80- بیستم رمضان
روز بیستم رمضان ... غروبی دلگیر و سخت... کوچه پس کوچه های کوفه ...
ــ آقا ببخشید ... راه خانه ی مولایمان علی از کدام طرف است ؟
ــ با علی چه کار داری پسرم ؟
ــ مگر خبر ندارید ...؟ علی زخمی شده است .. می گویند با شمشیر زهرآلود فرقش را شکافته اند .. شنیده ایم که شیر، پادزهر خوبی است ...مادرم این کاسه ی شیر را داده است که برایش ببرم
ــ چرا تو .. ؟
ــ چرا من نه.. ؟ علی ... مدت هاست که جای خالی پدرمان را پر کرده است .. از وقتی با او آشنا شدیم هیچ شبی .. آری حتی یک شب ، سر گرسنه بر بالش نگذاشته ایم ... مدت هاست که فشار زندگی و فقر را فراموش کرده ایم ... ببخشید آقا .. راه خانه او را را نشانم بدهید .. وقت می گذرد .. دیر می شود..
ــ برگرد فرزندم ... شیر را به خانه ات برگردان .. علی دیگر به شیر نیاز ندارد .. امروز طبیب ها از او دل بریده اند .. به وی گفته اند وصیت کند .. علی الآن در حال وصیت کردن است .. خانواده اش گرد بستر او جمع شده اند .. برگرد پسرم .. برگرد
و ... کف کوچه .. تکه های کاسه ای سفالی شکسته ... مقداری شیر که خاک خشک و غمناک کوفه ی نامهربان را خیس کرده ... و کودکی که دوباره یتیمی را حس می کند ... سر روی خاک ... های های ... و باز ضجه های بی پدری ... خدایا پدرم

شهادت مولای عشق و کوثر ، مولود کعبه و شهید محراب، مظلوم ترین آدمیان
عدل مطلق و مهربان ترین خلق خدا بر بندگان، حضرت علی بن ابی طالب
بر شما عاشقان تسلیت باد