمه ی این آیات مبارک را برای استفاده ی بیشتر خوانندگان گرامی بیاورم:
۱۸۳ - ای کسانی که ایمان آورده اید ! روزه بر شما ( به عنوان یک کار واجب ) نوشته شده همانطوری که بر امت های پیشین نیز نوشته شده است؛ باشد که پرهیزکار شوید.
۱۸۴ - چند روز معدودی را ( باید روزه بگیرید ) و کسانی که بیمار یا مسافر هستند روزهای دیگری ( به جای آن روزه بگیرند ) و کسانی که قدرت انجام آن را ندارند باید کفاره بدهند ( یعنی ) مسکینی را اطعام کنند. و کسی که پذیرای کار خیر شود، برایش بهتر است. و روزه داشتن برای شما بهتر است به شرط آنکه علم داشته باشید.
۱۸۵ - ( آن چند روز معدود ) ماه رمضان است که قرآن برای راهنمایی مردم و نشانه های هدایت و ( ملاک ) تفاوت بین حق و باطل، در آن نازل شده است. پس آن کس که در ماه رمضان در حضر باشد روزه بدارد و آن کس که بیمار یا در سفر باشد روزهای دیگری را به جای آن روزه بگیرد. خداوند راحتی شما را می خواهد نه زحمتتان را. هدف این است که این روزها را تکمیل کنید و خداوند را بخاطر اینکه شما را هدایت کرده بزرگ بشمارید و شاید ( اینچنین ) شکرگزار شوید.
با توجه به آیات فوق مشخص می شود که منظور از ایام معدودات ماه رمضان است و می توان چنین نتیجه گرفت که روزه ی ماه رمضان واجب است. اما در هیچ جای قرآن، تصریحی به عدد سی و کمتر یا بیشتر نشده است. البته ضرورتی هم به ذکر عدد سی روز و تعیین مقدار روزهای روزه وجود ندارد .. زیرا وقتی می گوید ماه رمضان را روزه بگیرید، به صورت بدیهی معنایش این است که تمام مدت این ماه که حد اکثر سی روز است را روزه بگیرید . بنابراین اگر گاهی به خاطر گردش افلاک تعداد روزهای این ماه ۲۹ روز شد، باز همان مقدار کافی است و حکم پروردگار، با روزه ی بیست و نه روز انجام شده و مورد اطاعت قرار گرفته است.
امیدوارم پاسخ شما خواهر عزیز همین باشد که من فهمیده و آن را برایتان نوشته ام و نیز امیدوارم که مورد استفاده ی دوستان دیگر نیز قرار گیرد.
از مشارکت همه ی دوستان در این مباحث صمیمانه استقبال می کنم
سؤال بعدی که بدان خواهیم پرداخت، سؤال سرکار خانم شهرزاد در باره ی یأجوج و مأجوج ..خواهد بود انشاء الله
سلام دوستان ... سلام سرکار خانم مریم
شما و دوست دیگری به نام فریده -- که آدرس وبلاگش را ننوشته بود -- خواسته بودید که در مورد آدم و حوا بیشتر بنویسم و پاسخ این سؤال که آیا واقعاْ شیطان حریف آدم نشد و برای وسوسه ی او ، اول حوا را فریفت و سپس از طریق حوا و به وسیله ی او ، آدم را فریب داد؟
زن ، باعث انحراف مرد ؟
همان طور که در کامنت همان پست مربوطه نوشته بودم این مطلب هر چند در بعضی از کتاب ها و ادبیات دینی ( ادیان مختلف ) آمده است اما یک مطلب خرافی و غیر قابل قبول است که شیطان نمی تواند مستقیماً در مرد نفوذ کند و لذا از طریق زن ، او را می فریبد.
دلیل عقب ماندگی زنان در تاریخ
به نظر می رسد که همین باور است که باعث شده زنان از دیرباز و قرن های طولانی ، در گوشه ی عزلت زندانی باشد و از انواع حقوق شخصی و اجتماعی خویش محروم بماند. جالب تر این که بسیاری از زنان، خود نیز تا امروز بر بر این اعتقاد هستند و به خاطر همین اعتقاد ُ جرأت ابراز وجود ندارند و نه تنها جرأت چنین کاری ندارند که اصلا خود را شایسته ی ابراز عقیده نمی بینند، چون خود و هم جنسان خود را شیطان کوچک می شمارند و موجب تباهی و فساد جوامع بشری.
