100- پروانه هاي مهاجر
و حالا از تشييع جنازه بر مي گردم ... مي خواستم گريه نكنم ...
پريروز ساعت دقیقاْ ۱۴:۰۹ بود ... يعني ۱۱ دقيقه بعد از حادثه ... از مهرآباد زنگ زدند ..
سانحه هوايي ... خبر، دردناک بود... يعني باور كنم ؟ همه رفتند؟ كسي سالم نمانده ؟
ساختمان در آتش مي سوزد ؟ كجا ؟ شهرك توحيد .. ؟ همان منازل سازماني نيروي هوايي در سه راه آذرين ... كه خودم چند سال پيش توحيدش ناميدم
اصل سانحه و اين مصيبت ملي يك طرف ...
همكارانم ... حتي اگر بعضي را از نزديك نشناسم از طرف ديگر و من ...
و من ... مي دانستم كه دوستاني در اين جمع دارم ..
تلفن ها به كار افتاد .. ليست مسافران ... خبر ها جور واجور بود ... تا اينكه ليست مسافران و خدمه ي پروازي را آوردند...
واي .. سرتيپ عباس واعظي... امير عرصه ي دفاع مقدس و تبليغات دفاعي ... نقش آفرين يادواره هاي جبهه و جنگ ... تجليل شهداي سرفراز ... امروز خود، نقش بنرها و پلاكاردها شد.
چند روز پيش بود كه به شوخي مي گفتمش ... بگذريم .. همكاري تنگاتنگش و خاطره ي ساليان آشنائي اش در چند ثانيه مثل يك فيلم از جلوي چشمم گذشت .. شوخي ها و جدي ها ... نشست ها و برخواست ها و ...
در هول و ولاي اخبار بودم ... روح الله احمدوند فرزند محمد صالح احمد وند ... يادم نمي رود دوران كودكي و نو جواني اش را مسافرت هاي خانوادگي را ... بوشهر را .. حالا جواني بود با كودك چهارساله اش محمدحسين...
علي اصغر سليماني ... شاعر سيه چرده ي سييستاني ... دريا دل دريا سرا ... داغم را تازه تر كرد .. در انجمن ادبي مان چقدر سربه سرش مي گذاشتيم و او ... با تحمل هميشگي و خنده اي مليح ...
خدايا .. در يك روز .. ؟ اين همه پروانه از يك خانواده بايد از پرواز برنگردند ...
عليرضا ارسطوئيان ... يادم نمي رود تازه مهناوي نيروي دريايي شده بود ... شاد و پرشور .. نامه اش را به خودم ، كه از اتاق بغلي برايم نوشته بود ... نه حالا كه رفته .. كه از سال ۶۹ در اسناد دوست داشتني ام نگه داشتم .. از بس شيرين بود ناصحانه و با احساس .. آنرا در حياتش چندين بار مرور كردم و حالا .. بايد جور ديگري بخوانمش ..آخرين باري كه ديدمش عاشق ترش يافتم ... بعضي هابه درجه اش نگاه مي كردند و .. من به عشقش، به پشتكارش، به فهمش، به بيانش آفرين مي گفتم ..
و... محمد علي بخشي .. آخرين بار در جشنواره ي فيلم هاي كوتاه ارتش به استقبالم آمد... به همراهم معرفي اش كردم .. نگذاشت حرفم را تمام كنم ... گفت من شاگردم، شاگرد...
ديگراني هم بودند كه مي شناختمشان و سلام و عليكي داشتيم و به مناسبت هاي گوناگون نشست و برخاستي ..
و حالا از تشييع بر مي گردم ... هر چه آنجا خودداري كردم ... اينجا در خلوت خودم گريه مي كنم و با آنان ... با عباس ... با علي اصغر ... با محمد علي ... با عليرضا ... با روح الله مي گويم و مي گريم..
آنها مي خندند و من ... بيشتر مي سوزم