عدالت
وقتی عدالت، تنها واژه ای زیبا می شود
عجوزه ی ( بخوانید ملکه ی ) عدالت نیز ...

وقتی عدالت، تنها واژه ای زیبا می شود
عجوزه ی ( بخوانید ملکه ی ) عدالت نیز ...

این بابا از منم بیشتر پول داره
![]()
بیل گیتس صاحب شرکت مایکروسافت، ثروتمندترین فرد جهان است. سود او در هر ثانیه ۲۵۰ دلار و در روز ۲۰ ملیون دلار است که جمع سود سالیانه ی او به ۸ ملیارد دلار می رسد.
اگر بیل گیتس هزار دلار خرج کند یا به نحوی از دست بدهد، برایش اهمیتی ندارد چون در مدت ۴ ثانیه جبران می شود.
چنانچه او به تنهایی بخواهد عهده دار بدهی ۵/۵ تریلیون دلاری سازمان ملل بشود، می تواند آن را ظرف مدت کمتر از ده سال پرداخت نماید.
اگر بیل گیتس ــ خدای ناکرده ــ تصمیم بگیرد به هر انسان روی کره ی زمین ۱۵ دلار بدهد، باز هم ۵ ملیون دلار برایش باقی خواهد ماند.
مایکل جردن ( بسکتبالیست ) یکی از ثروتمندترین افراد آمریکاست. اما با این حال خوب است بدانید که اگر از روی کله شقی بخواهد به اندازه ی بیل گیتس ثروت داشته باشد، باید ۲۷۷ سال دیگر زندگی کند تا به اندازه ی دارایی امروز بیل گیتس ... آنهم به شرط اینکه تمام ۳۰ ملیون دلار درآمد سالیانه اش را پس انداز کند و حتی در حد خورد و خوراک نیز خرج نکند.
اگر بیل گیتس دولت بود، از نظر دارایی سی و ششمین دولت جهان به حساب می آمد. و اگر دارایی های او را به دلار تبدیل کنیم می توان با آن ۱۴ بار فاصله ی زمین تا کره ی ماه را با یک دلاری فرش کرد. و البته ۷۱۳ هواپیمای بوئینگ برای حمل این پول ها لازم بود.
بیل گیتس هم اکنون حدود ۴۰ سال دارد. اگر فرض کنیم که ۳۵ سال دیگر هم زندگی کند و بخواهد از خود چیزی برای پس از مرگش باقی نگذارد، باید هر روز ۵/۶ ملیون دلار خرج کند.
با این حال خوب است آقای بیل گیتس بداند که چنانچه قرار بشود به هر استفاده کننده ی ویندوز در مقابل هر بار هنگ کردن کامپیوترشان یک دلار بدهد، سه سال بیشتر طول نمی کشد که شاهد افلاس و فقر خود خواهد بود
نمی دونم فوتبال ایران و مقدونیه رو دیدین یا نه ... اگه ندیدین خوش به حالتون .. هر چند فرقی نداره نتیجه برای اونا که دیدن با اونا که ندیدن فرقی نمی کنه ... فقط حرص کمتر خوردن
البته منم از دقیقه ی ۶۰ به بعدشو دیدم .. اما صد حیف از این وقتی که تماشگر ها چه تو استادیوم . چه تو خونه ها پای تلویزیون گذاشتن ... ما دو ساله داریم داد می زنیم ولی به خرج این حضرات فدراسیون نمی ره .. اصلنم براشون مهم نیست که نباید با این خودمحوری ها و لجاجت ها با غرور ملی و انگیزه های یک ملت بازی کرد ..