آری ... بر اساس همین آموزه هاست که علاوه بر مردان ، گاهی خود زنان نیز بر این باورند که زن از اصل عنصر گناه است و هیچ گناهی صورت نمی گیرد مگر آنکه پای زنی در میان است. یعنی حتی قتل، دزدی، جنگ و انواع بزه های اجتماعی که توسط مردان صورت می گیرد ، نیز ریشه در وسوسه ها ی یک زن یا به خاطر تصاحب او دارد.

آیا واقعا زن عنصر گناه است؟
اجازه بدهید اینجا به نقل عین عبارات متفکر و اسلام شناس واقعی یعنی استاد شهید مرتضی مطهری از کتاب " نظام حقوق زن در اسلام " بپردازم. وی می نویسد:
... می گویند : شیطان مستقیما در وجود مرد راه نمی یابد و فقط از طریق زن است که مردان را می فریبد. شیطان زن را می فریبد و زن مرد را. می گویند: آدم اول که فریب شیطان را خورد و از بهشت سعادت بیرون رانده شد، از طریق زن بود. شیطان حوا را فریفت و حوا آدم را ..
دیدگاه قرآن و اسلام
او سپس به نقد این نظریه می پردازد و می نویسد:
قرآن داستان بهشت آدم را مطرح کرده ولی هرگز نگفته که شیطان یا مار، حوا را فریب داده و حوا آدم را. قرآن نه حوا را مسئول اصلی معرفی می کند و نه او را از حساب خارج می کند. قرآن می گوید به آدم گفتیم خودت و همسرت در بهشت سکنی گزینید و از میوه های آن بخورید. قرآن آنجا که پای وسوسه ی شیطان را به میان می کشد، ضمیرها را به شکل " تثنیه " می آورد و می گوید: « فوسوس لهما الشیطان » شیطان آن دو را وسوسه کرد. « فدلاهما بغرور » شیطان آن دو را به فریب راهنمایی کرد. « و قاسمهما انی لکم من الناصحین » یعنی شیطان برای هر دو سوگند یاد کرد که جز خیر آنها را نمی خواهد.
به این ترتیب قرآن با یک فکر رایج آن عصر و زمان که هنوز هم در گوشه و کنار جهان بقایایی دارد، سخت به مبارزه پرداخت و جنس زن را از این اتهام که عنصر وسوسه و گناه و شیطان است، مبرا کرد ...
ادامه از پست قبلی...
گفتم: قبول ... پس تا اينجا با من راه آمدهايد كه ذهنتان رفت سراغ اسطورهها . . . يعني چون اين عشق را تا حالا نديدهايد سراغ كتابها و افسانهها و اساطير رفتهايد . . . اشكالي هم ندارد اما توجه داشته باشیم که این ها هم به نظر من واقعیت خارجی نداشته اند.
این اسطوره ها هم ساخته و پرداخته ی ذهن و قلم ادیبان و عارفان است. به خاطر همین است که در همه ی زبان ها و فرهنگ ها دو سه اسطوره ی اینچنینی در ادبیات مطرح می شوند و هر شاعر یا عارفی به نحوی به آن ها پر و بال می دهد. این هم به خاطر کمال نگری و در واقع آرزوهای دست نایافته ی آنان در عاشقی است که این گونه نمود پیدا می کند.
آنها با این افسانه ها و اساطیر و داستان پردازی پیرامون این شخصیت های خیالی می خواهند بگویند که کاش می شد عشقبازی اینچنین بود و در نهایت چون در زمین عشق اینگونه پیدا نمی شود باید سراغ عشق معنوی و آسمانی رفت.
اما چرا در زمین چنین عشق هایی پیدا نمی شود؟
شاد باشید تا دیداری دوباره
ادامه از پست قبلی....
حالا نوبت من بود که از عشق بگویم و همه منتظر بودند... من گفتم:
عشق يعني خود را نديدن، عشق يعني " من " ديگر مفهوم ندارد. هر چه هست " او " هست ... حتي " ما " نيست.
عشق يعني ديگر " من " و " تو " وجود ندارد، نه اينكه " ما " بشود، نه . . . هر چه هست " تو " ميشود. من هم تو ميشوم. در عشق واقعی اينكه من چه ميگويم تو چه ميگوئي نيست . . . اينكه من به خاطر تو از حق خودم ميگذرم نيست. منت گذاشتن نیست و تازه ، منت کشیدن هم هست. . . اينكه ما چه ميگوئيم هم نيست . . . در عشق اصلاً هر چه تو ميگوئي هست و هر چه تو ميگوئي انگار من ميگويم . . . نه اينكه خواستهي تو را قبول دارم. این که عشق نیست . . . عشق یعنی اصلاً خواستهاي غير از خواستهي تو ندارم.
