و...  بیست و یکم 

 شب است ... خسته ... خاك آلوده و ماتم زده ... در راه بازگشت از دفن عزيزترينشان ...

آه... صداي ناله مي آيد... قدم ها سست شد ... توان حركت نيست ... مگر مي شود صداي ناله اي شنيد و بي تفاوت از كنار آن گذشت؟

 

صدا ... از درون ويرانه است ... داخل ويرانه ... و پیرمردي نابينا ... نالان .. بي تاب

ـ سلام پدر ... چرا گريه مي كني؟ از چه مي نالي؟

ـ گرسنه ام ... بيمارم ... سه روز است چيزي نخورده ام؟

ـ  سه روز... ؟

ـ آري ... من که عاجزم و درمانده ... اما مردي مهربان ..هر روز به من سر مي زد ... سرم را به دامان مي گرفت ... تيمارم مي كرد و آب و غذايم مي داد ... و حالا  سه روز است كه سراغی از من ويرانه نشين نگرفته است.

ـ او كه بود ... ؟

ـ نميدانم ... من كه چشم ندارم و هرگز نتوانسته ام او را ببينم ... امّا مهرباني لحنش را ... گرماي حضورش را ... صفاي دستش را ... احساس مي كردم .. آری .. با تمام وجود

ـ علامتي ... ؟ نشانه اي ... ؟

ـ نه ... فرزندانم ... همين قدر كه وقتي وارد ويرانه مي شد مي شنيدم ... آری .. می شنیدم که در و ديوار اين خرابه به او سلام مي كردند ...

 

و آه از نهاد از دو جوان بلند شد ...

ـ اي پير مرد .. او پدر ما علي بوده است ... اكنون از دفن او باز مي گرديم.

ـ چه ... ؟ علي ... ؟ حاكم كوفه ... ؟ امام مسلمانان ... ؟ جانشین پيامبر ... ؟ باور كنم ... ؟  مزارش کو .. ؟ شما را به خودش قسم .. مزارش ... مرا به آنجا ببرید

 

نيمه شب ... تاريكي مطلق ... بوي خاک تازه ... بوی همانکه به او سر می زد

ـ تو علي هستي ..؟  و من نشناختمت .. !! حالا دیگر زندگي بعد از تو را نمي خواهم... نه به خاطر گرسنگي ..  نه از روي بيماری ... زندگي بعد از تو معني ندارد ... اگر علي هستي !! اگر ولي الله هستي .. قدرت داري ... پس من را نيز ببر ...

و...  آرام گرفت ... ناله اش خاموش شد ... براي هميشه... و قبری تازه ... آباد