43- مفهوم عشق 1
ادامه از پست قبلی....
حالا نوبت من بود که از عشق بگویم و همه منتظر بودند... من گفتم:
عشق يعني خود را نديدن، عشق يعني " من " ديگر مفهوم ندارد. هر چه هست " او " هست ... حتي " ما " نيست.
عشق يعني ديگر " من " و " تو " وجود ندارد، نه اينكه " ما " بشود، نه . . . هر چه هست " تو " ميشود. من هم تو ميشوم. در عشق واقعی اينكه من چه ميگويم تو چه ميگوئي نيست . . . اينكه من به خاطر تو از حق خودم ميگذرم نيست. منت گذاشتن نیست و تازه ، منت کشیدن هم هست. . . اينكه ما چه ميگوئيم هم نيست . . . در عشق اصلاً هر چه تو ميگوئي هست و هر چه تو ميگوئي انگار من ميگويم . . . نه اينكه خواستهي تو را قبول دارم. این که عشق نیست . . . عشق یعنی اصلاً خواستهاي غير از خواستهي تو ندارم.
نه به خاطر تو . . .که به خاطر خودم. چون تو ، من هستي و آن چه مطلوب توست خواستهي من است.
يكي درد و يكي درمان پسندد
يكي وصل و يكي هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
يعني اگر دوست، درد مرا هم بپسندد، درد براي من شيرين تر است. اگر هجران هم بپسندد همان هجران براي من شيرين است. نه اينكه به خاطر او تحمل كنم نه، نه، اصلاً شيرين است چون " من " وجود ندارد و اين " من " اوست و خواستهي اوست كه براي من شيرين است. حالا واقعاً آيا در عشقهاي زميني چنين چيزي پيدا ميشود؟
يكي از حاضران گفت: آري پدر و مادر من چنين حالتي دارند . . .
پرسيدم: يعني چه؟ آيا آن قدر در همديگر ذوب هستند كه اصلاً داراي اختلاف سليقه نيستند؟
گفت: نه، اختلاف سليقه دارند ولي به نفع يكديگر كوتاه ميآيند.
گفتم: نشد . . . كوتاه آمدن با عشق فرق ميكند. ممكن است در زندگي، دو نفر با هم اختلاف سليقه زياد داشته باشند اما به دلايلي از جمله محبت به یكديگر تحمل ميكنند و كوتاه ميآيند. اين با شيرين بودن ارادهي ديگري فرق ميكند . . . ممكن است شيرين هم باشد اما نه از باب اينكه چون او ميخواهد بلكه شيرين است به خاطر اينكه توانستهام خواستهي او را بپذيرم با اينكه خلاف ميل من بوده است.
ديگري گفت: ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد، وامق و عذرا و . . .
گفتم: قبول . . .
بقیه مطلب در پست بعدی