نه به خاطر تو . . .که به خاطر خودم. چون تو ، من هستي و آن چه مطلوب توست خواستهي من است.
يكي درد و يكي درمان پسندد
يكي وصل و يكي هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
يعني اگر دوست، درد مرا هم بپسندد، درد براي من شيرين تر است. اگر هجران هم بپسندد همان هجران براي من شيرين است. نه اينكه به خاطر او تحمل كنم نه، نه، اصلاً شيرين است چون " من " وجود ندارد و اين " من " اوست و خواستهي اوست كه براي من شيرين است. حالا واقعاً آيا در عشقهاي زميني چنين چيزي پيدا ميشود؟
يكي از حاضران گفت: آري پدر و مادر من چنين حالتي دارند . . .
پرسيدم: يعني چه؟ آيا آن قدر در همديگر ذوب هستند كه اصلاً داراي اختلاف سليقه نيستند؟
گفت: نه، اختلاف سليقه دارند ولي به نفع يكديگر كوتاه ميآيند.
گفتم: نشد . . . كوتاه آمدن با عشق فرق ميكند. ممكن است در زندگي، دو نفر با هم اختلاف سليقه زياد داشته باشند اما به دلايلي از جمله محبت به یكديگر تحمل ميكنند و كوتاه ميآيند. اين با شيرين بودن ارادهي ديگري فرق ميكند . . . ممكن است شيرين هم باشد اما نه از باب اينكه چون او ميخواهد بلكه شيرين است به خاطر اينكه توانستهام خواستهي او را بپذيرم با اينكه خلاف ميل من بوده است.
ديگري گفت: ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد، وامق و عذرا و . . .
گفتم: قبول . . .
بقیه مطلب در پست بعدی
امروزه عشق بی معنی شده است یا بهتر بگوییم ارزش
و قداستش را از دست داده و در وبلاگ ها زیاد می بینم
که بسیاری از ما هنوز عشق را نشناخته ایم و بازیچه ی
این و آن قرار می گیریم و این دوستی های خیابانی را که
اشک خیلی ها را در می آورد و دستمال یأس و نا امیدی
بر سرها می بندد عشق می نامیم....... تصمیم گرفتم
ادامه ی بحث گذشته که اتفاقا به همین نکته ی بسیار
حیاتی و مهم کشیده شد، را خدمت شما دوستان عزیز
تقدیم کنم...
ادامه از پست قبلی
در اینجا یکی از دختران به اعتراض گفت :
همه ي اين حرف ها كه مي زنيد در پرتو ((عشق)) حل مي شود. يعني اگر بين يك جوان فقير از طبقه ی اجتماعي ضعيف، و يك دختر تحصيل كرده ی ثروتمند از طبقه ي اجتماعي مرفه و به قول امروز (هاي كلاس )عشق ايجاد شد، آيا باز هم اشكال دارد و نبايد ازدواج كند؟
گفتم: ما كه گفتيم از نظر ديني هيچ مانعي ندارد و نمونه هايي هم ارائه كرديم. اما مبناي كار بايد ايمان و التزام و خدا ترسي باشد و گر نه عشق خيلي جواب نمي دهد. چون…
در بين حاضران همهمه ايجاد شد و فهميدم كه عشق ، در ذهن آنها جايگاهي دارد كه اين حرف برايشان غير قابل قبول است. ناچار شدم بيشتر توضيح بدهم. گفتم: عشق يعني چه؟
يكي گفت: يعني دوست داشتن (همه خنديدند)
گفتم: شما ماشين تان را، كلاستان را، هم كلاسي تان را دوست داريد. شما حتي بقال سر كوچه را هم دوست داريد. آيا عاشق آن ها هستيد؟…… نه
يكي گفت: عشق يعني براي ديگران مردن….
گفتم: اگر كسي در خيابان ديد يك نفر را دارند كتك مي زنند، دلش سوخت و با اين كه دست تنها بود رفت از او دفاع كند و در اين راه آنقدر كتك خورد تا مرد، آيا عاشق او بوده است؟ . . . نه
ديگري گفت: يعني از ضعفهاي طرف مقابل چشم پوشي كردن . . . گذشت كردن
گفتم: اگر من از يك آدمي در كوچه و بازار كه بيادبي كرد يا تنه زد و يا . . . اگر من از او گذشتم، يعني عاشق او هستم؟(همه خنديدند)
دردسرتان ندهم، هر كس چيزي گفت و آخرش هم به مفهوم عشق نرسيديم.