بابا جون دو ساله همه دارن داد می زنن که این مربی محتاط و ترسو و بی برنامه به درد تیمی با ماهیت هجومی مثل تیم ایران نمی خوره... هی گفتن باید صبر کرد .. این مربی ما رو به جام جهانی برده ... یکی نیس بگه کجا این مارو به جام جهانی برده؟ این همه بازی ضعیف و دفاعی مال کی بوده است؟ برد با یک گل به چه دردی می خوره ؟ بابا والله بخدا اگه این بازیکنای مارو به حال خودشون رها کنیم بیشتر از این نتیجه می گیرن ... اگه اینهارو دست منم بدن نتیجه گیریمون از این گلایی که پرفسور می کارن کمتر نیست...
امیدوارم بازی امروز اونم جلوی یه تیم دست چندمی دنیا ... این حقیقت رو برای آقایون روشن تر کنه ... بازی بی برنامه و سر در گم این همه ستاره و فوق ستاره در گرو مربی گری آقای برانکو ... آقایون تو را خدا دست از سر این مردم و این هواداران بردارید ... چه خورده حسابی مگه با آقای برانکو دارین ..
روبروم نشسته ای.. رنگت پریده .. با چشمان قشنگ وگود افتاده ات به من زل می زنی... پسرکم.. شرمنده ام شرمنده ی تو و خواهرت که اگه توی یکی از اون خونه هایی که گاهی من برفاشونو پارو می کنم به دنیا اومده بودید، وضعتون این نبود که حالا هس.
و ... از در زد بیرون .. آفتاب پائیزی گرم و مهربانی می تابید .. برگردم به بچه ها بگم اگه تو اون موش دونی سردشونه، بیان بیرون آفتاب بخورن و گرم بشن .. نه بابا ولش کن بازم نیگاشون داغونم می کنه ...
دو تا محله آنطرف تر .. یک موتور روشن و بی صاحاب جلوی سوپرکی چشمک می زد .. سوار شد ... می فروشمش .. ناچارم .. آره می فروشمش ...
کجا.. ؟ به طرف گمرک .. در راه ، به منیریه که رسید رأیش عوض شد .. آهان .. موتورو به صاحبش بر می گردونم .. ولی اول .. سمت راست پیچید ... سینه کش خیابان ولی عصر را بالا رفت ... پر گاز و با شتاب .. میدان ولی عصر .. بانک کلیه .. انجمن ؟ اینجا که می گفتن بانک کلیه اس..
سه ملیون .. ؟ عجب پولی ..!! من آماده م ... کلیه مو می فروشم .. و ... یک پوزخند تحویل گرفت .. به این هردمبیلی هام که فکر می کنین نیسش آقا .. آزمایش می خواد .. پذیرنده یا متقاضی می خواد .. حد اقل ده پونزده روز طول می کشه ..
چه فایده ..؟ من الآن پول می خوام ... ده روز دیگه بچه هام مردن و دیگه پول می خوام چیکار ؟ ببین خانوم .. تورو خدا ... یه کاری واسم بکنین ... حاضرم نصف قیمت بفروشم .. یکی پیدا کنین بلکه حالا یه صد تومنی دستمو بگیره ... اگه الآن هم پول نمی دین .. لا آقل بستری م کنین .. نمی خوام برم خونه .. یه زن بیچاره و دو تا طفل معصوم گرسنه دارم که نیگاشون آتیشم می زنه ..
اصرار .. گریه ... التماس ... اما فایده ندارد ... ناگهان قرمز شد .. عرق کرد .. چهره ی مهربانی چندتا هزاری در دستش گذاشته بود ... بگیرم .. ؟ نگیرم .. ؟
روی موتور ... باد موهایش را پریشان می کرد .. و خنکای تنگ غروب قلقلک که نه ، نیشش می زد ... سه چهارتا نان بربری، چند سیر حلوا ارده ، یک قوطی پنیر پاستوریزه و چند دانه سوسیس به خاطر پسرش ... جوجه هام .. عزیزای بابا .. نخوابین .. دارم میام ..
میدان بعدی ... افسر پلیس و تابلوی ایست ... ایستاد . گواهینامه .. مدارک موتور .. به اته پته افتاد .. إ ؟ .. إ .. ؟ موتور هم که دزدیه ... بی سیم ... دستبند .. موتور به پارکینگ و .. شما .. آره شما ... اداره ی آگاهی ..
شب .. ساعت از ۱۱ هم گذشته ... و اون موش دونی سرد و خاموشه .. زن از دلواپسی خوابش نمی بره ... و بچه های معصوم از گرسنگی ... اما نان و پنیر و سوسیس، خوراک بساط سور و سات موش ها و گربه های میدان هفت تیر ..
اللهم أشبع کل جائع ... خدا یا ! همه ی گرسنگان را سیر کن
اللهم اغن کل فقیر
خدایا همه ی فقیران را بی نیاز کن
دخترک مدتی بود مدرسه نمی رفت .. آخه چند روزیه که دفتراش تموم شدن و روپوش پاره ش دوخته نشده ... مادرش سه چهار هفته ای هستش که تو راه برگشت از خانه ی اوستا حسین نقاش به خونه نرسیده ... و یه راست رفته بود پیش خدا ... اون تو خونه ی این و اون کار می کرد تا خرج تحصیل دخترشو در بیاره .. اونروز با یه تعداد دفتر نیمه کاره و مداد و خودکار نصفه نیمه داشته میومده خونه که یه ماشین زده بود و اونو پرت کرده بود تو پیاده رو ... و دیگه هر گز بلند نشده بود ...
دخترک ... از مدرسه و ادا و اطوار همکلاسی هاش خسته بود ... نه دفتر داشت و نه شوکولاتهای رنگارنگی که بچه ها می آوردن ... تازه مدادش هم دیگه تو دست کوچوبوش جا نمی شد .. دلش برا مادرش تنگ شده بود ولی امید داشت .. امید داشت که اگه مامانش از پیش خدا بیاد کفش و لباس نو میاره و از همه مهمتر دفتر نو .. که یه عمر آرزوشو داشت .. همیشه دوست داشت یه دفتر نو رو خودش افتتاح کنه و اولش بنویسه بنام خدا..
دخترک داشت با دفترای تازه و کیف و لباس نو ور می رفت .. اونارو مرتب می کرد و شوکولاتایی که مامانش از پیش خدا آورده بود رو تو جیب کیفش جا می داد که صدای خس خس باباش که گوشه ی اتاق تو رختخواب افتاده بود بلند شد و اونو از بهشتش بیرون آورد ... دوان دوان رفت برا بابای مریضش آب بیاره .. تو راه به مامانش گفت: مامان جون .. پس کی میای ..؟ آخه دواهای بابا تموم شدن..
بلندگوی مسجد محل داشت می خوند: اللهم اغن کل فقیر