22- آدمک های آهنی
جز غبار دروغ و فريب ...
پراكنده نيست
در هواي شهر آدمكهاي آهني
و
روباتهاي فريبا
...
اينان
با تو
راه ميروند
ميگويند
می خندند..
ولی هرگز
دل نميدهند
اينان
اصلاً دل ندارند كه . . .
***
دست و پايت را
گم ميكني
هول ميشوي
و
آب دهانت
خشك!
باور نميكني
كه اين یکی
آدم است.. نه آدمك
انسان است .. نه روبات
گريه كردن بلد است
و
اشك ميريزد
باور نميكني!
به تماشا مينشيني
اين توهم
به واقعيت
درآمده را
اين خواب
دربيداري را
***
اشك ميريزد
آری... اما
گونههاي تو را
خيس ميكند