آن وقت من شروع كردم گفتم: حالا من عشق را تشريح ميكنم تا ببينيم اين نوع عشق اصلاً در زمين وجود دارد يا نه؟
بقیه مطلب در پست بعدی
صحبت كه به اينجا رسيد دختر ديگري سؤال كرد:
يعني ميگوئيد با اولين خواستگاري كه آمد، موافقت كنيم و كار و زندگي و مسكن و . . . را ناديده بگيريم؟
گفتم: نه من اين را نميگويم و اسلام هم اينگونه نميگويد. اتفاقاً اسلام دستور ميدهد كه خانوادهي دختر بايد روي خواستگار خیلی دقت كنند تا بعداً پشيمان نشوند. اما دقت مورد نظر اسلام دربارهي اين موهوماتي كه امروز متداول است نيست.
اسلام ميگويد: بايد دختر و پسر “ كفو” يكديگر باشند. كفو بعني همطراز. يعني بايد با هم سنخيت داشته باشند.
اولين شرط اسلام دقت در اين است كه خواستگار متدين و خدا ترس باشد.
شرط دوم اينكه اخلاق پسنديده داشته باشد.
و شرط ديگر اينكه دستش به دهانش برسد و بتواند خانوادهي خود را تامين كند. همين.
يعني اگر مرد داراي اخلاق باشد و ايمان كافي به خدا داشته و از دستورات ديني اطاعت كند، زمينهاي براي اذيت و آزار همسرش به وجود نميآيد، هر چند همسرش بيكس و كار باشد. چون ميداند كه خدايي هست كه حقوق همسران را محترم شمرده و از آدمي در مورد بدرفتاري و ظلم به همسرش بازخواست ميكند.
اسلام به تلمباري ثروت و مكنت نیز توجه ندارد و ميگويد: این امور بايد در حدي باشد كه تكافوي زندگي را بكند و دست مرد به دهانش برسد تا خانوادهي او چشمشان به دست ديگران نباشد و اين همان همتايي و همطرازي يا “كفو” است كه مورد نظر اسلام است.
امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: همطراز، كسي است كه عفيف باشد و بينياز(وسايلالشيعه 14/52)
البته حالا اينكه “ كفو ” بودن آيا در ديگر زمينهها هم بايد رعايت شود يا نه، بحثي مفصل است كه جداگانه بايد بدان پرداخته شود. مثلاً اينكه همتايي و همطرازي در ثروت و دارائي، وابستگي به طبقههاي اجتماعي، تحصيلات، ديدگاهها و حتي امروز در سليقههاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي نيز بايد رعايت شود يا نه؟
مثلاً آیا ميشود يك خانوادهاي كه ميلياردر هستند با يك خانوادهي فقير وصلت كنند؟ يا يكي که داراي تحصيلات عاليه هست با يك نفر بيسواد يا كم سواد زندگي كند؟ و همینطور در ديدگاهها و نگرشهاي فكري، فرهنگي؛ مذهبي و سياسي؟
فرض كنيد يكي خيلي بسته و محدود فكر كند و ديگري بسيار باز و لاقيد باشد.
به هر حال اين زندگي ها در آينده دچار مشكل ميشود. به رخ كشيدنها، تحقيرها، زيربار نرفتنها و از اين قبيل امور... روز به روز بيشتر تظاهر ميكند و شكاف و اختلاف را عميقتر و زندگي را تبديل به جهنمی سوزان و غير قابل تحمل مينمايد.
اينها واقعيتهايي است كه بايد رعايت شود. اما باز ميتوان گفت که اگر همان تقوي، ايمان و خداترسي وجود داشته باشد، هيچكدام از اينها موجب شكست زندگي نخواهد شد. تفاخر و خود بزرگ بيني به خاطر مال، مقام، تحصيلات و . . . از صفات غير اخلاقي و غير اسلامي است. ولي با توجه به اينكه به هر حال داشتن مراتب بالاي ايماني كه باعث شود اين مسائل كمرنگ شود و در زندگی تأثیری نگذارد، به ندرت يافت می شود بهتر است كه همطرازي در اين زمينهها نيز رعايت شود.
اين توصيهاي است براي جامعهي امروز ... و گر نه همانطور كه گفتم در اسلام اصلاً اين حرفها مطرح نيست. اسلام همهي امتيازات اعتباري را موهوم و مردود دانسته است. اسلام براي نژاد و مليت، زبان، سرمايه، شغل و . . . اعتباري قايل نيست. خداوند به وسيلهي اسلام و دين داری، ضعفهاي اعتباري را جبران كرده است و هيچ عاملي را موجب تفاخر و برتري كسي بر ديگري نمی داند.
ان اكرمكم عندا. . . اتقيكم
شيوهي رفتاري پيامبر و امامان معصوم ما بهترين دليل بر اين ديدگاه است.
رسول خدا (ص) زينب دختر عمهي خود را به ازدواج زيد بن حارثه بردهي آزاد ساخته خويش درآورد و به زيادبن لبيد كه از اشراف قبيلهي خود بود دستور داد كه دخترش “ دلفا ” را به ازدواج “جويبر” در آورد كه مردي مستمند، كوتاه قد و سیاه پوستی از سیاهان یمامه اما مردی مسلمان ، با تقوی ، صالح و درست کار بود. پیامبر به زیاد فرمود: جویبر مؤمن است و مرد مومن همتا ( كفو ) ي زن مؤمنه است. پس دخترت را به ازدواجش در آور و از او روي مگردان (وسايل الشيعه 14/46)
زياد هم عليرغم همه فاصله اي كه از نظر اين اعتبارات اجتماعي بين او و جويبر بود، به فرمان پيامبر عمل كرد.
امام سجاد نيز يكي از زنان هاشمي ( اهل بيت ) را به عقد برده ي آزاده ساخته ي خويش در آورد. وقتي اين خبر به گوش عبدالملك بن مروان رسيد نامه اي به آن حضرت نوشت و ايشان را ملامت كرد. امام در جوابش نامه اي فرستادند و از جمله مطالبي كه در آن نوشتند اين بود: ما به رسول خدا اقتدا مي كنيم. آن حضرت، زينب دختر عمويش را به ازدواج برده ي آزاد شده خود در آورد و خود با صفيه – كنيز آزاد شده ي خويش - ازدواج كرد. (وسايل الشيعه 14/50)
وقتي عبدالملك نامه ي امام را خواند گفت: او خود را فرو مي آورد ( تواضع مي كند ) ولي خداوند او را بالا مي برد.
چندی پیش در جلسه ی پرسش و پاسخ یکی از مراکز آموزشی دخترانه، دختری پرسید:
دلیل شکست زندگی ها و ازدیاد طلاق در روزگار فعلی چیست؟
و من گفتم: يكي از مهمترين عوامل شكست زندگيها و منجر شدن آنها به طلاق، توجه زیاده به ارزش های موهوم و ملاكهايي است كه نه از نظر ديني دارای اعتبار است و نه از نظر واقعي، تأثيري در خوشبختي و دوام زندگيها دارد.
توجه بيش از حد به مسايل مادي، ثروت، مقام، شئونات اجتماعي، مدرك تحصيلي، اندام و زيبائي و... از عمدهي مطالبي است كه ضمن اين كه در جاي خود لازم الرعايه هستند اما توجه بيش از حد به آنها و تنها مدرك قرار گرفتن آن ها دو عيب اساسي دارد:
1- چه بسا گزينههاي مناسبي كه براي یک جوان وجود دارند اما به دليل اينكه يكي از اين شرايط را ندارند، جوان تن به ازدواج با وی در نمی دهد و منتظر كسي ميشود كه از اين ديدگاه، ايدهآل باشد. بنابراين ضمن آنكه آن مورد خوب را از دست ميدهد و ممكن است سن و سالش بالا برود و شرايط ازدواج برايش سخت تر و پيچيدهتر شود، معلوم نيست اگر با موردي ازدواج كرد كه اين خصوصيتها را داشته باشد داراي زندگي خوب و مناسبي شود. چون مؤلفههاي زندگي موفق و سعادتمند هيچ كدام از اين موهومات نيستند.
2- علاوه بر مطلب فوق، هر كدام از اين ها در طول زندگي ميتواند مشكل ساز باشد. گاهي ثروت زيادي مقام اجتماعي، زيبائي و .... هر كدام در جاي خود به نوعي دردسرهاي زندگي به حساب ميآيد. زنان بسياري داريم كه از ثروت انبوه شوهرانشان و اينكه وي ديگر وقتي براي آنها نميگذارد و از نظر عاطفي خانواده را تأمین نمی کند، رنج مي برند و ميگويند: با اينكه از نظر مالي و زندگي چيزي كم نداريم ولي ما و بچهها نياز به حضور عاطفي پدر در خانه داريم چه آنكه پول و امكانات همه چيز زندگي نيست.
مثل اينكه انسان در قفس طلائي زندگي كند و آب و دانهي مفصلي هم داشته باشد اما بالاخره قفس است و زنداني.
حديثي از پيامبر اكرم داريم كه فرمود: اگر كسي زني را به خاطر ثروتش به همسري برگزيند خداوند او را به همان ثروت وابسته ميكند و اگر به انگيزهي جمال و زيبايي اش، با او ازدواج كرد، مكروه و ناپسندي خواهد ديد ( يعني گاهي اين زيبايي موجب تنش، اختلاف و شك و . . . ميشود ) اما اگر تنها به خاطر ايمان و ديانتش با او وصلت كرد خداوند مال و جمال را نيز در او جمع ميكند. (وسايلالشيعه 14/31)
البته اين كلام به اين معني نيست كه اگر كسي همسرش را تنها به خاطر ايمان و تدين او برگزيد، خداوند او را ثروتمند و همسرش را زيبا ميگرداند و شکل و فرم چهرهي او را تغيير مي دهد ... نه، بلكه منظور آن است كه وقتي ازدواج از روي تقوي و به خاطر خداوند و تدين طرف مقابل صورت گيرد، خداوند گردش زندگي آنها را به گونهاي قرار ميدهد كه به داشتههاي خود اكتفا كنند و بي نياز از ديگران باشند و در چشم يكديگر زيباتر از زيبا رويان جلوه كنند.
نقل ميكنند زني آبله رو بود كه وقتي هنگام شستن صورت يك مشت آب روي صورتش ميريخت، يك قطره هم برنميگشت. يعني آنقدر صورتش چاله چوله داشت كه آبها در آن حفرهها جا خوش ميكردند. اما همين زن شوهري داشت كه هر وقت با هم بيرون ميرفتند براي آنكه زنش چشم نخورد آيهالكرسي ميخواند. اين همان معناي حديث پيامبر است كه اگر ازدواج به خاطر دين طرف باشد و انگيزهي ديگري در كار نباشد، خداوند مال و جمال را در او فراهم ميآورد.
دوست خوبمان مریم .... نوشته ای از آدم و حوا بگویم .. اتفاقا اولین چیزی که با دیدن کعبه به ذهن آدمی خطور می کند، ماجرای آدم و حوا است.
ما در ادبیات دینی خویش داریم که چون ابلیس با وسوسه هایش، حریف آدم نشد، سراغ حوا رفت و او را فریب داد و توانست از طریق حوا، در دل آدم نفوذ کند و... آن گاه همگی از بهشت رانده شدند و بر زمین فرود آمدند.
آدم در مکانی به نام " سراندیب " در هند ( احتمالا سیلان فعلی ) فرود آمد و حوا در سرزمین فعلی عربستان و در مکانی که امروز به نام " جده " معروف است. می گویند تسمیه ی این مکان به جده هم به همین خاطر بوده است که جده ی بزرگ آدمیان در آن فرود آمده است.
آنان دویست سال دور از هم بودند و مدام گریه می کردند تا خدا توبه شان را بپذیرد.. تا آن که خدا توبه ی آدم را پس از توسل به خمسه ی طیبه یعنی محمد و علی و فاطمه و حسن وحسین پذیرفت.
سپس به آدم دستور داد حج انجام دهد و خانه ی کعبه را بنا نهد و پاره ابری فرستاد تا در محل کنونی کعبه بر زمین سایه افکند و اینچنین ابعاد کعبه را به آدم نشان داد.
آدم چون از ساخت کعبه فراغت یافت طبق دستور، به مناسک حج پرداخت.
او در سرزمین " منی " آرزو کرد که کاش حوا را در کنار خود داشته باشد و به همین جهت، آن دیار به منی که از ریشه ی امنیه و تمنا، به معنای آرزو هست ، مشهور شد.
سپس در حین مناسک و در سرزمین " عرفات " او را دید و شناخت و از این رو به عرفات که از ریشه ی عرف به معنای معرفت و شناخت است، نام گرفت.
و در نهایت در سرزمین " مزدلفه " به هم پیوستند و آن جا نیز به مزدلفه از ریشه زلف به معنای پیوستن و نزدیک شدن شهرت یافت.